یوقتا خوشحال میشی ازینکه طرف دیگه تو تنگنا ترین قسمت زندگیش که گیر کرده یاد تو میفته و راه نجاتشو تو می بینه،
ولی بعد اینکه آرومش کردی،
دوباره تو رو دور میندازه و نادیده ت می گیره
اینجا آدم گیر می کنه
خوشحال باشم؟ چون تو سخت ترین لحظه ش هیچکی جز منو پیدا نکرده که آرومش کنم.
ناراحت باشم ؟ چون دوباره دورم انداخت؟
تف به این فراموشکاریتون آی ادما😐
من چه فکری می کردم که زندگیمو برا اینا گذاشتم؟
اصلا تاثیری روشون داشت وجود من تو زندگیشون؟
یا صرفا چون میخواسن احترام بهم بذارن ، ریمووم نمی کردن از گروهشون؟
آخرین بار تو فتنه باهاشون حرف زدم.😐
امیدوارم یجایی یه نوری تو قلبشون بوده باشم.
اینجوری حس می کنم مقاومتم در برابر این حجم از سرکشی و چرت و پرت گفتن و چرت و پرت فکر کردنشون،
یه فایده داشته لااقل
اخخخ
امشب هی از امام رضا می گن.
اولین بار و آخرین بار، سال نود و شیش زیر ایوون طلا دیدمش.
مامانش تعجب کرده بود که تنهایی میتابم تو حرم هی میگفت گم نشی؟
حالا من هیجده سالم بود، دخترش پونزده سال.
من تنهایی می تابیدم، اون تنهایی دوتا بلوک اون ورتر نمی رفت.
بهش میگفتم دفترچه یادداشت من.
با ناراحتیاش ناراحت شدم با خوشحالیاش خوشحال شدم.
رفت یه شهر دیگه و دانشگاه و بعدم من کمرنگ شدم براش.
بعدم کلا حذف شدم
تازه چن وقت بود فراموشش کرده بودم که مهر بهم پیام داد. خیلی یهوویی فقط اسممو نوشت.ترسیدم و بهش زنگ زدم.
اوضاع روحی خوبی نداش.
سعی کردم آرومش کنم.بهش راهکاری که به ذهنم میخوردو بگم.از غم خودم بهش بگم.
قرار شد باهام در ارتباط باشه.
باز نادیده م گرفت.
با اینکه به روش آوردم.
ولی به روی خودش نیاورد که من ناراحتم.
حس می کنم داره گولم می زنه
کاش بلاکش می کردم.مگه نه؟
چرا انقد راحت ادمو از زندگیتون حذف می کنین؟؟؟
بعد تو چاه غصه که میفتین و به مومی رسین یادتون میفته یکی بوده که قبلاً ارومتون میکرده خوبه دوباره برم بهش زخم بزنم و دوباره ولش کنم؟