از نیمه شب گذشته.
همه جا ساکت است غیر از ذهن من.
بعد از شام بود که به اتاقم پناه آوردم بلکه بخوابم، اما شروع کردم به خیال پردازی و در تصوراتم غرق شدن، حالا همه در خوابند و من با شخصیت هایی که خودم ساختم دعوا دارم.
خسته شدم.
از ذهنم خسته شدم.
فقط حرف میزند، داستان هایی میسازد که درصدی احتمال وقوع ندارند. کاش میتوانستم لحظه دور بیندازمش تا نفسی تازه کنم.
داستان و شخصیت و احساسات را در هم آمیخته و تصویری ناواقعی بهم میدهد. تصویری مثل نقاشی قبل.
باید از ذهنم خارجش کنم!
باید از شرش خلاص شوم!
باید دور انداخته شود!
نفس عمیق میکشم و از جایم بلند میشوم، دفتزم را باز میکنم و قلم را میچرخانم.
اشک در چشمانم حلقه میزند.
باخودم تکرار میکنم " آروم باش، اون فقط یه داستان بود که خودت ساختی... آروم باش اون فقط توی ذهن توئه! وجود خارجی نداره!"
و خودم جواب خودم را میدهم "میدونی که اون میتونست واقعی باشه... میتونستی ببینیش فقط اگه اون روز دهنت رو میبستی الان توی این وضع نبودی... اگه فقط ساکت میبودی خواهرت الان پیشت بود! "
"تمومش کن "
نوک مداد میشکند و نفس حبس شدهام آزاد میشود.
حتی نفهمیدم کی نفسم را حبس کردم.
به تصویر نگاه میکنم.
تصویر او.
~
سرم را روی میز میگذارم و سعی میکنم روی تنفس تمرکز کنم.
" تو هیچ وقت اون رو ندیدی، داری چکار میکنی؟! وقتی خواهرت رو فرستادی کما به کسی که ندیدی فکر میکنی ؟"
از جایم بلند میشوم و به سمت اتاق پیمان میروم .
در میزنم .
نوری که از لای دز اتاقش میآمد خاموش شد.
دوباره در میزنم .
...
دوباره.
_پروانه تویی؟ از کی تاحالا اینقدر مودب شدی؟ بیا داخل دیگه.
پناهـِ پروانه༄
از نیمه شب گذشته. همه جا ساکت است غیر از ذهن من. بعد از شام بود که به اتاقم پناه آوردم بلکه بخوابم،
وارد میشوم و با دیدن حالم نگران در جایش مینشیند.
_خوبی؟ چی شده؟
کنارش مینشینم و بغلش میکنم.
نفهمیدم چه شد
اما او سرم را نوازش کرد گفت
_گریه نکن... میدونم ناراحتی... اما...
حرفش را خورد.
چند دقیقه بعد، سرم را بلند میکنم، لباسش خیس از اشکای من است.
لبخند تلخی روی لبم مینشیند.
توی یاداشت های گوشی برایش مینویسم "ببخشید. به یه اغوش برای اشک هام نیاز داشتم"
ابرویی بالا میاندازد.
_اغوش برای اشک یا...؟
به لباسش اشاره میکند
_دستمال برای پاک کردن اشک؟
نگاهم خنثی میشود.
میخندد
_شوخی کردم بابا... چقدر لوس شدی
روی تختش لم میدهد و موبایلش را برمیدارد
_اگه میخوای امشب اینجا باش تا باهم فیلم ببینیم
کنارش دراز میکشم
#پروانه
میدانم
نمیدانم چه میگویم
فقط میگویم
دلتنگم، دلتنگ او.
اما انگار او دلتنگ من نیست، خیلی وقت است که ندیدمش.
شاید هم دیدم و حواسم نبود.
در اتاق با ضرب محکمی باز میشود و پیمان با فریاد وارد میشود.
_چمدونت رو جمع کردی؟ میخوام...
با دیدن وضع اتاقم فکش میافتد. بعد از با تعجب به اطراف اتاق نگاه کردن به چشم هایم زل میزند.
_ببخشید فکر کنم اشتباهی اومدم طویله، من دنبال اتاق یه دختر زشت میگیردم، تو میدونی از کجا میتونم پیداش کنم؟
گلوله جورابی را به سمتش پرت میکنم جا خالی میدهد.
_چرا وسایلت رو جمع نکردی؟ مامان از دم تیغ میگذرونتتا!
رویم را آن طرف میکنم. میاید و کنارم مینشیند.
_چی شده؟
دفتری را از روی تخت برمیدارم
_تاحالا به این فکر کردی که اگه توی یک داستان نویسنده ندونه چه اتفاقاتی میافته و اون هم مثل خواننده ها غافلگیر بشه چه بلایی سر کاراکتر ها میاد؟ شخصیت اصلی چی میشه؟ اگه اون داستان غمگین باشه چی؟ اگه ناخواسته غمگین بشه چی؟ شاید نویسنده یک داستان شاد درنظر گرفته اما شخصیت اصلی به سمت پایان بد بره، بیا فرض بر این بگی...
مداد را از دستم میگیرد و طوری نگاهم میکند انگار از تیمارستان فرار کردهام.
خب شاید واقعا از تيمارستان فرار کردهام.
_الان این چه ربطی به اماده شدن داره؟
مداد را از دستش میکشم.
_من نویسنده زندگی خودمم که حتی نمیدونم چی دارم مینویسم و چی قراره بنویسم... نمیدونم توی این سفر قرار چی بشه و خب، نمیخوام هم بدونم... نمیخوام توی جاده باشم...
دستم را میگیرد
_بهت قول میدم این بار اتفاق نمیافته! درسته اتفاق یه لحظه است اما همیشه اتفاق نمیافته، گاهی اتفاق میافته...
پناهـِ پروانه༄
میدانم نمیدانم چه میگویم فقط میگویم دلتنگم، دلتنگ او. اما انگار او دلتنگ من نیست، خیلی وقت است که ند
مطمئنم حتی خودش هم نمیفهمد چه میگوید.
با چشمان اشک بارم میخندم.
_خوبه، حالا قبل از اینکه مامان بیاد وسایلت رو اماده کن، یکم دیگه میام میبرمشون
~
دو ساعت بعد سوار ماشین میشویم.
خدا بهمان رحم کند.
پیمان پشت فرمان نشسته!
#پروانه