eitaa logo
پاراگراف
30 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
تکه‌ کتاب‌های محبوب از منظَرِ یک شیفته‌ی کتاب https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psv0c8c&btn=شیفته‌ی.کتاب
مشاهده در ایتا
دانلود
پیغمبر به خاطر ضعف ناشی از بیماری گاهی از حال می‌رفت. رنگ پریدگی خاصی چهره‌ی مبارکش رو فراگرفته بود. عرق مرگ عینهو دونه‌های مروارید از پیشانی و صورت نورانیش سرازیر بود. فاطمه با قلبی دردمند و دیدگانی پر از اشک و گلوی گرفته، در حالی که سرش رو با حرکاتی منظم به چپ و راست تکون می‌داد شروع به خوندن یکی از سروده های پدرشوهرش، ابوطالب کرد. شعر درباره عظمت پیغمبر بود : محمد چهره روشنیه که به احترامش از ابرها بارون درخواست میشه، شخصیتی که پناهگاه یتیمان و مواظب بیوه زن‌هاست! 📚 داستان فاطمه
این روزها درباره انصار و اهل‌بیت خود، به مهاجران بسیار سفارش می‌کرد. در یکی از ملاقات‌ها، درباره علی سفارش کرد و فرمود : علی و قرآن با هم هستند و از هم جدا نمی‌شوند. 📚 راز سرنوشت
حاء ... سین ... نون ... و لخته خونی در تشت. 📚 حاء‌سین‌نون
تشویش رسول خدا برای فاطمه بعد از ملاقاتی که با جبرئیل داشت زیادتر شد. آخه فرشته‌ی وحی همین اواخر طیّ دیداری به پیامبر اظهار کرده بود؛ دختر و دامادت بعد از تو مورد ظلم و بی‌مهری مردم واقع می‌شند و حقّشون غصب میشه! به علی ستم می‌شه و آدم‌های نابکار او رو از حق جانشینی، محروم می‌کنند؛ علاوه براین فرزندانش رو می‌کشند؛ گستاخانه وارد خونه‌ی فاطمه می‌شند و بچه‌ای رو که در شکم داره از بین می‌برند؛ البته بعدها یکی از فرزندان فاطمه قیام می‌کنه و این وضع رو تغییر می‌ده، فرمانش حاکم می‌شه و همه‌ی امت دوست‌دار واقعیِ این خانواده می‌شند. 📚 داستان فاطمه
تشت خون‌آلود را که برابر امام می‌بینم، بغض بر گلویم چنگ می‌زند و اشک می‌دود به چشمانم. چهره امام پردرد : _ کسان بسیار، بارها زهرم دادند و اما این‌بار، میانِ جانم بر تشت است و خون مدام ... تکه‌های جگرم از دهان می‌آید ... میان گریه : _ چرا پی معالجه و درمان نمی‌روید یابن رسول‌الله؟ امام دستی به محاسن بلند و بیش از نیم‌اش سفید، می‌کشد : _ مرگ را با چه درمان کنم جناده؟ بی‌اختیار بر زبانم می‌آید : _ انا لله و انا ... امام، خیره‌ی تشت خون‌آلود : _ به خدا سوگند، ما دوازده امام را پیامبر عهدی است بر ولایت، و هیچ یک از ما نیست مگر مسموم یا مقتول ... گریه امانم نمی‌دهد و نمی‌مانم ... 📚 حاء‌سین‌نون
باز که می‌گردم، باز پدر و عمو آرام با هم می‌گریند. پشت در می‌نشینم که خلوت‌شان آشفته نشود. _ برادرم! حسین جانم! می‌بینی که خبر جدمان رنگ واقعیت گرفت؟ که چهره‌ام از اثر زهر به کبودی نشسته و ... _ کدام خبر مولایم؟ کاسه شیر در دستم و اشک بر صورتم. _ پیامبر مرا فرمود؛ در معراج، که گذر از بهشت می‌کردم، دو قصر دیدم به شباهت تمام، یکی از زبرجد سبز و دیگر از یاقوت سرخ. جبریل امین را پرسیدم که این دو منزل برای کیست و چرا به دو رنگ؟ عمو شاید پایان کلام پدر می‌داند که گریه‌اش بلند می‌شود. کاسه شیر در دستم. _ جبریل پاسخ داد که آنکه از زبرجد سبز است برای فرزندت حسن، که با زهر شهید می‌شود و آن هنگام چهره به کبودی نشسته ... و آن که از یاقوت سرخ برای فرزند دیگرت حسین، که هنگام شهادت، محاسن، خضابِ خونش ... 📚 حاء‌سین‌نون
عمو آرام نجوا می‌کند : _ بکائی طویل و الدموع غزيره، و أنت بعيد و المزار قريب ... فليس حريب من أصيب بماله، و لكنّ من وارى أخاه حريب ... و آرام‌تر اشک می‌ریزد : _ غارت زده آن نیست که مالش غارت کنند ... غارت زده آنکه برادرش در خاک کنند ... و لكنّ من وارى أخاه حريب ... پدر کم جان و چهره کبود، دستان عمو می‌فشارد و اشکش بر محاسن می‌ریزد ... 📚 حاء‌سین‌نون
دست پدر در دستان عمو ... گریه عمو و ناله و آهش مدام ... _ برادرم! حسین جانم! مصیبت امروزمان سخت، اما هیچ مصیبتی برابر روز تو نیست ... تشت برابر پدر، لبریز لخته‌های خون ... _ که در کربلایت، آنان که مدعی‌اند بر دین جدمان، برابرت علم ستیز بر می‌دارند ... چشمان پدر می‌افتد و سکوتی و باز نفس نفس ... _ تو و یارانت شهید ... و خاندانت اسیر ... و اموالت به غارت ... اشک پدر کنار خون لب‌ها ... تشت لبریز ... _ زمین و آسمان برایت خون گریه می‌کند ... دستان پدر در دستان عمو ... پدر بی‌جان ... انگار که آخرین کلام ... _ برای اندوه من گریه نکن برادرم ... برای مصیبت من زاری نکن حسین جانم ... که لايوم کیومک یا اباعبدالله ... 📚 حاء‌سین‌نون
می‌دانم عشق، بدون آن که اجازه‌ی ورود بگیرد، هجوم می‌آورد. هر چه هست هیجان انگیز است. 📚 رویای نیمه شب
علی بن موسی همچون کسی که از قبل می‌داند چه سوالی پرسیده خواهد شد، جواب را آماده داشت : جدمان علی بن ابیطالب گفته است که ستم ویران کننده است. این بشارت هیچ گاه قدیمی نمی‌شود خواهر من. 📚 ستّی
ای کاش ما انسان‌ها می‌دانستیم چون گنهکاریم و چون یازده حجت خدا را کشتیم، خداوند آخرین گنجینه‌ی خود را از ما گرفت. 📚 پایتخت ملک
_ همانا که محمدِ پیامبر، امین خداوند بود بر زمینو چون درگذشت، ما خاندان و اهل بیتش امین خداوندیم بر زمین. نزد ماست سرچشمه‌ و کان هر چه علم؛ چنان که آدمیان را به حقیقت ایمان و نفاق‌شان می‌بینیم و می‌یابیم، و شیعیان و پیروان‌مان به نام و نسب می‌شناسیم. خداوند را میثاقی است با ما بر صراطش و ما را به شیعیان‌مان؛ تا آن زمان که به حشر، رسول بر دامان نور ربوبی دست آویزد و ما به دامان او و شیعیان به دامان ما. 📚 حاء‌سین‌نون