eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
کت‌وشلوار تنمه! روایت نقشه شوم داعش برای گروگان‌گیری زائران ایرانی در کربلا @parastohae_ashegh313
🌹دو دوست ، دو یار ، دو کبوتر بودید عقاب صفت به اوج ره پیمودید در وادی پیکار ، دو شیر غران در عرصه عشق ، رهروان قرآن بو مهدی همیشه همره مالک بود بر درگه عشق ، عارفی سالک بود یک عمر کنار هم رشادت کردید با هم هوس و عزم شهادت کردید سردار اگر ندای یاری می خواست اول نفر از عراق ، او بر می خواست او عاشق حاج قاسمِ ایران بود او تشنه و عمارِ علی باران بود @parastohae_ashegh313
سلام بر آنان که شبانگاهان می جنگند و صبح دم با کفن باز میگردند🕊 ــــــــــــــــــــــــــــــ سلام بر سرور و سالار شهیدان سلام بر شهدا سلام برشهیدان گمنام ـــــــــــــــــــــــــ صبحتون و عاقبتتون بخیر نثار ارواح طیبه ی شهدا صلوات ــــــــــــــــــــــ @parastohae_ashegh313
🥀🥀 خیلیی دلم برا عباس تنگ شده بود! قبل خواب بهش توسل کردم و گفتم: رفیق دل‌تنگتم بیا توخوابم؛ توعالم رۆیا دیدم یک‌جاده هست و ساختمون خیلی بلندو نورانی ! رفتم جلوتر دیدم شهید محمدطحان ؛ شهید محمدحسین‌حمزه و شهید عباس دانشگر اونجا هستن ... میخواستم منم برم داخل ساختمون پیش اونا؛ دیدم جلوی در ، دوتا مامور ایستادن و بهم گفتن با کی کارداری؟! گفتم باشهیدعباس دانشگر، گفتن اجازه ورود نداری ، باید ازون راه بیای تا وارد اینجا شی؛ نگاه کردم دیدم برای‌اینکه از‌آن طرف جاده بیایم حداقل پنج ، شش روز راه بود... برگرفتہ‌ازکتاب‌تاثیرنگاه‌شهید بہ‌نقل‌ازدوست‌شهید شهیدمدافع‌حرم 🍃🍃🍃 @parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جاسم پاپتي جلو آمد و با لوده گي گفت: «ببخشید آقاي جاهل» شب بود، سبیلت را نديدم. برو گمشو مسخره! با مشــت به تخت ســینه ي بهنام کوبید. بهنام ســكندري خورد. ساکش را انداخت زمین و غريد: «گمشو پي کارت، والا کار دستت مي دهم.» جاسم، شیشكي بست و خنديد. چند نفر دور و برشان جمع شدند. هاشم با ترس به بهنام نگاه مي کرد. جاسم پاي راستش را به زمین کوبید و داد کشید: «گمشو جوجه ماشیني!» بهنام، رنگ صورتش لحظه به لحظه تیره مي شد. دوباره غريد: «هیكل نامردت...» جاسم، يك کف گرگي حواله ي پیشاني بهنام کرد. بهنام عقب عقب رفت اما پیش از آن که زمین بخورد، با لگد به ساق پاي جاسم کوبید. جاسم نعره کشید و به بهنام حمله کرد. چپ و راســت به صورت و بدن بهنام مشت مي کوبید. اما بهنام ضربه ها را رد مي کرد. افرادي که دور آن دو جمع شــده بودند، پســرك لاغر و نحیفي را ديدند که در برابر جاسم که دو برابر هیكل او داشت، مقاومت مي کرد و پا پس نمي گذاشت. يكي از مشت هاي جاسم به دهان بهنام خورد. لب بهنام ترکید و خون روي پیراهنش شره کرد. بهنام به زمین افتاد. لیلا جیغ مي کشــید و از مردم مي خواست که به بهنام کمك کنند. هیچ کس جرأت نمي کرد جلو برود. بهنام زير لگدهاي جاســم پیچ و تاب مي خورد. در يك لحظه، بهنام پريد و يقه ي جاســم را گرفت. 🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹 @parastohae_ashegh313
ShahadatImamSadegh1399[04].mp3
3.95M
🕯🥀🍂رفقا یه مداحی بشنویم به یاد تموم شهدا بخصوص شهید حاج قاسم 🌱 🥀 ❇️ یتیماتو‌ رها نکن حاج قاسم 🌴 روشنه دلم به جواب سلامت 🌴 یه روزی میای تو رکاب امامت 🎙 حاج میثم مطیعی @parastohae_ashegh313
