صدای زید به سختی از گلویش خارج میشد؛ اما باز ادامه داد :
_ من از ام سلمه همسر پیامبر شنیدم که میگفت پیامبر بارها برایش فرموده است که هر کس که من مولای او هستم، این علی مولای اوست. خداوندا، دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش، دشمن باش. او و هر کس که او را یاری کرد، یاریش بفرما و هر کس در پی خواریش بود خوار و ذلیلش فرما.
انگار دیگر توانی برایش نمانده بود. نگاه عمیقی به صورت مولا انداخت :
_ و من نمی خواستم مطرود پروردگارم شوم.
📚 لاهوتیان
#امیرالمؤمنین
یکی از روزهای آخر فرمود : اگر کسی به گردن من حق دارد، تقاص کند، نمیخواهم برای روز قیامت بماند.
عکاشه برخواست و گفت : روزی شلاق بر شترتان بلند کردید و به من خورد.
حضرت همان شلاق را خواست و اجازه قصاص داد. مردم به شدت گریه میکردند.
عکاشه گفت : نخواستم قصاص کنم؛ خواستم بر شکم ایشان بوسه زنم.
📚 راز سرنوشت
#رسولالله
خداوند او را در حالی که ستوده بود و رسالت خود را انجام داده و برای امت خیرخواهی کرده بود، بازگرفت. و چون او، که درود خدا بر او و خاندانش باد رحلت کرد، ما را از حقّ خویش محروم کردند و بازداشتند و آنان که میخواستند، به حکومت رسیدند.
📚 ترجمه الجمل
#رسولالله
#مصیبت
#سقیفه
پیغمبر به خاطر ضعف ناشی از بیماری گاهی از حال میرفت. رنگ پریدگی خاصی چهرهی مبارکش رو فراگرفته بود. عرق مرگ عینهو دونههای مروارید از پیشانی و صورت نورانیش سرازیر بود. فاطمه با قلبی دردمند و دیدگانی پر از اشک و گلوی گرفته، در حالی که سرش رو با حرکاتی منظم به چپ و راست تکون میداد شروع به خوندن یکی از سروده های پدرشوهرش، ابوطالب کرد. شعر درباره عظمت پیغمبر بود : محمد چهره روشنیه که به احترامش از ابرها بارون درخواست میشه، شخصیتی که پناهگاه یتیمان و مواظب بیوه زنهاست!
📚 داستان فاطمه
#رسولالله
این روزها درباره انصار و اهلبیت خود، به مهاجران بسیار سفارش میکرد. در یکی از ملاقاتها، درباره علی سفارش کرد و فرمود : علی و قرآن با هم هستند و از هم جدا نمیشوند.
📚 راز سرنوشت
#رسولالله
#امیرالمؤمنین
حاء ... سین ... نون ... و لخته خونی در تشت.
📚 حاءسیننون
#اماممجتبی
#معزالمؤمنین
تشویش رسول خدا برای فاطمه بعد از ملاقاتی که با جبرئیل داشت زیادتر شد. آخه فرشتهی وحی همین اواخر طیّ دیداری به پیامبر اظهار کرده بود؛ دختر و دامادت بعد از تو مورد ظلم و بیمهری مردم واقع میشند و حقّشون غصب میشه! به علی ستم میشه و آدمهای نابکار او رو از حق جانشینی، محروم میکنند؛ علاوه براین فرزندانش رو میکشند؛ گستاخانه وارد خونهی فاطمه میشند و بچهای رو که در شکم داره از بین میبرند؛ البته بعدها یکی از فرزندان فاطمه قیام میکنه و این وضع رو تغییر میده، فرمانش حاکم میشه و همهی امت دوستدار واقعیِ این خانواده میشند.
📚 داستان فاطمه
#رسولالله
#مصیبت
#سقیفه
تشت خونآلود را که برابر امام میبینم، بغض بر گلویم چنگ میزند و اشک میدود به چشمانم. چهره امام پردرد :
_ کسان بسیار، بارها زهرم دادند و اما اینبار، میانِ جانم بر تشت است و خون مدام ... تکههای جگرم از دهان میآید ...
میان گریه :
_ چرا پی معالجه و درمان نمیروید یابن رسولالله؟
امام دستی به محاسن بلند و بیش از نیماش سفید، میکشد :
_ مرگ را با چه درمان کنم جناده؟
بیاختیار بر زبانم میآید :
_ انا لله و انا ...
امام، خیرهی تشت خونآلود :
_ به خدا سوگند، ما دوازده امام را پیامبر عهدی است بر ولایت، و هیچ یک از ما نیست مگر مسموم یا مقتول ...
گریه امانم نمیدهد و نمیمانم ...
📚 حاءسیننون
#اماممجتبی
#معزالمؤمنین
باز که میگردم، باز پدر و عمو آرام با هم میگریند. پشت در مینشینم که خلوتشان آشفته نشود.
_ برادرم! حسین جانم! میبینی که خبر جدمان رنگ واقعیت گرفت؟ که چهرهام از اثر زهر به کبودی نشسته و ...
_ کدام خبر مولایم؟
کاسه شیر در دستم و اشک بر صورتم.
_ پیامبر مرا فرمود؛ در معراج، که گذر از بهشت میکردم، دو قصر دیدم به شباهت تمام، یکی از زبرجد سبز و دیگر از یاقوت سرخ. جبریل امین را پرسیدم که این دو منزل برای کیست و چرا به دو رنگ؟
عمو شاید پایان کلام پدر میداند که گریهاش بلند میشود. کاسه شیر در دستم.
_ جبریل پاسخ داد که آنکه از زبرجد سبز است برای فرزندت حسن، که با زهر شهید میشود و آن هنگام چهره به کبودی نشسته ... و آن که از یاقوت سرخ برای فرزند دیگرت حسین، که هنگام شهادت، محاسن، خضابِ خونش ...
📚 حاءسیننون
#اماممجتبی
#معزالمؤمنین
#سیدالشهداء
عمو آرام نجوا میکند :
_ بکائی طویل و الدموع غزيره، و أنت بعيد و المزار قريب ... فليس حريب من أصيب بماله، و لكنّ من وارى أخاه حريب ...
و آرامتر اشک میریزد :
_ غارت زده آن نیست که مالش غارت کنند ... غارت زده آنکه برادرش در خاک کنند ... و لكنّ من وارى أخاه حريب ...
پدر کم جان و چهره کبود، دستان عمو میفشارد و اشکش بر محاسن میریزد ...
📚 حاءسیننون
#اماممجتبی
#معزالمؤمنین
دست پدر در دستان عمو ... گریه عمو و ناله و آهش مدام ...
_ برادرم! حسین جانم! مصیبت امروزمان سخت، اما هیچ مصیبتی برابر روز تو نیست ...
تشت برابر پدر، لبریز لختههای خون ...
_ که در کربلایت، آنان که مدعیاند بر دین جدمان، برابرت علم ستیز بر میدارند ...
چشمان پدر میافتد و سکوتی و باز نفس نفس ...
_ تو و یارانت شهید ... و خاندانت اسیر ... و اموالت به غارت ...
اشک پدر کنار خون لبها ... تشت لبریز ...
_ زمین و آسمان برایت خون گریه میکند ...
دستان پدر در دستان عمو ... پدر بیجان ... انگار که آخرین کلام ...
_ برای اندوه من گریه نکن برادرم ... برای مصیبت من زاری نکن حسین جانم ... که لايوم کیومک یا اباعبدالله ...
📚 حاءسیننون
#اماممجتبی
#معزالمؤمنین
#سیدالشهداء