آسمون رو از چشم من ببین.
چرخ گردون رو از چشم من ببین.
چی میشه با من تو همستاره شی؟
کهکشون رو از چشم من ببین.
تو خونۀ ما برای اینکه در جریان اخبار قرار بگیری یا برنامههای تلویزیون رو دنبال کنی اصلاً احتیاج نیست روشنش کنی؛ کافیه توی اتاق من بشینی و به خونۀ همسایه گوش بسپری.
یکی از همسایههامون توی خونه ساز تمرین میکنه و من خیلی ناراحتم، از اینکه چرا نزدیک ما نیست تا صداش رو واضحتر بشنوم.
دلبستگی عجیبی به خاطرات سوخته دارم.
به این فنجون چای که دلم نمیاد بریزمش دور، به گلبرگهای خشک شدهای که میون کتابهامون میذاریم [چرا واقعاً؟]، به اسکرینشات مکالمهها، نوشتهها، روابط منقضی شده، آدمهایی که هنوز اسمشون رو بین بازدیدکنندگان استوری میبینم و بهشون پیام نمیدم، به خاطرهها؛ خاطرههایی که بوی خاک میدن.