eitaa logo
پناهـِ پروانه༄
19 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
0 فایل
در میان خطوط محو گم شده‌ام و به آنچه در سکوت رخ می‌دهد گوش می‌دهم. به جایی میان رویا و واقعیت می‌نگرم... شاپرک ها بهم میگن چکارم داشتی🦋 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dgpurtd&btn=پاکت.نامه
مشاهده در ایتا
دانلود
پناهـِ پروانه༄
در ظاهر دست به سینه‌ام اما در واقع خودم را در آغوش گرفته‌ام. نمیدانم چند دقیقه یا چند ساعت است خی
دختر چشم از تابلو برنمی‌دارد ولی تمام حواسش پیش من است، منتظر جوابم میماند و وقتی چیزی نمی‌شنود خودش ادامه میدهد. -عاشقش شدم، منو یاد شخصی میندازه... نمیدونم کی... احتمالا از چهره‌ام عمق تعجبم پیدا بود چون دختر وقتی برگشت و با چهره‌ام مواجه شد با خنده گفت -اینجوری نگام نکن ... این تصویر داره یه داستان تعریف میکنه! سرم را کمی کج میکنم و او متوجه منظورم میشود« بیشتر توضیح بده » - غمگین... پر از درد، تنهایی، آشوب، احساسات ... ولی ... امیدوار، رو به جلو و سر شار از آرزو. رو به جلو؟ نقاشی من؟ ارزو؟ فکر نکنم همچین کلمه‌ای در فرهنگ لغاتم باقی مانده باشد. سکوتی طولانی. _راستی اسمم تلاطمه
و تو می‌آیی و کنج قلبم مینشینی بی آنکه من بفهمم...
لبه تختش نشستم. آرام دستم را زیر دستش لغزاندم. دستانش زبر شده بود. نفسم را محکم بیرون دادم. دست دراز کردم و کرم را از روی پا تختی برداشتم. -بنظرم وقتشه دیگه بیدارشی قبول داری؟ خیلی خوابیدی دلم برات تنگ شده... اگه بدونی بابا چقدر دلش برات تنگ شده، وقتی اسمت رو می‌شنوه چشماش محزون میشه، سعی می‌کنه چهرش رو همون جوری که بود نگه داره ولی چشماش نمیتونن زیاد مقاومت کنن و برای اینکه اشک هاش همون داخل بمونم یه آه از ته دل می‌کشه، می‌دونی ... سعی داره اینجوری غمی که رو دلشه رو سبک کنه... اما خب سبک کردن غم ها معمولا کار تو بود... خیلی حرف داشتم که بگویم و نگفتم، آنقدر نگفتم که بال درآوردند و در ذهنم پرواز میکنن، کاش می‌توانستم همه‌اش را بهش بگویم، اما حتی اگر می‌توانستم هم نمی گفتم. دوست ندارم دوباره فکرش را مشغول احساسات من کند. کرم را سرجایش میگذارم و به چشم های بسته اش نگاه میکنم، آنقدر نگاه میکنم که دیگر نمیبینمش، وارد خاطراتی میشوم که با این چشم داشتم. آن زمان باز بودند. -اگه یه مسابقه بود که باید یه جا بشینی و زل بزنی و هیچ کاری نکنی ... مطمئنم که تو پنج شیش دوره قهرمان جهانی می‌شدی! با صدای بمش به خودم آمدم. نفهمیدم کی آمده بود، چیزی به سرم زد و بعد به سمت من برگشت. -دخترجون زمان ملاقات تموم شده... سری تکان میدهم. -ولی خب من به کسی چیزی نمی‌گم. از آن پوزخند هایی میزند که اسمش را «لبخند مخ زنی» گذاشته و قبول نمی‌کند نباید هرجایی ازش استفاده کند.
سرم را به تشکر خم میکنم، بلند میشوم کیفم را روی دوشم می‌اندازم _هرجور راحتی پوزخند مغرورانه‌اش محو می‌شود و به لبخند معمولی تبدیل میشود که هویداست فقط از سر ادب است.
