eitaa logo
مــــود رمـانتــیڪ
9.7هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
146 ویدیو
3 فایل
تبلیغاتمون🌚🚩 . بـ‍‌ا تو یکی ب‍‌یشتر میشیم🥺💜 بزن رو #پیوستن عزیزم خ‍‌وش م‍‌ی‍‌گ‍‌ذره🍷🦋😂 #پروف پروف 🔥مـنـبـــع #پرو‌فایل و #بیوگرافی های #لاتی🐉 #غمگین🍻 #عاشقانه🤍 #انگلیسی💥 #دپ🥀 ‌ ⭐بهترین کانال #پروفایل در پیامرسان ایتا✓ ‌ @Baran_HQ تبلیغات
مشاهده در ایتا
دانلود
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · دلم میخواست از متین بخوام بیاد شب و پیشم. دوست نداشتم تنها بمونم شک داشتم برای اومدنش ولی وقتی پیشنهادم و بهش دادم در کمال ناباوری قبول کرد که بیاد!! مامان هرگز اجازه نمی‌داد خونه ی کسی برم که تازه باهاش آشنا شدم و خانواده‌شو نمی‌شناسه ولی انگار خانواده ی متین در این مورد مشکلی نداشتن‌. تا اومدن متین کمی خونه رو مرتب کردم و به خودم رسیدم. یه شومیز گره ای تنم کردم به رنگ قرمز. گره می‌خورد و یه دامن بلندِ سفید. موهام و بالا سرم بستم و خط چشم پهنی کشیدم. همیشه با این خط چشم چشمام شبیه چشم گربه میشد. امیر همش اذیتم میکرد و بهم می‌گفت چشم گربه ای. بازم با یاد امیر آهی کشیدم. یه رژ گوجه ای خوش رنگ داشتم اون و هم  کشیدم و راضی از خودم، از اتاق بیرون رفتم. دو ساعتی از تماس متین گذشته بود. مامان پیام داده بود که رسیدن و خیالم و راحت کرده بود. تا اومدن متین خودم و با تماشای فیلم سرگرم کردم. نگاهم به تی وی بود که صدای در اومد. سرچرخوندم و نگاهم افتاد به امیر. از ظاهرش مشخص بود یا از بیرون اومده یا میخواد بره بیرون. نگاهم و گرفتم و دوباره به تی وی دوختم. رسما بی محلی کردم بهش ولی میشد سنگینی نگاهش و حس کرد. _شب نیستم با محدثه میریم بیرون، تو تنهایی نمیترسی؟ بدون اینکه حتی به خودم زحمت بدم برگردم و نگاهش کنم گفتم: _تنها نیستم،دوستم شب میاد پیشم. · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · نزدیک شدنش به خودم و حس کردم. همینکه خواست حرفی بزنه نگاهش به سرتاپام افتاد. _دوستت کیه که من نمی‌شناسمش هان! واسه کی خودت و این ریختی کردی تو؟ حرصم گرفت از رفتارش هم پسم میزد و با محدثه می‌رفت بیرون خوش گذرونی هم به من گیر میداد! بلند شدم و مقابلش ایستادم. هردو از نگاهمون خشم چکه میکرد و مقابل هم گارد گرفته بودیم. _به تو ربطی نداره دوستم کیه، دیگه کارای من هیچ ربطی به تو نداره فهمیدی؟ تو گلو خندید و مقابل نگاه عصبی من گوشیش و از جیبش بیرون کشید _شاید به من ربطی نداشته باشه ولی می‌خوام بدونم نظر مادرت در این باره چیه داشت من و الان تهدید میکرد؟! مقابل نگاه من شماره ی مامان و گرفت. خونسرد نگاهش کردم. من کار اشتباهی نکرده بودم درباره متین هم واسه مامان تعریف کرده بودم پس جای نگرانی نبود مامان که جواب نداد خواست دوباره بهش زنگ بزنه که آیفون به صدا دراومد. گوشی به دست سر چرخوند سمت آیفون و تای ابرویی بالا انداخت _انگار مهمونت اومده! از کنارش گذشتم و بدون اینکه بپرسم کیه دکمه ی آیفون و زدم. آیفون تصویری نبود ولی میدونستم متینِ. در و باز کردم و منتظر شدم تا متین بیاد داخل. دیدمش که با ظاهری شیک و آراسته داخل شد و درو بست. لبخندی نشست روی لبهام و رو به متینی که داشت بهمون نزدیک میشد گفتم: _خوش اومدی عزیزم. صدای زمزمه ی آروم امیر و زیر گوشم شنیدم وقتی که گفت: _دوستت دختره؟! · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
