گفتم تو شیرینِ منی،گفتی تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت میشوم،گفتی تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویَت می روم،گفتی تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم مکن، گفتی تو در یادی مگر؟
فروغ فرخزاد
در ظاهر دست به سینهام اما در واقع خودم را در آغوش گرفتهام.
نمیدانم چند دقیقه یا چند ساعت است خیره به اثر هنریام شدم. وقتی تمام شد هم خیرهاش بودم ولی نه با نفرت، با لذت. خیلی مبهم است، گنگ و غیر قابل درک. همانند همه نقاشی ها داستانی برای گفتن دارد ولی نه جاری و نه راکد. به شکل مخلوط شدن رنگ ها در پالت، آرام آرام و رقصان. در حین چشم نواز بودن زننده، مثل انفجار ایده ها در ذهن یک نویسنده.
شب بود که در ذهنم سنگینی میکرد، پس روی بوم پیادهاش کردم.
از زوایای زیادی میشود نگاهش کرد.
از یک طرف آن را طوفانی سهمگین و غمگین میبینی که با خشمش همه چیز را میبلعد و از طرفی دیگر گرگ و میش آسمان ابری که دارد با بغض از کوه خداحافظی میکند هرچند که معلوم نیست آن کوه است یا دریایی خروشان و هیجان زده، ولی یک بخش کوچک هست که هر حالتی همان شکلی میماند، یک تلألو باریک که بر خلاف جثهاش بیشتر از کل نقاشی به چشم میآید، احتمالا بخاطر رنگش است... رنگ طلایی کم سویی در بین سرمهای آشوب زده ذهنم.
البته منظور من از زاویه جهت افکار، احساسات و قلب، جهت زندگی و ذهن.
حالا اینجا ایستادهام و میخواهم خودم و بوم را باهم به آتیش بکشم.
-میدونم خیلی داستان مبهمی داره ولی ی جورایی امیدوار کنندهست...
به منبع صدا ظریف نگاه میکنم. دختری هم سن و سال من، ریز نقش تر، در ظاهر آرام است ولی چشمانش خبر از شیطنت و آتش سوزاندن میدهد، شاید عینکش کمی از این موضوع را مخفی کند، اما من با این نوع چشم آشنایت دارم.
-خیلی محصور کنندست.
پناهـِ پروانه༄
در ظاهر دست به سینهام اما در واقع خودم را در آغوش گرفتهام. نمیدانم چند دقیقه یا چند ساعت است خی
دختر چشم از تابلو برنمیدارد ولی تمام حواسش پیش من است، منتظر جوابم میماند و وقتی چیزی نمیشنود خودش ادامه میدهد.
-عاشقش شدم، منو یاد شخصی میندازه... نمیدونم کی...
احتمالا از چهرهام عمق تعجبم پیدا بود چون دختر وقتی برگشت و با چهرهام مواجه شد با خنده گفت
-اینجوری نگام نکن ... این تصویر داره یه داستان تعریف میکنه!
سرم را کمی کج میکنم و او متوجه منظورم میشود« بیشتر توضیح بده »
- غمگین... پر از درد، تنهایی، آشوب، احساسات ... ولی ... امیدوار، رو به جلو و سر شار از آرزو.
رو به جلو؟ نقاشی من؟ ارزو؟ فکر نکنم همچین کلمهای در فرهنگ لغاتم باقی مانده باشد.
سکوتی طولانی.
_راستی اسمم تلاطمه
#پروانه
لبه تختش نشستم.
آرام دستم را زیر دستش لغزاندم. دستانش زبر شده بود. نفسم را محکم بیرون دادم.
دست دراز کردم و کرم را از روی پا تختی برداشتم.
-بنظرم وقتشه دیگه بیدارشی قبول داری؟ خیلی خوابیدی دلم برات تنگ شده... اگه بدونی بابا چقدر دلش برات تنگ شده، وقتی اسمت رو میشنوه چشماش محزون میشه، سعی میکنه چهرش رو همون جوری که بود نگه داره ولی چشماش نمیتونن زیاد مقاومت کنن و برای اینکه اشک هاش همون داخل بمونم یه آه از ته دل میکشه، میدونی ... سعی داره اینجوری غمی که رو دلشه رو سبک کنه... اما خب سبک کردن غم ها معمولا کار تو بود...
خیلی حرف داشتم که بگویم و نگفتم، آنقدر نگفتم که بال درآوردند و در ذهنم پرواز میکنن، کاش میتوانستم همهاش را بهش بگویم، اما حتی اگر میتوانستم هم نمی گفتم. دوست ندارم دوباره فکرش را مشغول احساسات من کند.
کرم را سرجایش میگذارم و به چشم های بسته اش نگاه میکنم، آنقدر نگاه میکنم که دیگر نمیبینمش، وارد خاطراتی میشوم که با این چشم داشتم.
آن زمان باز بودند.
-اگه یه مسابقه بود که باید یه جا بشینی و زل بزنی و هیچ کاری نکنی ... مطمئنم که تو پنج شیش دوره قهرمان جهانی میشدی!
با صدای بمش به خودم آمدم. نفهمیدم کی آمده بود، چیزی به سرم زد و بعد به سمت من برگشت.
-دخترجون زمان ملاقات تموم شده...
سری تکان میدهم.
-ولی خب من به کسی چیزی نمیگم.
از آن پوزخند هایی میزند که اسمش را «لبخند مخ زنی» گذاشته و قبول نمیکند نباید هرجایی ازش استفاده کند.
سرم را به تشکر خم میکنم، بلند میشوم کیفم را روی دوشم میاندازم
_هرجور راحتی
پوزخند مغرورانهاش محو میشود و به لبخند معمولی تبدیل میشود که هویداست فقط از سر ادب است.
#پروانه