✨🌈✨
#امدادهای_غیبی
#پیرمرد_زیبا
شب عملیات خیبر در منطقه ی جفیر مسیر عملیات را گم کردیم.🧐
ما چهار نفر بودیم که با یک تانک همین طور بدون جهت پیش می رفتیم.
یک مرتبه متوجه شدیم از نیروهای عراقی هم گذاشته ایم؛ مانده بودیم که چه کنیم🧔🏻🤔
ناگهان پیرمردی خوش چهره، با محاسنی سپید و نورانی✨ و نسبتاً بلند ما را صدا زد
و گفت: « شما راه را گم کرده اید. »
بعد با اشاره👈 راه را به ما نشان داد.
وقتی به نیروهای خودی رسیدیم، تازه به خودمان آمدیم که آن پیرمرد که بود💖.
@parastohae_ashegh313
🌸🌸🌸🌸
🌸❤️❤️❤️
🌸❤️
🌸❤️
#امدادهای_غیبی
#جای_خمپاره
جبهه ی دوقلوی کردستان بودیم؛
آن روز دشمن در خط مقدم حرکات زیادی داشت.
فاصله ی ما و آن ها حدود 100 متر بود.
من دوشیکاچی گردان بودم.
در سنگر کمین با دشمن می جنگیدم.
وقتی آتش نبرد به اوج خود رسید، هیچ کس در فکر زنده ماندن نبود.
چنان حجم آتش بالا بود که شاید باور نکنید ولی با چشمان خودمان برخورد گلوله ها به همدیگر را می دیدیم.
بعد از فروکش کردن آتش ناگهان تشنه ام شد.
رفتم در سنگر استراحت آب نوشیدم.
وقتی برگشتم، دیدم نه سنگری هست؛ نه دوشیکایی ... و جای ...
خمپاره درست به وسط سنگر اصابت کرد.
همه از تعجب خشکشان زد.
بچه ها برایم گریستند و فرمانده به من گفت: « این ها همه از امدادهای غیبی هستند. »
✍جمشید زکی نژاد - بهمئی
@parastohae_ashegh313
🌱🌿🌾
#امدادهاے_غیبے
در عمليات بيت المقدس گم شدم و از واحد خودم دور افتادم.
گرسنه و تشنه و سرگردان😇 نمى دانستم راه از كدام طرف است.
مى ترسيدم😓 به سمت دشمن بروم، چون دشمن و نيروهاى خودى در دو طرف من قرار داشتند.
همين طورى، الله بختكى راه افتادم.
خيلى زود به خاكريزى رسيدم.
نگهبان ايست داد🚫 و گفت بيا نزديك.
من از ترس😰 نمى توانستم قدم از قدم بردارم.
به هر تقدير، ديگر فرار ممكن نبود.
نزديك رفتم.
پرسيد كيستى؟
جواب دادم ايرانى ام🇮🇷 از تيپ 25 كربلا.
بدون اين كه توضيح بيش ترى بدهم گفت: 'مى دانستم ايرانى هستى و ساعت هاست سرگردانى.
من آمده ام اين جا تا تو را نجات بدهم🤭
تشنه و گرسنه هم هستى،
برايت آب🚰 و ميوه 🍒و خوراكى🍞 آورده ام'.
حسابى به من رسيد، بعد گفت: 'از اين طرف👈 بروى به واحد خودت مى رسى'.
تعجب كردم😦 كه او چه طور از وضعيتم خبر داشت.
يعنى كسى مرا ديده و او را فرستاده بود دنبالم؟
بالاخره هم نفهميدم🤷🏻♂
@parastohae_ashegh313
#امدادهاے_غیبی
در عمليات نصر 4 شركت داشتم.
قرار بود بيست و چهار ساعت⏰ بعد گردان ديگرى براى پدافند جايگزين ما بشود.
حجم زياد آتش☄ دشمن
مانع اين جابه جايى و تعويض شد
و مجبور شديم سه شبانه روز🌌 در تپه هاى گامو به صورت آماده باش كامل عمل كنيم.
شب سوم، حلقه محاصره آتش🔥 به قدرى تنگ شد كه نمى توانستيم چند متر جلوتر از خودمان را ببينيم.
دشمن زير آتش تهيه پياده حدودا تا پنجاه مترى ما آمده بود،
ديگر شهادت🥀 يا اسارت🍂 همگى مسلم بود.
در همين شرايط فرمانده گردان ما برادر محسن كريمى بى مقدمه شروع كرد به تكبير گفتن: ✋
الله اكبر ✨ الله اكبر،
بعد همه با هم هم صدا:
الله اكبر 🌸 الله اكبر ✋
و نيروهاى عراقى در كمال ناباورى😳
با شنيدن بانگ #الله_اكبر اطراف ما را خالى كردند و گريختند،
اين آن چيزى بود كه با چشمان خودم ديدم.
@parastohae_ashegh313
#امدادهاے_غیبی🌱
در عمليات ميمك (عاشورا)
[63/7/25- ارتفاعات منطقه مرزى ميمك] شركت داشتم.
شب قبل از عمليات در ميدان صبحگاه جمع شديم،
صورت به روى خاك، وداع كرديم✋
و راه افتاديم👈 به سمت دشمن.
در همان ساعات⏱ اوليه عراقيها را از روى آن قله هاى نوك تيز سر به فلك كشيده عقب رانديم.
در اوج عمليات و درگيرى بوديم.
براي مدت 36 ساعت غذا نرسيد ولى كسى صدايش درنيامد🤭
در سنگرى موضع گرفتيم كه قبل از ما زنبورى🐝 آنجا اتراق كرده بود.
خلق ما را تنگ كرد🤨
با كمك دوستم👋 و با چفيه او را بيرون رانديم.
پيش خودمان مى گفتيم اين هم يك نوع دشمن است😏
هنوز به سنگر برنگشته بوديم
كه خمپاره اى آمد☄ و سنگر رفت روى هوا.
معلوم شد او دوست و مأمور دوست بوده نه دشمن!👌🍃
•┈┈••✾•🖤•✾••┈┈•
@parastohae_ashegh313
•┈┈••✾••🖤•✾••┈┈•