#𝒑𝒓𝒐𝒇•🌿• ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟ @Paradox00x .. ❤️༊
#𝒑𝒓𝒐𝒇•🌿• ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ➟ @Paradox00x .. 🐈‍⬛️༊
❪ شیرین❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · چه انتظاری داشت که من یه پسر و به خونه دعوت کنم؟! تا این حد احمق بودم؟! چشم غره ای براش رفتم چون فرصتی برای جواب دادن نبود. متین نزدیک شد و با همون اخلاق خاص خودش که هرکسی و در نگاه اول سمت خودش جلب می‌کرد لبخندی زد و با روی خوشی گفت: _سلام چطوری خوشگلم؟ من و در مقابل نگاه گیج و مات امیر بغل کرد و گونه‌امو بوسید. بعد برگشت سمت امیر که هنوز تو شوک فرو رفته بود و گفت: _جای معرفی نیست، اگه اشتباه نکنم شما هم آقا امیر هستید پسر خاله زلفا که خیلی ازتون پیشم تعریف کرده‌ بلاخره امیر به خودش اومد و سری تکون داد _بله من پسر خاله  زُلفام، ولی زلفا راجب شما چیزی بهم نگفته بود اولین باره که می‌بینمتون. متین با همون لبخندی که انگار جز جدا نشدنی صورتش بود دست دراز کرد سمت امیر و گفت: _ما تازه با هم آشنا شدیم، تو باشگاه. من متینم دیدم که امیر  با شنیدن اسم متین چند لحظه مات موند. لابد فکرش و هم نمیکرد متینی که من ازش نام می‌بردم دختر باشه. همون‌طور گیج و مبهوت ازش دلخور بودم، خیلی زیاد. روی گرفتم و دستم و پشت کمر متین گذاشتم. _بریم داخل عزیزم سرپا موندی، امیر هم دیگه داشت می‌رفت. اینطور به امیر فهموندم نمی‌خوام ببینمش و مارو تنها بذاره. · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · متین همینطور که نگاهش به دور تا دور خونه بود شالش و از سر برداشت و گفت: _پسر خالت چرا همچین تو هنگ بود انگار! ریز خندیدم و رفتم تا براش از شربت هایی که مامان درست کرده بیارم. _فکر کردم پسر دارم میارم خونه، دیوونست دیگه مغزش کپک زده. صدای خنده شو از سالن شنیدم. از شربت آلبالو تو لیوان ریختم و دو حبه یخ هم داخلش انداختم. سینی و برداشتم و به سالن رفتم. رو مبل نشسته بود و مانتوش و هم از تن درآورده بود و رو دسته ی مبل کنار شالش گذاشته بود. یه لباس بندی و مشکی تن داشت. سینی و مقابلش گرفتم _بفرما، شربت و مامانم درست کرده لیوان و برداشت و تشکری کرد _پس این شربت خوردن داره. کنارش نشستم و لیوانِ شربت خودم و برداشتم و کمی ازش خوردم. _هوم خوشمزه شده. لبخندی در جوابش زدم که نگاهش به سرتاپام افتاد و گفت: _خوشگل کردی شیطون. لبخندم عمیق تر شد از تعریفش و تابی به گردنم دادم. _خوشگل بودم. لیوانِ خالی و داخل سینی گذاشتم و کوتاه خندید _بر منکرش لعنت. _میخوری بازم برات بیارم؟ _نه مرسی، شب و تنهایی؟ _اره مامان و عزیز جون که رفتن تهران، چند روزی میمونن، امیر هم که شب و با محدثه بیرونه. سوالی نگاهم کرد _محدثه کیه دوست دخترش؟ لب یه وری کردم و بی حوصله گفتم: _نامزدشه. _حالا چرا لب و لوچه کج می‌کنی؟ مشخصه از این محدثه خانوم زیاد خوشت نمیاد نه صادقانه گفتم: متنفرم ازش · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·