eitaa logo
پناهـِ پروانه༄
25 دنبال‌کننده
23 عکس
6 ویدیو
0 فایل
در میان خطوط محو گم شده‌ام و به آنچه در سکوت رخ می‌دهد گوش می‌دهم. جایی میان رویا و واقعیت... شاپرک ها بهم میگن چکارم داشتی🦋 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dgpurtd&btn=پاکت.نامه
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشبختانه توانستم تا لحظه‌ای که پیمان خوابش می‌برد جان سالم از حملاتش به در ببرم و حالا می‌توانم در آرامش به هیچ جا خیره شوم. در شهریم و دیگر خبری از طبیعت نیست. به مردم نگاه می‌کنم، به داستان هایی که نمی‌توان خواند، به کسانی که غمی را به دوش می‌کشند به کسانی که در بین اندوه هایشان روزنه‌ شادی پیدا کردند و لبخند می‌زنند، کسانی که در فکرند، راننده و رهگذر. یک موتور. هرچه ماشین پشت سرش بوق میزند کنار نمی‌رود. در فکر است. در این عالم سیر نمیکند. یکهو به خودش می‌آید و کنار میرود، دستی به معذرت بلند میکند اما راننده ماشین تا توانست بد و بیراه گفت و رفت. یعنی نمیتوانست اندوه را در چهره موتور سوار ببیند؟ نمی‌توانست بفهمد در فکر بوده‌؟ شاید دختری در بيمارستان داشته، شاید عزیزی از دست داده، شاید نگران است. چرا انسان ها سعی نمی‌کنند یکدیگر را درک کنند؟! دوباره از شهر خارج میشوم و نیم ساعت بعد به خانه مادر بزرگم می‌رسیم. با ترمز ماشین پیمان هم چشم هایش را باز می‌کند. وارد خانه می‌شویم و با طوماری ای قربان صدقه های مامانجون مواجه می‌شویم. مدام قربان صدقه می‌رود و خوراکی تازه‌ای جلویمان می‌گذارد. _مامانجوننن؟! چرا من اومدم برام از اینا نیاوردی؟ با شنیدن صدای بمش همه ساکت می‌شوند و به او نگاه می‌کنند که در آستانه در اتاق ایستاده. نارضایتی در چهره‌ بی‌داد می‌کند. تیشرت و شلوار راحتی پوشیده. ظاهرش زمین تا اسمان فرق میکند با زمانی کع در بیمارستان بودیم. _تا رسیدی رفتی خوابیدی، توی خواب برات چی بیارم بخوری خب پسر؟ محمد جلو می‌اید و با ناراحتی لیوان چایی برمیدارد. _دایی کی میرسه؟ پیمان پرسید.
پناهـِ پروانه༄
خوشبختانه توانستم تا لحظه‌ای که پیمان خوابش می‌برد جان سالم از حملاتش به در ببرم و حالا می‌توانم در
محمد شانه‌ای بالا می‌اندازد. _والا چمیدونم... شاید وسط راه رفتن عروسی که ایتقدر طولش دادن. با خورد اولین قلپ چایی خلق و خویش تغییر می‌کند و به پیمان که از قبل خیره‌اش بود نگاه میکند. عالی شد. دوباره این دو دلقک بهم رسیدند و قرار است خواب و خوراک از همه‌مان منع شود. هردو لبخند شیطانی می‌زنند و بعد در کمال آرامش سرشان را به سمت من برمیگرداند. خدا کمکم کند. محمد یکهو یادش می‌اید که سلام نکرده‌ و باید سلام کند. _عه راستی... سلاملکم جمیعاً
امشب پارت نیمذارم چون حسش نی
با اجازه
هدایت شده از Evolution
بیاین این موضوع رو که نوشته های یه نفر ممکنه کاملا راجب اطرافیانش نباشه رو عادی سازی کنیم🙏
من که نمبتونم دست از خود تخریبی بردارم کاش حداقل خودتخریبی دست از من برداره
عع یادم رفت پارت بفرستم🤡