#قسمت113
شروع جنگ
تقی مسگرها
خيلي ترسيده بوديم. فرمانده داد زد: صبركنيد. نترسيد! لحظاتي بعد صداي شــليك عراقي ها كمتر شــد. نگاهي به بيرون ســنگر انداختم. عراقي ها خوب به سنگرهاي ما نزديك شده بودند. يكدفعه ابراهيم به همراه چند نفر از دوستان به سمت عراقي ها حمله كردند! آن ها در حالي كه از سنگر بيرون مي دويدند فرياد زدند: الله اكبر شايد چند دقيقه اي نگذشت كه چندين عراقي كشته و مجروح شدند. يازده نفر از عراقي ها توســط ابراهيم و دوستانش به اسارت درآمدند . بقيه هم فرار كردند. ابراهيم ســريع آن ها را به طرف داخل شهر حركت داد. تمام بچه ها از اين حركــت ابراهيم روحيه گرفتند.
🌺🌺🌺🌺
چند نفر مرتب از اســرا عكس مي انداختند. بعضي ها هم با ابراهيم عكس يادگاري مي گرفتند! ســاعتي بعد وارد شهر سرپل شديم. آنجا بود كه خبر دادند: چون راه بسته بوده، پيكر قاسم هنوز در پادگان مانده. ما هم حركت كرديم و در روز پنجم جنگ به همراه پيكر قاسم و با اتومبيل خودش به تهران آمديم. در تهران تشــييع جنازه باشكوهي برگزار شد و اولين شهيد دفاع مقدس در محل، تشييع شد. جمعيت بسيار زيادي هم آمده بودند. علي خرّمدل فرياد مي زد : فرمانده شهيدم راهت ادامه دارد.
@parastohae_ashegh313
#قسمت113
فردا صبح باروبنه مان را بستیم و راهی فرودگاهی شدیم که از در و دیوار و سالن ترانزیتش، غم می بارید. مسافر که نبود. چند نفری هم که با ما هم سفر بودند، نظامیان ایرانی و سوری بودند. قرار بود ساعت 11 پرواز کنیم. امّا خبری نشد. حســین می رفــت و می آمــد و بــا کســی کــه لباس کاپیتان خلبــان هواپیما به تن داشــت، صحبت می کرد. خلبان از ترس شــلیک توپ یا خمپارۀ تکفیری ها، نداشتن سوخت را بهانه کرده بود و نمی خواست پرواز کند. حسین با او و چند نفر دیگر کلنجار رفت از دور نگاهشــان می کردم، معلوم بود که می خواهد به خلبان روحیه بدهد. خلبان بالاخره راضی شد و رفت سوخت زد. بدون هیچ تشــریفات خروجی و بازرســی، ســوار هواپیما شــدیم و نفهمیدیم که با حسین چطور خداحافظی کردیم. هواپیما که از زمین کند، بغضم ترکید. این بار برای مظلومیت و تنهایی حسین گریه کردم. زهرا و ســارا ســاکت بودند و از پنجرۀ تخم مرغی هواپیما به دمشــق نگاه می کردند. زهرا که دید، بُق کرده ام پرسید: «راستی مامان از خواهر بزرگ ترمون زینب بگو.» ســارا هم وارد گفت وگو شــد: «تا حالا فرصت نشــده که قصۀ زندگیت رو، برامون تعریف کنی. از کودکی هات بگو، و از ازدواج با بابا و تولد زینب.»
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313