eitaa logo
پاراگراف
27 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
تکه‌ کتاب‌های محبوب از منظَرِ یک شیفته‌ی کتاب https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psv0c8c&btn=شیفته‌ی.کتاب
مشاهده در ایتا
دانلود
صدای زید به سختی از گلویش خارج می‌شد؛ اما باز ادامه داد : _ من از ام سلمه همسر پیامبر شنیدم که می‌گفت پیامبر بارها برایش فرموده است که هر کس که من مولای او هستم، این علی مولای اوست. خداوندا، دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش، دشمن باش. او و هر کس که او را یاری کرد، یاریش بفرما و هر کس در پی خواریش بود خوار و ذلیلش فرما. انگار دیگر توانی برایش نمانده بود. نگاه عمیقی به صورت مولا انداخت : _ و من نمی خواستم مطرود پروردگارم شوم. 📚 لاهوتیان
یکی از روزهای آخر فرمود : اگر کسی به گردن من حق دارد، تقاص کند، نمی‌خواهم برای روز قیامت بماند. عکاشه برخواست و گفت : روزی شلاق بر شترتان بلند کردید و به من خورد. حضرت همان شلاق را خواست و اجازه قصاص داد. مردم به شدت گریه می‌کردند. عکاشه گفت : نخواستم قصاص کنم؛ خواستم بر شکم ایشان بوسه زنم. 📚 راز سرنوشت
خداوند او را در حالی که ستوده بود و رسالت خود را انجام داده و برای امت خیرخواهی کرده بود، بازگرفت. و چون او، که درود خدا بر او و خاندانش باد رحلت کرد، ما را از حقّ خویش محروم کردند و بازداشتند و آنان که می‌خواستند، به حکومت رسیدند. 📚 ترجمه الجمل
پیغمبر به خاطر ضعف ناشی از بیماری گاهی از حال می‌رفت. رنگ پریدگی خاصی چهره‌ی مبارکش رو فراگرفته بود. عرق مرگ عینهو دونه‌های مروارید از پیشانی و صورت نورانیش سرازیر بود. فاطمه با قلبی دردمند و دیدگانی پر از اشک و گلوی گرفته، در حالی که سرش رو با حرکاتی منظم به چپ و راست تکون می‌داد شروع به خوندن یکی از سروده های پدرشوهرش، ابوطالب کرد. شعر درباره عظمت پیغمبر بود : محمد چهره روشنیه که به احترامش از ابرها بارون درخواست میشه، شخصیتی که پناهگاه یتیمان و مواظب بیوه زن‌هاست! 📚 داستان فاطمه
این روزها درباره انصار و اهل‌بیت خود، به مهاجران بسیار سفارش می‌کرد. در یکی از ملاقات‌ها، درباره علی سفارش کرد و فرمود : علی و قرآن با هم هستند و از هم جدا نمی‌شوند. 📚 راز سرنوشت
حاء ... سین ... نون ... و لخته خونی در تشت. 📚 حاء‌سین‌نون
تشویش رسول خدا برای فاطمه بعد از ملاقاتی که با جبرئیل داشت زیادتر شد. آخه فرشته‌ی وحی همین اواخر طیّ دیداری به پیامبر اظهار کرده بود؛ دختر و دامادت بعد از تو مورد ظلم و بی‌مهری مردم واقع می‌شند و حقّشون غصب میشه! به علی ستم می‌شه و آدم‌های نابکار او رو از حق جانشینی، محروم می‌کنند؛ علاوه براین فرزندانش رو می‌کشند؛ گستاخانه وارد خونه‌ی فاطمه می‌شند و بچه‌ای رو که در شکم داره از بین می‌برند؛ البته بعدها یکی از فرزندان فاطمه قیام می‌کنه و این وضع رو تغییر می‌ده، فرمانش حاکم می‌شه و همه‌ی امت دوست‌دار واقعیِ این خانواده می‌شند. 📚 داستان فاطمه
