eitaa logo
پناهـِ پروانه༄
25 دنبال‌کننده
23 عکس
6 ویدیو
0 فایل
در میان خطوط محو گم شده‌ام و به آنچه در سکوت رخ می‌دهد گوش می‌دهم. جایی میان رویا و واقعیت... شاپرک ها بهم میگن چکارم داشتی🦋 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dgpurtd&btn=پاکت.نامه
مشاهده در ایتا
دانلود
از اینه بغل نگاهش میکنم. سرش را روی شیشه گذاشته و چشم هایش را بسته. فکر نکنم خواب باشد، احتمالا چیزی گوش میدهد، پس صدایم را نمی‌شنود. نمی‌دانم برایش چکار کنم تا حالش بهتر شود، کاش حداقل کمی از احساساتش بهم می‌گفت "اتفاقات بد برای این نمی‌افته که مردم حقشونه، اصلا کار دنیا این جوری نیست فقط... زندگی همینه¹ " این حرفی بود که مدام بهم می‌گفت، از توی یک کتابی خوانده بود، با این زندگی میکرد، آویزه گوشش بود، چرا الان فراموشش کرده؟ چرا فکر میکند مسبب آن تصادف شده؟ کاش کمی دست از فکر کردن به چیز های بس اهمیت بردارد. مثلا یک دفعه ازش پرسیدم چرا از سوسک می‌ترسی؟ گفت " سوسک ترس نداره اما موذی می‌شه، من نمی‌خوام بکشمش، اگه اون سوسک خواهر یه سوسک دیگه باشه و برای کمک بهش اومده باشه چی؟ اگه بچه‌ای باشه که بعد از سال ها خونش رو بیدا کرده باشه چی؟ اگه بابایی باشه که به اجبار بیرون اومده باشه چی؟ اگه معشوقه یه سوسک دیگه باشه و برای شاد کردنش بیرون باشه چی... ؟ این دختر برای این دنیا ساخته نشده، واقعا میگم، قلبش برای تحمل این دنیا است. اصلا چطور این همه احساسات را درون خودش جا داده؟ دلم برای صدایش تنگ شده، کاش از این حال و هوا بیرون بیاید. خیلی سخت است که یک تنه خانواده را شاد نگه دارم. گرگ و میش هوای نیمه ابری باعث شده که چشم هایش را باز کند و به آسمان خیره شود، به ابرهایی که انگار مسیر خورشید را دنبال کردند، به طبیعت. کارش همین شده. زل می‌زند و زل می‌زند و زل می‌زند و بعد یکهو می‌زند زیر گریه. نباید بگذارم ادامه پیدا کند.
پناهـِ پروانه༄
از اینه بغل نگاهش میکنم. سرش را روی شیشه گذاشته و چشم هایش را بسته. فکر نکنم خواب باشد، احتمالا چیزی
صدایش می‌کنم اما نمی‌شنود، مامان بابا خوابند برای همین دستم را در هوا تکان میدهم، اما... خدایا عملا از ماتریکس خارج شده. شیشه‌اش را کمی بایین می‌کشم. هندزفری را از توی گوشش درمی‌آورد و جلو می‌آید، منتظر میماند حرف بزنم. _کلا از ماتریکس خارج شدیا... باهام حرف بزنن، خسته شدم. طوری نگاهم میکند انگار بهش گفتم مارمولک ها برای عروسی دعوتم کردند. _ چیه خب؟ خوابم گرفته... دلت می‌خواد تصادف کنیم؟ سرم را به جلو هل میدهد و سر جایش برمیگردد ولی دیگر هندزفری نمی‌گذارد. ~~~ خب حالا عقب نشسته‌ام. وقتی سعی میکردم پروانه را اذیت کنم کنترل ماشین از دستم در رفت، خداروشکر نگذاشتم از جاده خارج شویم. با این وجود بابا من را به صندلی عقب تبعید کرد. ولی خب حالا راحت تر میتوانم خواهر ساکتم را مورد آزار و اذیت قرار بدهم. درحال اماده باش نشسته تا اگر نزدیک تر شدم با لگد دورم کند. با لبخندی شیطلنی نگاهش می‌کنم و دنبال موقعیتی میگردم تا حمله ور شوم.
فکر کنم من الان مردم...
و تنها چیزی که در قلب من جا داشت تو بودی...
خوشبختانه توانستم تا لحظه‌ای که پیمان خوابش می‌برد جان سالم از حملاتش به در ببرم و حالا می‌توانم در آرامش به هیچ جا خیره شوم. در شهریم و دیگر خبری از طبیعت نیست. به مردم نگاه می‌کنم، به داستان هایی که نمی‌توان خواند، به کسانی که غمی را به دوش می‌کشند به کسانی که در بین اندوه هایشان روزنه‌ شادی پیدا کردند و لبخند می‌زنند، کسانی که در فکرند، راننده و رهگذر. یک موتور. هرچه ماشین پشت سرش بوق میزند کنار نمی‌رود. در فکر است. در این عالم سیر نمیکند. یکهو به خودش می‌آید و کنار میرود، دستی به معذرت بلند میکند اما راننده ماشین تا توانست بد و بیراه گفت و رفت. یعنی نمیتوانست اندوه را در چهره موتور سوار ببیند؟ نمی‌توانست بفهمد در فکر بوده‌؟ شاید دختری در بيمارستان داشته، شاید عزیزی از دست داده، شاید نگران است. چرا انسان ها سعی نمی‌کنند یکدیگر را درک کنند؟! دوباره از شهر خارج میشوم و نیم ساعت بعد به خانه مادر بزرگم می‌رسیم. با ترمز ماشین پیمان هم چشم هایش را باز می‌کند. وارد خانه می‌شویم و با طوماری ای قربان صدقه های مامانجون مواجه می‌شویم. مدام قربان صدقه می‌رود و خوراکی تازه‌ای جلویمان می‌گذارد. _مامانجوننن؟! چرا من اومدم برام از اینا نیاوردی؟ با شنیدن صدای بمش همه ساکت می‌شوند و به او نگاه می‌کنند که در آستانه در اتاق ایستاده. نارضایتی در چهره‌ بی‌داد می‌کند. تیشرت و شلوار راحتی پوشیده. ظاهرش زمین تا اسمان فرق میکند با زمانی کع در بیمارستان بودیم. _تا رسیدی رفتی خوابیدی، توی خواب برات چی بیارم بخوری خب پسر؟ محمد جلو می‌اید و با ناراحتی لیوان چایی برمیدارد. _دایی کی میرسه؟ پیمان پرسید.
پناهـِ پروانه༄
خوشبختانه توانستم تا لحظه‌ای که پیمان خوابش می‌برد جان سالم از حملاتش به در ببرم و حالا می‌توانم در
محمد شانه‌ای بالا می‌اندازد. _والا چمیدونم... شاید وسط راه رفتن عروسی که ایتقدر طولش دادن. با خورد اولین قلپ چایی خلق و خویش تغییر می‌کند و به پیمان که از قبل خیره‌اش بود نگاه میکند. عالی شد. دوباره این دو دلقک بهم رسیدند و قرار است خواب و خوراک از همه‌مان منع شود. هردو لبخند شیطانی می‌زنند و بعد در کمال آرامش سرشان را به سمت من برمیگرداند. خدا کمکم کند. محمد یکهو یادش می‌اید که سلام نکرده‌ و باید سلام کند. _عه راستی... سلاملکم جمیعاً