eitaa logo
پناهـِ پروانه༄
25 دنبال‌کننده
23 عکس
6 ویدیو
0 فایل
در میان خطوط محو گم شده‌ام و به آنچه در سکوت رخ می‌دهد گوش می‌دهم. جایی میان رویا و واقعیت... شاپرک ها بهم میگن چکارم داشتی🦋 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dgpurtd&btn=پاکت.نامه
مشاهده در ایتا
دانلود
میدانم نمیدانم چه میگویم فقط میگویم دلتنگم، دلتنگ او. اما انگار او دلتنگ من نیست، خیلی وقت است که ندیدمش. شاید هم دیدم و حواسم نبود. در اتاق با ضرب محکمی باز می‌شود و پیمان با فریاد وارد میشود. _چمدونت رو جمع کردی؟ میخوام... با دیدن وضع اتاقم فکش می‌افتد. بعد از با تعجب به اطراف اتاق نگاه کردن به چشم هایم زل میزند. _ببخشید فکر کنم اشتباهی اومدم طویله، من دنبال اتاق یه دختر زشت میگیردم، تو میدونی از کجا میتونم پیداش کنم؟ گلوله جورابی را به سمتش پرت میکنم جا خالی میدهد. _چرا وسایلت رو جمع نکردی؟ مامان از دم تیغ میگذرونتتا! رویم را آن طرف می‌کنم. می‌اید و کنارم می‌نشیند. _چی شده؟ دفتری را از روی تخت برمی‌دارم _تاحالا به این فکر کردی که اگه توی یک داستان نویسنده ندونه چه اتفاقاتی می‌افته و اون هم مثل خواننده ها غافلگیر بشه چه بلایی سر کاراکتر ها میاد؟ شخصیت اصلی چی میشه؟ اگه اون داستان غمگین باشه چی؟ اگه ناخواسته غمگین بشه چی؟ شاید نویسنده یک داستان شاد درنظر گرفته اما شخصیت اصلی به سمت پایان بد بره، بیا فرض بر این بگی... مداد را از دستم میگیرد و طوری نگاهم میکند انگار از تیمارستان فرار کرده‌ام. خب شاید واقعا از تيمارستان فرار کرده‌ام. _الان این چه ربطی به اماده شدن داره؟ مداد را از دستش میکشم. _من نویسنده زندگی خودمم که حتی نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم و چی قراره بنویسم... نمی‌دونم توی این سفر قرار چی بشه و خب، نمی‌خوام هم بدونم... نمی‌خوام توی جاده باشم... دستم را میگیرد _بهت قول میدم این بار اتفاق نمی‌افته! درسته اتفاق یه لحظه است اما همیشه اتفاق نمی‌افته، گاهی اتفاق می‌افته...
پناهـِ پروانه༄
میدانم نمیدانم چه میگویم فقط میگویم دلتنگم، دلتنگ او. اما انگار او دلتنگ من نیست، خیلی وقت است که ند
مطمئنم حتی خودش هم نمیفهمد چه میگوید. با چشمان اشک بارم میخندم. _خوبه، حالا قبل از اینکه مامان بیاد وسایلت رو اماده کن، یکم دیگه میام می‌برمشون ~ دو ساعت بعد سوار ماشین می‌شویم. خدا بهمان رحم کند. پیمان پشت فرمان نشسته!
با حرفاتون ادم رو خرد میکنید بعد هم میگید چه مرگته؟!
از اینه بغل نگاهش میکنم. سرش را روی شیشه گذاشته و چشم هایش را بسته. فکر نکنم خواب باشد، احتمالا چیزی گوش میدهد، پس صدایم را نمی‌شنود. نمی‌دانم برایش چکار کنم تا حالش بهتر شود، کاش حداقل کمی از احساساتش بهم می‌گفت "اتفاقات بد برای این نمی‌افته که مردم حقشونه، اصلا کار دنیا این جوری نیست فقط... زندگی همینه¹ " این حرفی بود که مدام بهم می‌گفت، از توی یک کتابی خوانده بود، با این زندگی میکرد، آویزه گوشش بود، چرا الان فراموشش کرده؟ چرا فکر میکند مسبب آن تصادف شده؟ کاش کمی دست از فکر کردن به چیز های بس اهمیت بردارد. مثلا یک دفعه ازش پرسیدم چرا از سوسک می‌ترسی؟ گفت " سوسک ترس نداره اما موذی می‌شه، من نمی‌خوام بکشمش، اگه اون سوسک خواهر یه سوسک دیگه باشه و برای کمک بهش اومده باشه چی؟ اگه بچه‌ای باشه که بعد از سال ها خونش رو بیدا کرده باشه چی؟ اگه بابایی باشه که به اجبار بیرون اومده باشه چی؟ اگه معشوقه یه سوسک دیگه باشه و برای شاد کردنش بیرون باشه چی... ؟ این دختر برای این دنیا ساخته نشده، واقعا میگم، قلبش برای تحمل این دنیا است. اصلا چطور این همه احساسات را درون خودش جا داده؟ دلم برای صدایش تنگ شده، کاش از این حال و هوا بیرون بیاید. خیلی سخت است که یک تنه خانواده را شاد نگه دارم. گرگ و میش هوای نیمه ابری باعث شده که چشم هایش را باز کند و به آسمان خیره شود، به ابرهایی که انگار مسیر خورشید را دنبال کردند، به طبیعت. کارش همین شده. زل می‌زند و زل می‌زند و زل می‌زند و بعد یکهو می‌زند زیر گریه. نباید بگذارم ادامه پیدا کند.
پناهـِ پروانه༄
از اینه بغل نگاهش میکنم. سرش را روی شیشه گذاشته و چشم هایش را بسته. فکر نکنم خواب باشد، احتمالا چیزی
صدایش می‌کنم اما نمی‌شنود، مامان بابا خوابند برای همین دستم را در هوا تکان میدهم، اما... خدایا عملا از ماتریکس خارج شده. شیشه‌اش را کمی بایین می‌کشم. هندزفری را از توی گوشش درمی‌آورد و جلو می‌آید، منتظر میماند حرف بزنم. _کلا از ماتریکس خارج شدیا... باهام حرف بزنن، خسته شدم. طوری نگاهم میکند انگار بهش گفتم مارمولک ها برای عروسی دعوتم کردند. _ چیه خب؟ خوابم گرفته... دلت می‌خواد تصادف کنیم؟ سرم را به جلو هل میدهد و سر جایش برمیگردد ولی دیگر هندزفری نمی‌گذارد. ~~~ خب حالا عقب نشسته‌ام. وقتی سعی میکردم پروانه را اذیت کنم کنترل ماشین از دستم در رفت، خداروشکر نگذاشتم از جاده خارج شویم. با این وجود بابا من را به صندلی عقب تبعید کرد. ولی خب حالا راحت تر میتوانم خواهر ساکتم را مورد آزار و اذیت قرار بدهم. درحال اماده باش نشسته تا اگر نزدیک تر شدم با لگد دورم کند. با لبخندی شیطلنی نگاهش می‌کنم و دنبال موقعیتی میگردم تا حمله ور شوم.
فکر کنم من الان مردم...
و تنها چیزی که در قلب من جا داشت تو بودی...