تشت خون‌آلود را که برابر امام می‌بینم، بغض بر گلویم چنگ می‌زند و اشک می‌دود به چشمانم. چهره امام پردرد : _ کسان بسیار، بارها زهرم دادند و اما این‌بار، میانِ جانم بر تشت است و خون مدام ... تکه‌های جگرم از دهان می‌آید ... میان گریه : _ چرا پی معالجه و درمان نمی‌روید یابن رسول‌الله؟ امام دستی به محاسن بلند و بیش از نیم‌اش سفید، می‌کشد : _ مرگ را با چه درمان کنم جناده؟ بی‌اختیار بر زبانم می‌آید : _ انا لله و انا ... امام، خیره‌ی تشت خون‌آلود : _ به خدا سوگند، ما دوازده امام را پیامبر عهدی است بر ولایت، و هیچ یک از ما نیست مگر مسموم یا مقتول ... گریه امانم نمی‌دهد و نمی‌مانم ... 📚 حاء‌سین‌نون
باز که می‌گردم، باز پدر و عمو آرام با هم می‌گریند. پشت در می‌نشینم که خلوت‌شان آشفته نشود. _ برادرم! حسین جانم! می‌بینی که خبر جدمان رنگ واقعیت گرفت؟ که چهره‌ام از اثر زهر به کبودی نشسته و ... _ کدام خبر مولایم؟ کاسه شیر در دستم و اشک بر صورتم. _ پیامبر مرا فرمود؛ در معراج، که گذر از بهشت می‌کردم، دو قصر دیدم به شباهت تمام، یکی از زبرجد سبز و دیگر از یاقوت سرخ. جبریل امین را پرسیدم که این دو منزل برای کیست و چرا به دو رنگ؟ عمو شاید پایان کلام پدر می‌داند که گریه‌اش بلند می‌شود. کاسه شیر در دستم. _ جبریل پاسخ داد که آنکه از زبرجد سبز است برای فرزندت حسن، که با زهر شهید می‌شود و آن هنگام چهره به کبودی نشسته ... و آن که از یاقوت سرخ برای فرزند دیگرت حسین، که هنگام شهادت، محاسن، خضابِ خونش ... 📚 حاء‌سین‌نون
عمو آرام نجوا می‌کند : _ بکائی طویل و الدموع غزيره، و أنت بعيد و المزار قريب ... فليس حريب من أصيب بماله، و لكنّ من وارى أخاه حريب ... و آرام‌تر اشک می‌ریزد : _ غارت زده آن نیست که مالش غارت کنند ... غارت زده آنکه برادرش در خاک کنند ... و لكنّ من وارى أخاه حريب ... پدر کم جان و چهره کبود، دستان عمو می‌فشارد و اشکش بر محاسن می‌ریزد ... 📚 حاء‌سین‌نون
دست پدر در دستان عمو ... گریه عمو و ناله و آهش مدام ... _ برادرم! حسین جانم! مصیبت امروزمان سخت، اما هیچ مصیبتی برابر روز تو نیست ... تشت برابر پدر، لبریز لخته‌های خون ... _ که در کربلایت، آنان که مدعی‌اند بر دین جدمان، برابرت علم ستیز بر می‌دارند ... چشمان پدر می‌افتد و سکوتی و باز نفس نفس ... _ تو و یارانت شهید ... و خاندانت اسیر ... و اموالت به غارت ... اشک پدر کنار خون لب‌ها ... تشت لبریز ... _ زمین و آسمان برایت خون گریه می‌کند ... دستان پدر در دستان عمو ... پدر بی‌جان ... انگار که آخرین کلام ... _ برای اندوه من گریه نکن برادرم ... برای مصیبت من زاری نکن حسین جانم ... که لايوم کیومک یا اباعبدالله ... 📚 حاء‌سین‌نون
می‌دانم عشق، بدون آن که اجازه‌ی ورود بگیرد، هجوم می‌آورد. هر چه هست هیجان انگیز است. 📚 رویای نیمه شب