فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💕شهادت طلوعی دوباره است
که تو را میخواند
@parastohae_ashegh313
کتوشلوار تنمه!
روایت نقشه شوم داعش برای گروگانگیری زائران ایرانی در کربلا
@parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.•°💔🥀°•.
.
.
دامنڪشانرفتے
دلمزیرو روشد،دلمزیرو روشد...
.
#شهیدآرمانعلےوردے
#برادرشهیدم
#لبیک_یا_خامنه_ای
@parastohae_ashegh313
🌹دو دوست ، دو یار ، دو کبوتر بودید
عقاب صفت به اوج ره پیمودید
در وادی پیکار ، دو شیر غران
در عرصه عشق ، رهروان قرآن
بو مهدی همیشه همره مالک بود
بر درگه عشق ، عارفی سالک بود
یک عمر کنار هم رشادت کردید
با هم هوس و عزم شهادت کردید
سردار اگر ندای یاری می خواست
اول نفر از عراق ، او بر می خواست
او عاشق حاج قاسمِ ایران بود
او تشنه و عمارِ علی باران بود
#شهید_سردار_سلیمانی_
#شهید_مهندس_ابومهدی_
#شبتون_شهدایی_
@parastohae_ashegh313
سلام بر آنان که شبانگاهان می جنگند
و صبح دم با کفن باز میگردند🕊
ــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام بر سرور و سالار شهیدان
سلام بر شهدا
سلام برشهیدان گمنام
ـــــــــــــــــــــــــ
صبحتون و عاقبتتون بخیر
نثار ارواح طیبه ی شهدا صلوات
ــــــــــــــــــــــ
@parastohae_ashegh313
🥀🥀
خیلیی دلم برا عباس تنگ شده بود!
قبل خواب بهش توسل کردم و گفتم:
رفیق دلتنگتم بیا توخوابم؛
توعالم رۆیا دیدم یکجاده هست و ساختمون خیلی بلندو نورانی !
رفتم جلوتر دیدم شهید محمدطحان ؛ شهید محمدحسینحمزه و شهید عباس دانشگر اونجا هستن ... میخواستم منم برم داخل ساختمون پیش اونا؛
دیدم جلوی در ، دوتا مامور ایستادن و
بهم گفتن با کی کارداری؟!
گفتم باشهیدعباس دانشگر،
گفتن اجازه ورود نداری ، باید ازون راه بیای تا وارد اینجا شی؛
نگاه کردم دیدم برایاینکه ازآن طرف جاده بیایم حداقل پنج ، شش روز راه بود...
برگرفتہازکتابتاثیرنگاهشهید
بہنقلازدوستشهید
شهیدمدافعحرم#عباسدانشگر
🍃🍃🍃
@parastohae_ashegh313
#بخش4
جاسم پاپتي جلو آمد و با لوده گي گفت: «ببخشید آقاي جاهل» شب بود، سبیلت را نديدم. برو گمشو مسخره! با مشــت به تخت ســینه ي بهنام کوبید. بهنام ســكندري خورد. ساکش را انداخت زمین و غريد: «گمشو پي کارت، والا کار دستت مي دهم.» جاسم، شیشكي بست و خنديد. چند نفر دور و برشان جمع شدند. هاشم با ترس به بهنام نگاه مي کرد. جاسم پاي راستش را به زمین کوبید و داد کشید: «گمشو جوجه ماشیني!» بهنام، رنگ صورتش لحظه به لحظه تیره مي شد. دوباره غريد: «هیكل نامردت...» جاسم، يك کف گرگي حواله ي پیشاني بهنام کرد. بهنام عقب عقب رفت اما پیش از آن که زمین بخورد، با لگد به ساق پاي جاسم کوبید. جاسم نعره کشید و به بهنام حمله کرد. چپ و راســت به صورت و بدن بهنام مشت مي کوبید. اما بهنام ضربه ها را رد مي کرد. افرادي که دور آن دو جمع شــده بودند، پســرك لاغر و نحیفي را ديدند که در برابر جاسم که دو برابر هیكل او داشت، مقاومت مي کرد و پا پس نمي گذاشت. يكي از مشت هاي جاسم به دهان بهنام خورد. لب بهنام ترکید و خون روي پیراهنش شره کرد. بهنام به زمین افتاد. لیلا جیغ مي کشــید و از مردم مي خواست که به بهنام کمك کنند. هیچ کس جرأت نمي کرد جلو برود. بهنام زير لگدهاي جاســم پیچ و تاب مي خورد. در يك لحظه، بهنام پريد و يقه ي جاســم را گرفت.
🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹
@parastohae_ashegh313
ShahadatImamSadegh1399[04].mp3
3.95M
🕯🥀🍂رفقا یه مداحی بشنویم به یاد تموم شهدا بخصوص شهید حاج قاسم 🌱
🥀
❇️ یتیماتو رها نکن حاج قاسم
🌴 روشنه دلم به جواب سلامت
🌴 یه روزی میای تو رکاب امامت
🎙 حاج میثم مطیعی
#حاج_قاسم #جان_فدا
#لبیک_یا_خامنه_ای
@parastohae_ashegh313
#قسمت185
معجزه اذان
حسين الله كرم
از ماجراي مطلع الفجر پنج ســال گذشــت. در زمستان ســال 1365 درگير عمليات كرباي پنج در شلمچه بوديم. قســمتي از كار هماهنگي لشــکرها و اطاعــات عمليات با ما بــود. براي هماهنگي و توجيه بچه هاي لشگر بدر به مقر آن ها رفتم. قرار بــود كه گردان هاي اين لشــکر كه همگي از بچه هــاي عرب زبان و عراقي هاي مخالف صدام بودند براي مرحله بعدي عمليات اعزام شوند. پــس از صحبت با فرماندهان لشــکر و فرماندهان گردان ها، هماهنگي هاي لازم را انجام دادم و آماده حركت شدم. .
🥀🥀🥀🥀
. از دور يكي از بچه هاي لشکر بدر را ديدم که به من خيره شده و جلو مي آمد! آماده حركت بودم كه آن بسيجي جلوتر آمد و سام كرد. جواب سام را دادم و بي مقدمه با لهجه عربي به من گفت: شما درگيان غرب نبوديد؟! با تعجب گفتم: بله. من فكر كردم از بچه هاي منطقه غرب است. بعد گفت: مطلع الفجر يادتان هست؟ ارتفاعات انار، تپه آخر! كمي فكر كردم و گفتم: خب!؟ گفت: هجده عراقي كه اسير شدند يادتان هست؟! با تعجب گفتم: بله، شما؟! باخوشحالي جواب داد: من يكي از آن ها هستم!! تعجب من بيشتر شد.
🥀🥀🥀🥀
پرسيدم: اينجا چه مي كني؟! گفت: همه ما هجده نفر در اين گردان هستيم، ما با ضمانت آيت الله حكيم آزاد شديم. ايشان ما را كامل مي شناخت، قرار شد بيائيم جبهه و با بعثي ها بجنگيم! خيلي براي من عجيب بود. گفتم: بارك الله، فرمانده شما كجاست؟! گفت: او هم در همين گردان مســئوليت دارد.
الان داريم حركت مي كنيم به سمت خط مقدم. گفتم: اســم گردان و نام خودتان را روي اين كاغذ بنويس، من الان عجله دارم. بعد از عمليات مي يام اينجا و مفصل همه شما را مي بينم.
@parastohae_ashegh313
🌷🕊🍃
شـھـࢪ باید بـزنـد
عـڪس تـو ࢪا
دࢪ هـمـه جـا...
تو شـدی چـشـم
و چــراغِ
مـن و...
این مردم شـھـࢪ... (:
#حاج_قاسم💔
#جان_فدا
#لبیک_یا_خامنه_ای
#نسال_الله_منازل_الشهدا
@parastohae_ashegh313
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━
@parastohae_ashegh313
سلام دوستان
مهمون امروزمون برادر اصغر هست🥰✋
*ظهر عاشورا....*🏴
*شهید علـے اصغر وصالـے*🌹
تاریخ تولد: ۱۵ / ۷ / ۱۳۲۹
تاریخ شهادت: ۲۸ / ۸ / ۱۳۵۹
محل تولد: دولاب تهران
محل شهادت: گیلانغرب
*🌹همرزم ← اصغر در عملیاتها پیشتاز بود💫اگر در دل شب برای شناسایی میخواست برود و نیروهایش خواب بودند،🌙دلش نمیآمد آنها را بیدار کند و خودش میرفت💫روز تاسوعا بود تصمیم گرفته شد عملیاتی برای روز عاشورا تدارک دیده شود💥نزديکیهای ظهر عاشورا بود🏴چند گلوله به سر و کتف علی اصغر خورد🥀و از بالای تپه به زمين افتاد🥀همرزمش سريع خودش را به او رساند. اصغر اسلحه اش را به او داد و گفت: «اسلحه ام را بگير تا به دست دشمن نيفتد🥀جنازه ام را هم با خود ببريد»🕊️همسر شهید← تیر به سر اصغر خورده بود و بی هوش بود🥀بالای سرش دکتر انصاری رو دیدم. او را میشناختیم🌙تا منو دید گفت: «باور کن هرکاری از دستم برمیآمد کردم ولی نشد🥀تیر به ناحیهای از سر خورده که حتما کور خواهد شد.»🥀گفتم: «تا آخر عمر باهاش میمونم.» گفت: «احتمال فلج بودنش بسیار زیاده.»🥀گفتم: «هستم.»گفت: «زندگی خیلی سخت میشه براتون.»🥀گفتم: «اصلا حرفشو نزن فقط نگهش دار.»🥀نیمههای شب 28 آبان بود🌙دیدم هنوز حلقهاش دستش هست. آقای آزاد گفت هرچه کردیم که حلقه را دربیاوریم، انگشتش را خم میکرد و اجازه نمیداد.‼️او تنها ۴۰ روز از شهادت برادرش میگذشت🥀که در بیمارستان با عمل جراحی مغز بر اثر جراحت🥀شربت شهادت را نوشید*🕊️🕋
*شهید علی اصغر وصالی تهرانی فرد*
*شادی روحش صلوات*