پناهـِ پروانه༄
میدانم نمیدانم چه میگویم فقط میگویم دلتنگم، دلتنگ او. اما انگار او دلتنگ من نیست، خیلی وقت است که ند
مطمئنم حتی خودش هم نمیفهمد چه میگوید.
با چشمان اشک بارم میخندم.
_خوبه، حالا قبل از اینکه مامان بیاد وسایلت رو اماده کن، یکم دیگه میام میبرمشون
~
دو ساعت بعد سوار ماشین میشویم.
خدا بهمان رحم کند.
پیمان پشت فرمان نشسته!
#پروانه
از اینه بغل نگاهش میکنم.
سرش را روی شیشه گذاشته و چشم هایش را بسته.
فکر نکنم خواب باشد، احتمالا چیزی گوش میدهد، پس صدایم را نمیشنود.
نمیدانم برایش چکار کنم تا حالش بهتر شود، کاش حداقل کمی از احساساتش بهم میگفت
"اتفاقات بد برای این نمیافته که مردم حقشونه، اصلا کار دنیا این جوری نیست فقط... زندگی همینه¹ "
این حرفی بود که مدام بهم میگفت، از توی یک کتابی خوانده بود، با این زندگی میکرد، آویزه گوشش بود، چرا الان فراموشش کرده؟ چرا فکر میکند مسبب آن تصادف شده؟ کاش کمی دست از فکر کردن به چیز های بس اهمیت بردارد.
مثلا یک دفعه ازش پرسیدم چرا از سوسک میترسی؟
گفت " سوسک ترس نداره اما موذی میشه، من نمیخوام بکشمش، اگه اون سوسک خواهر یه سوسک دیگه باشه و برای کمک بهش اومده باشه چی؟ اگه بچهای باشه که بعد از سال ها خونش رو بیدا کرده باشه چی؟ اگه بابایی باشه که به اجبار بیرون اومده باشه چی؟ اگه معشوقه یه سوسک دیگه باشه و برای شاد کردنش بیرون باشه چی... ؟
این دختر برای این دنیا ساخته نشده، واقعا میگم، قلبش برای تحمل این دنیا است.
اصلا چطور این همه احساسات را درون خودش جا داده؟
دلم برای صدایش تنگ شده، کاش از این حال و هوا بیرون بیاید. خیلی سخت است که یک تنه خانواده را شاد نگه دارم.
گرگ و میش هوای نیمه ابری باعث شده که چشم هایش را باز کند و به آسمان خیره شود، به ابرهایی که انگار مسیر خورشید را دنبال کردند، به طبیعت.
کارش همین شده.
زل میزند و زل میزند و زل میزند و بعد یکهو میزند زیر گریه.
نباید بگذارم ادامه پیدا کند.
پناهـِ پروانه༄
از اینه بغل نگاهش میکنم. سرش را روی شیشه گذاشته و چشم هایش را بسته. فکر نکنم خواب باشد، احتمالا چیزی
صدایش میکنم اما نمیشنود، مامان بابا خوابند برای همین دستم را در هوا تکان میدهم، اما... خدایا عملا از ماتریکس خارج شده. شیشهاش را کمی بایین میکشم.
هندزفری را از توی گوشش درمیآورد و جلو میآید، منتظر میماند حرف بزنم.
_کلا از ماتریکس خارج شدیا... باهام حرف بزنن، خسته شدم.
طوری نگاهم میکند انگار بهش گفتم مارمولک ها برای عروسی دعوتم کردند.
_ چیه خب؟ خوابم گرفته... دلت میخواد تصادف کنیم؟
سرم را به جلو هل میدهد و سر جایش برمیگردد ولی دیگر هندزفری نمیگذارد.
~~~
خب حالا عقب نشستهام.
وقتی سعی میکردم پروانه را اذیت کنم کنترل ماشین از دستم در رفت، خداروشکر نگذاشتم از جاده خارج شویم.
با این وجود بابا من را به صندلی عقب تبعید کرد.
ولی خب حالا راحت تر میتوانم خواهر ساکتم را مورد آزار و اذیت قرار بدهم.
درحال اماده باش نشسته تا اگر نزدیک تر شدم با لگد دورم کند.
با لبخندی شیطلنی نگاهش میکنم و دنبال موقعیتی میگردم تا حمله ور شوم.
#پروانه