این کتابش منو با خدا آشتی داد.
بعداز خوندنش ، دیگه خدا برام دست نیافتنی نبود 🥲💔🌸
#معرفی_کتاب
امشب بارون می اومد.
بارون رحمته...
شب اول ماه رمضان ، کسی که دعوت شده بود «زندگی پس از زندگی»
درمورد نوع خاصی از بارون که بعد از تجربه ی نزدیک به مرگش هنوز داشت می دید می گفت
من از یه نفر دیگه هم درمورد برف شنیده بودم.
برفایی به چه بزرگی... به چه زیبایی... و چقدر آروم آروم پایین می اومدن.
اون آقا هم می گفت بارونا مثل کریستال بودن. توصیف خیلی قشنگی داشت از بارونی که دیده بود.
یوقتا خوشحال میشی ازینکه طرف دیگه تو تنگنا ترین قسمت زندگیش که گیر کرده یاد تو میفته و راه نجاتشو تو می بینه،
ولی بعد اینکه آرومش کردی،
دوباره تو رو دور میندازه و نادیده ت می گیره
اینجا آدم گیر می کنه
خوشحال باشم؟ چون تو سخت ترین لحظه ش هیچکی جز منو پیدا نکرده که آرومش کنم.
ناراحت باشم ؟ چون دوباره دورم انداخت؟
تف به این فراموشکاریتون آی ادما😐
من چه فکری می کردم که زندگیمو برا اینا گذاشتم؟
اصلا تاثیری روشون داشت وجود من تو زندگیشون؟
یا صرفا چون میخواسن احترام بهم بذارن ، ریمووم نمی کردن از گروهشون؟
آخرین بار تو فتنه باهاشون حرف زدم.😐