eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
✨🍃✨🍃 دعای هفتم صحیفه که رهبر انقلاب، خواندن آن را توصیه کردند... @parastohae_ashegh313
☝️☝️ ❤️ولادتت مبارک ای فدایی زینب (س )❤️ شهید مدافع حرم محمد حسن دهقانی🌹 /5/1 🌷🌷🌷 /8/8 مصادف با اربعین @parastohae_ashegh313
شد سرود رو لبامون.mp3
5.81M
💞 👌 ✨✨سالروز نورانی ترین پیوند هستی، ازدواج امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا علیهما السلام مبارک باد✨✨ @parastohae_ashegh313
┄┅┅✿❀🌙❀✿┅┅┄ @parastohae_ashegh313 ┄┅┅✿❀🌙❀✿┅┅┄
🌞🌝🌻 چونکه صبح آمد و چشمم باز شد قلب من با چشم شما همراز شد غرق رحمت می شود آن روز که صبحش با یاد شما آغاز شد نوشتند زائران کربلا و چه زود به مقصد رسیدید @parastohae_ashegh313
🌱🌿💐 کف اتاق توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا می داد، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم. به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد. عصری از شناسایی برگشت. می گفت « باید بستان رو نگه داریم. اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه، این چند روز عملیات یعنی هیچ» با این که خسته بود. دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده یکی از گردان ها. از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهار صبح بود که حسن را بی حال و نیمه جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند خیال همه راحت شد. ✍ یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 33 @parastohae_ashegh313
69490_419.mp3
4.59M
✨🍃✨🍃 رهبر انقلاب، خواندن آن را توصیه کردند... @parastohae_ashegh313
نمی شود کھ بگویم بھ یادتــ افتادݥ✨ بھ قدر ثانیھ🌟 حتی نرفتی از یادم ...!💔 💐 @parastohae_ashegh313
💍💍💍 آمده بود خواستگاری. قرار شد با هم حرف بزنیم. او که حرف می زد، من با فرش اتاق بازی می کردم. تا موقع عقد، یک بار هم توی صورتش نگاه نکردم. می گفت «با تو که حرف می زدم، با خودم می گفتم الآنه که یک طرف فرش سوراخ بشه و دست هات از اون طرف بزنه بیرون. » می گفت «من فقط دست هات رو می دیدم که با فرش اتاق بازی می کنه. » ✍یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 74 @parastohae_ashegh313
یکی از خاطراتی که شهید محسن آن را به عنوان امداد غیبی برایم تعریف کرد ، این بود که می گفت : قبل از اعزام به جبهه یک شب مشغول مطالعه درس هایم📚 بودم که چشمم به ساعت🕰 افتاد که نصف شب شده بود با خود گفتم : تو که تا این ساعت بیدار مانده ای بهتر است نماز شب هم بخوانی💫 برخاستم و نماز شب خواندم و در آن نماز دعا کردم🤲 که خدایا توفیق رفتن به جبهه را به من اعطا کن . بعد فردا صبح شنیدم برادرم محمد از جبهه برگشته است . وقتی به دیدنش رفتم به من گفت : چرا پشت جبهه مانده ای ؟ برو جبهه و وقتی به خانه آمدم،مادرم هم گفت : برو جبهه که ناگاه یادم آمد از نماز شب دیشب و دعایی که کرده بودم ، فهمیدم دعایم مستجاب شده و خدا مرا پذیرفته است✨🤲 ✍ منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان @parastohae_ashegh313
┄┅┅✿❀🌙❀✿┅┅┄ @parastohae_ashegh313 ┄┅┅✿❀🌙❀✿┅┅┄