eitaa logo
پاراگراف
27 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
تکه‌ کتاب‌های محبوب از منظَرِ یک شیفته‌ی کتاب https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psv0c8c&btn=شیفته‌ی.کتاب
مشاهده در ایتا
دانلود
حاء ... سین ... نون ... و لخته خونی در تشت. 📚 حاء‌سین‌نون
تشویش رسول خدا برای فاطمه بعد از ملاقاتی که با جبرئیل داشت زیادتر شد. آخه فرشته‌ی وحی همین اواخر طیّ دیداری به پیامبر اظهار کرده بود؛ دختر و دامادت بعد از تو مورد ظلم و بی‌مهری مردم واقع می‌شند و حقّشون غصب میشه! به علی ستم می‌شه و آدم‌های نابکار او رو از حق جانشینی، محروم می‌کنند؛ علاوه براین فرزندانش رو می‌کشند؛ گستاخانه وارد خونه‌ی فاطمه می‌شند و بچه‌ای رو که در شکم داره از بین می‌برند؛ البته بعدها یکی از فرزندان فاطمه قیام می‌کنه و این وضع رو تغییر می‌ده، فرمانش حاکم می‌شه و همه‌ی امت دوست‌دار واقعیِ این خانواده می‌شند. 📚 داستان فاطمه
تشت خون‌آلود را که برابر امام می‌بینم، بغض بر گلویم چنگ می‌زند و اشک می‌دود به چشمانم. چهره امام پردرد : _ کسان بسیار، بارها زهرم دادند و اما این‌بار، میانِ جانم بر تشت است و خون مدام ... تکه‌های جگرم از دهان می‌آید ... میان گریه : _ چرا پی معالجه و درمان نمی‌روید یابن رسول‌الله؟ امام دستی به محاسن بلند و بیش از نیم‌اش سفید، می‌کشد : _ مرگ را با چه درمان کنم جناده؟ بی‌اختیار بر زبانم می‌آید : _ انا لله و انا ... امام، خیره‌ی تشت خون‌آلود : _ به خدا سوگند، ما دوازده امام را پیامبر عهدی است بر ولایت، و هیچ یک از ما نیست مگر مسموم یا مقتول ... گریه امانم نمی‌دهد و نمی‌مانم ... 📚 حاء‌سین‌نون
باز که می‌گردم، باز پدر و عمو آرام با هم می‌گریند. پشت در می‌نشینم که خلوت‌شان آشفته نشود. _ برادرم! حسین جانم! می‌بینی که خبر جدمان رنگ واقعیت گرفت؟ که چهره‌ام از اثر زهر به کبودی نشسته و ... _ کدام خبر مولایم؟ کاسه شیر در دستم و اشک بر صورتم. _ پیامبر مرا فرمود؛ در معراج، که گذر از بهشت می‌کردم، دو قصر دیدم به شباهت تمام، یکی از زبرجد سبز و دیگر از یاقوت سرخ. جبریل امین را پرسیدم که این دو منزل برای کیست و چرا به دو رنگ؟ عمو شاید پایان کلام پدر می‌داند که گریه‌اش بلند می‌شود. کاسه شیر در دستم. _ جبریل پاسخ داد که آنکه از زبرجد سبز است برای فرزندت حسن، که با زهر شهید می‌شود و آن هنگام چهره به کبودی نشسته ... و آن که از یاقوت سرخ برای فرزند دیگرت حسین، که هنگام شهادت، محاسن، خضابِ خونش ... 📚 حاء‌سین‌نون
عمو آرام نجوا می‌کند : _ بکائی طویل و الدموع غزيره، و أنت بعيد و المزار قريب ... فليس حريب من أصيب بماله، و لكنّ من وارى أخاه حريب ... و آرام‌تر اشک می‌ریزد : _ غارت زده آن نیست که مالش غارت کنند ... غارت زده آنکه برادرش در خاک کنند ... و لكنّ من وارى أخاه حريب ... پدر کم جان و چهره کبود، دستان عمو می‌فشارد و اشکش بر محاسن می‌ریزد ... 📚 حاء‌سین‌نون
دست پدر در دستان عمو ... گریه عمو و ناله و آهش مدام ... _ برادرم! حسین جانم! مصیبت امروزمان سخت، اما هیچ مصیبتی برابر روز تو نیست ... تشت برابر پدر، لبریز لخته‌های خون ... _ که در کربلایت، آنان که مدعی‌اند بر دین جدمان، برابرت علم ستیز بر می‌دارند ... چشمان پدر می‌افتد و سکوتی و باز نفس نفس ... _ تو و یارانت شهید ... و خاندانت اسیر ... و اموالت به غارت ... اشک پدر کنار خون لب‌ها ... تشت لبریز ... _ زمین و آسمان برایت خون گریه می‌کند ... دستان پدر در دستان عمو ... پدر بی‌جان ... انگار که آخرین کلام ... _ برای اندوه من گریه نکن برادرم ... برای مصیبت من زاری نکن حسین جانم ... که لايوم کیومک یا اباعبدالله ... 📚 حاء‌سین‌نون
می‌دانم عشق، بدون آن که اجازه‌ی ورود بگیرد، هجوم می‌آورد. هر چه هست هیجان انگیز است. 📚 رویای نیمه شب
علی بن موسی همچون کسی که از قبل می‌داند چه سوالی پرسیده خواهد شد، جواب را آماده داشت : جدمان علی بن ابیطالب گفته است که ستم ویران کننده است. این بشارت هیچ گاه قدیمی نمی‌شود خواهر من. 📚 ستّی
ای کاش ما انسان‌ها می‌دانستیم چون گنهکاریم و چون یازده حجت خدا را کشتیم، خداوند آخرین گنجینه‌ی خود را از ما گرفت. 📚 پایتخت ملک
_ همانا که محمدِ پیامبر، امین خداوند بود بر زمینو چون درگذشت، ما خاندان و اهل بیتش امین خداوندیم بر زمین. نزد ماست سرچشمه‌ و کان هر چه علم؛ چنان که آدمیان را به حقیقت ایمان و نفاق‌شان می‌بینیم و می‌یابیم، و شیعیان و پیروان‌مان به نام و نسب می‌شناسیم. خداوند را میثاقی است با ما بر صراطش و ما را به شیعیان‌مان؛ تا آن زمان که به حشر، رسول بر دامان نور ربوبی دست آویزد و ما به دامان او و شیعیان به دامان ما. 📚 حاء‌سین‌نون
_ هی ... کدام خلوت؟ درد فراق ما را کشت. ... شب‌ها مقابل آتش می‌نشینم و دل سوخته‌ی خویش و هرم نگاه او را یادآور می‌شوم ... آه! می‌سوزم و می‌سازم ... چه می‌شود کرد؟ گریزی از تقدیر نیست. 📚 دشنام
همراهیِ این زن، برای سید ابوالقاسم آن‌قدر خوب و دلپذیر بود که همیشه می‌گفت : اگر ایشان نبود، من نمی‌توانستم به اینجا برسم . با وجودش خیال سید از ابوالقاسم از جبهه منزل راحت بود، او هوای همه چیز را داشت. 📚 آیت‌الله