روز مرگم هر که شیون کند از دورو برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا، حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ...
جای تلقین، به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند، جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلمه تاک زنید
روی قبرم بنویسید، وفادار برفت
آن جگر سوخته ی خسته، از این دار برفت
_وحشی بافقی
سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
باد بهاری وزید، از طرف مرغزار
باز به گردون رسید، ناله ی هر مرغ زار
سرو شد افراخته کار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورست؟
سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار
شاخ که با میوههاست، سنگ به پا میخورد
بید مگر فارغست از ستم نابکار؟
شیوهی نرگس ببین، نزد بنفشه نشین
سوسن رعنا گزین، زرد شقایق بیار
خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع
ناله ی موزون مرغ، بوی خوش لاله زار
هر گل و برگی که هست یاد خدا میکند
بلبل و قمری چه خواند یاد خداوندگار
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست، معرفت کردگار
وقت بهارست خیز، تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست، تا دگر اید بهار
بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان
طوطی شکرفشان نقل به مجلس بیار
بر طرف کوه و دشت، روز طوافست و گشت
وقت بهاران گذشت، گفتهی سعدی بیار...
_(به یاد آبپریِ عزیزم)
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دیگری پا بستی
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی، هستی؟
_خیام
هر گاه که چشمِ من و عرفی به هم افتاد
در هم نگریستیم و گریستیم و گذشتیم...
تو ماهی و من، ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگیست، زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبحِ نشابور
از چشم تو و حجره فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس، به آفاق بپاشی
ای بادِ سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی
_ماه و ماهی