و نوشته هایش انعکاس روح او بود...
دوباره تنها شدم و این بدین معنا بود که میتوانستن او را ببینم. خودم را در آغوشش محو کردم. _سلام ماهی کوچولو +سلام _آفرین امروز همه جا آروم بود کل روز را با هیجان برایش تعریف کردم، از گالری و تلاطم گرفته تا بیمارستان. _همین... تو از امروزت بگو +بیدار شدم، توی جام غلت زدم، بلند شدم یه چیزی خوردم و تا شب همین چرخه رو ادامه دادم، وقتی هوا تاریک شد یه شمع روشن کردم و تا اخرین ذره سوختنش رو نگاه کردم، یکم حوصلم سر رفت ولی خب زیبا بود. باقی زمان در سکوت و آغوش او خلاصه شد تا پلک هایم بسته شد. وقتی چشم هایم را باز کردم با پنجره اتاق که برای نور در مهمانوازی باز کرده بود مواجه شدم. با اتاقم. او رفته بود. دیگر در آن مکان نبودم. همه جا ساکت بود، فکر کردم کسی خانه نیست اما وقتی وارد اشپزخانه شدم مامان را دیدم. _صبح بخیر سر تکان میدهم. مشغول پختن بود، کنارش روی سنگ اپن نشستم _چیزی بهم... حرفش را سریع جایگزین کرد _چیزی میخوری؟ اگه گرسنه‌ای بزات چیزی بذارم بخوری، ولی اگه میتونی صبر کنی ناهار یک ساعت دیگه آماده‌ست. ابرو بالا می اندازم و از روی سنگ پایین می‌آیم، گونه مادرم را میبوسم و به اتاقم برمیگردم. از نظر بقیه، مخصوصا مادرم اتاقم شلخته ترین نقطه کره زمین است، اما از نظر خودم فقط شلوغ است. میدانم مامان از کدام بخش اتاق متنفر است، وسایل خرابی که حاضر به دور انداختنشان نیستم، مثلا کفشی که از بند بهم گره‌شان زدم و از میخی اویزان کردم. روی تخت دراز میکشم و چشم هایم را میبندم. ذهنم بی اجازه شروع به داستان ساختن میکند:
پناهـِ پروانه༄
دوباره تنها شدم و این بدین معنا بود که میتوانستن او را ببینم. خودم را در آغوشش محو کردم. _سلام ماه
«روزی روزگاری دخترکی شمع زیبا، بزرگ خرید. خرید تا وقتی که همه جا در سکوت فرو میرود کتابش را باز کند. وقتی شمع روشن شد اول گیج بود، ولی چند دقيقه بعد با دخترک شروع به کتاب خواندن کرد. شمع هرچه بیشتر می‌خواند، بیشتر غرق میشد. تا اینکه کتاب از دست دخترک افتاد. دخترک خوابش رفته و یادش رفته که شمع را خاموش کند. شمع رو به پنجره نشست و منظر شد باد به کمکش بیاید. تق تق شمع سر چرخاند تا منبع صدا را پیدا کند. تق تق شمع فکر کرد باد است و با لین کار میخواد اجازه ورود بگیرد پس راهنمایی‌اش کرد "بیا داخل، پنجره کمی بازه... اون گوشه" چند لحظه بعد حشره‌ی سفیدی وارد شد. _ترسوندمت؟! ببخشید، نمیتونم شیشه رو درست ببینم. شمع دقیق شد. _ببینم تو چی هستی؟ +من یه پروانه‌ام، اسمم نیکاست، اسم تو چیه؟ _شمع خالی حشره خندید _سلام شمع خالی +سلام "مکث کوتاه" میتونی کمکم کنی؟ پروانه جلوتر رفت و روبه روی شمع معلق ماند _چه کمکی؟ +میتونی خاموشم کنی؟ اگه خاموش نشم میمیرم _سعی‌ام رو میکنم، ولی تو قول بده که فردا شب هم روشن بشی تا بیام پیشت پروانه شروع کرد به دور شمع چرخیدن. _باشه منم سعی‌ام رو میکنم... هی! میشه دورم نگردی؟ سرم گیج میره +دارم سعی میکنم با بال زدن خاموشت کنم شنع چیزی نگفت و خودش را در شیشه پنجره نگریست، خیلی کوتاه تر از چند دقیقه پیش. _متاسفم انگار من نمیتونم کاری انجام بدم +اشکال نداره، برای چی اومدی اینجا؟ _ روی گل سوسن نشسته بودم و ماه رو تماشا میکردم که نور طرد رنگ تو رو از گوشه چشم دیدم. +بخاطر من اومدی؟ _تو خودت نمیدونی چقدر حصور کننده‌ای! شمع دوباره خودش را نگاه کرد، تقریبا چیزی ازش نمانده بود. _شمع، تو دار کوچک و کوچکتر میشی... این بعنی چی؟ لبخند تلخ شمع لزرشی را در بال پروانه ایجاد کرد. _یعنی پایان نخ عمر من پروانه هراسان به سمت دخترک رفت تا او را بیدار کند، اما دخترک حتی تکان هم نمیخورد. هرچه بیشتر میگذشت شمع بیشتر اب میشد و پروانه همراهش تحلیل میرفت. _پروانه؟ بیا اینجا، شاید بتونی با اب گلدون من شمع عزیزت رو خاموش کنی. پروانه به سمت گل شتافت و به هزار زحمت قطره‌ای اب را بلند کرد و به سمت شمع برگشت. قطره باعث شد شمع سوسو بزند و لحظه‌ای امید در قلب هایشان جوانه زد و در لحظه بعد جوانه امید خشکید و شمع شعله ور تر از قبل سوخت. _ممنون که کمکم کردی، ولی انگار قراره پایانی آرام داشته باشم، در خودم و با خودم. شمع به اخر نخ عمرش رسید. _نه این پايان تو نیست، من میتونم بلندت کنم! همونطور که اب رو بلند کردم. به گرما توجه نمیکرد و جلو رفت. پروانه به صدای گل که به او میگفت با این کار فقط خودش را به کشتن میدهد بی توجهی کرد و نزدیک تر شد. حالا یک بالش در شمع اب شدا و بال دیگرش سوخته در شعله بی جان شمع. شمع و پروانه لحظه اخر بهم نگریستند و باهم نخ عمرشان را به گیتی واگذار کردند. صبح که دخترک...» _بهم بگد که اون پروانه تو نبودی... ! او بود. برگشته بود. ناخواسته لب هایم به بالا رفتند. _چون اگه برای خودت همچین پایان غمگینی تصور کردی بهم انگیزه برای یه کتک کاری حسابی دادی! میخندد و میخندم. _بذار من بگم، تو اون دخترکی... و من الان میخوام داستانتو اصلاح کنم... لبه تخت می‌نشیند و شروع می‌کند. _ وقتی پروانه روی صورت دخترک نشست او از خواب پرید و بعد از کمی گیج و منگ بودن متوجه شد شمع را خاموش نکرده... شمع رو فوت میکنه و میذارتش بین بقیه شمع های نصفه سوخته و پروانه هم هر روز به معشوقه‌اش سر میزد و همه چی به خوبی و خوشی به پایان میرسد. زانو هایم را در اغوش می‌گیرم. _ یک داستان عاشقانه هیچ وقت پایان خوشی نداره... شاید منو تو هیچ وقت بخش غمگینش رو نبینیم ولی اون وجود داره، هر وصالی فراقی داره و بنظرم بهترین پایان اینکه باهم جون بدن، اینطوری دوری هم رو نمیبینن. +چقدر رمانتیکی! در اتاق باز می‌شود و پیمان سرش را داخل می‌آورد. _سلام زشتو خانم چپ چپ نگاهش می‌کنم _مامان گفت بهت بگم بیایی سر سفره چند لحظه در سکوت هم را نگاه میکنیم و بعد زبانی درمیاورد و میرود. به سمت او برمیگردم، اما باز رفته. از جایم بلند میشوم و برای ناهار میروم
چه پارت امروز زیاد شد🤡