معجزه اذان حسين الله كرم از ماجراي مطلع الفجر پنج ســال گذشــت. در زمستان ســال 1365 درگير عمليات كرباي پنج در شلمچه بوديم. قســمتي از كار هماهنگي لشــکرها و اطاعــات عمليات با ما بــود. براي هماهنگي و توجيه بچه هاي لشگر بدر به مقر آن ها رفتم. قرار بــود كه گردان هاي اين لشــکر كه همگي از بچه هــاي عرب زبان و عراقي هاي مخالف صدام بودند براي مرحله بعدي عمليات اعزام شوند. پــس از صحبت با فرماندهان لشــکر و فرماندهان گردان ها، هماهنگي هاي لازم را انجام دادم و آماده حركت شدم. . 🥀🥀🥀🥀 . از دور يكي از بچه هاي لشکر بدر را ديدم که به من خيره شده و جلو مي آمد! آماده حركت بودم كه آن بسيجي جلوتر آمد و سام كرد. جواب سام را دادم و بي مقدمه با لهجه عربي به من گفت: شما درگيان غرب نبوديد؟! با تعجب گفتم: بله. من فكر كردم از بچه هاي منطقه غرب است. بعد گفت: مطلع الفجر يادتان هست؟ ارتفاعات انار، تپه آخر! كمي فكر كردم و گفتم: خب!؟ گفت: هجده عراقي كه اسير شدند يادتان هست؟! با تعجب گفتم: بله، شما؟! باخوشحالي جواب داد: من يكي از آن ها هستم!! تعجب من بيشتر شد. 🥀🥀🥀🥀 پرسيدم: اينجا چه مي كني؟! گفت: همه ما هجده نفر در اين گردان هستيم، ما با ضمانت آيت الله حكيم آزاد شديم. ايشان ما را كامل مي شناخت، قرار شد بيائيم جبهه و با بعثي ها بجنگيم! خيلي براي من عجيب بود. گفتم: بارك الله، فرمانده شما كجاست؟! گفت: او هم در همين گردان مســئوليت دارد. الان داريم حركت مي كنيم به سمت خط مقدم. گفتم: اســم گردان و نام خودتان را روي اين كاغذ بنويس، من الان عجله دارم. بعد از عمليات مي يام اينجا و مفصل همه شما را مي بينم. @parastohae_ashegh313
🌷🕊🍃 شـھـࢪ باید بـزنـد عـڪس تـو ࢪا دࢪ هـمـه جـا... تو شـدی چـشـم و چــراغِ مـن و... این مردم شـھـࢪ... (: ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💔  @parastohae_ashegh313 ╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━
@parastohae_ashegh313 ‍ سلام دوستان مهمون امروزمون برادر اصغر هست🥰✋ *ظهر عاشورا....*🏴 *شهید علـے اصغر وصالـے*🌹 تاریخ تولد: ۱۵ / ۷ / ۱۳۲۹ تاریخ شهادت: ۲۸ / ۸ / ۱۳۵۹ محل تولد: دولاب تهران محل شهادت: گیلان‌غرب *🌹همرزم ← اصغر در عملیات‌ها پیشتاز بود💫اگر در دل شب برای شناسایی می‌خواست برود و نیروهایش خواب بودند،🌙دلش نمی‌آمد آن‌ها را بیدار کند و خودش می‌رفت💫روز تاسوعا بود تصمیم گرفته شد عملیاتی برای روز عاشورا تدارک دیده شود💥نزديکی‌های ظهر عاشورا بود🏴چند گلوله به سر و کتف علی اصغر خورد🥀و از بالای تپه به زمين افتاد🥀همرزمش سريع خودش را به او رساند. اصغر اسلحه اش را به او داد و گفت: «اسلحه ام را بگير تا به دست دشمن نيفتد🥀جنازه ام را هم با خود ببريد»🕊️همسر شهید← تیر به سر اصغر خورده بود و بی هوش بود🥀بالای سرش دکتر انصاری رو دیدم. او را می‌شناختیم🌙تا منو دید گفت: «باور کن هرکاری از دستم برمی‌آمد کردم ولی نشد🥀تیر به ناحیه‌ای از سر خورده که حتما کور خواهد شد.»🥀گفتم: «تا آخر عمر باهاش می‌مونم.» گفت: «احتمال فلج بودنش بسیار زیاده.»🥀گفتم: «هستم.»گفت: «زندگی خیلی سخت میشه براتون.»🥀گفتم: «اصلا حرفشو نزن فقط نگهش دار.»🥀نیمه‌های شب 28 آبان بود🌙دیدم هنوز حلقه‌اش دستش هست. آقای آزاد گفت هرچه کردیم که حلقه را دربیاوریم، انگشتش را خم می‌کرد و اجازه نمی‌داد.‼️او تنها ۴۰ روز از شهادت برادرش می‌گذشت🥀که در بیمارستان با عمل جراحی مغز بر اثر جراحت🥀شربت شهادت را نوشید*🕊️🕋 *شهید علی اصغر وصالی تهرانی فرد* *شادی روحش صلوات*