#قسمت194
دو برادر
علي صادقي
جواد در حالي كه آب از ســر و رويش مي چكيد با تعجب به اطراف نگاه مي كرد. گفتم: چيكار كردي جواد! مگه اينجا حمامه! بعد چفيه ام را دادم كه سرش را خشك كند! .
-------------🌱🌱🌱--------------
در يكي از روزها خبر رسيد كه ابراهيم و جواد و رضاگوديني پس از چند روز مأموريت، از سمت پاسگاه مرزي در حال بازگشت هستند. از اينكه آن ها سالم بودند خيلي خوشحال شديم. جلوي مقر شــهيد اندرزگو جمع شــديم. دقايقي بعد ماشــين آن ها آمد و ايســتاد. ابراهيم و رضا پياده شــدند. بچه ها خوشــحال دورشان جمع شدند و روبوسي كردند. يكي از بچه ها پرسيد: آقا ابرام، جواد كجاست؟! يك لحظه همه ساكت شدند. ابراهيــم مكثي كرد، در حالي كه بغض كرده بود گفت: جواد! بعد آرام به سمت عقب ماشين نگاه كرد. يك نفر آنجا دراز كشيده بود.
✨🌼✨🌼✨🌼
روي بدنش هم پتو قرار داشت! سكوتي كل بچه ها را گرفته بود. ابراهيم ادامه داد: جواد ... جواد! يك دفعه اشك از چشمانش جاري شد چند نفر از بچه ها با گريه داد زدند: جواد، جواد! و به ســمت عقب ماشــين رفتنــد! همينطور كه بقيه هم گريه مي كردنــد، يكدفعه جواد از خواب پريد! نشست و گفت: چي، چي شده!؟ جواد هاج و واج، اطراف خودش را نگاه كرد.
بچه ها با چهره هايي اشــك آلود و عصباني به دنبال ابراهيم مي گشــتند. اما ابراهيم سريع رفته بود داخل ساختمان!
🌼•••@PARASTOHAE_ASHEGH313
#قسمت194
باتعجب پرسیدم: «کجا؟!» گفت: «پیش فرمانده سپاه مریوان، احمد متوسلیان و فرمانده سپاه پاوه، ابراهیم همت.» گیج و ســردرگم پرســیدم: «یعنی کســی که اون همه ازش تعریف می کردی، ســپاه همدان رو رها کرده و رفته مریوان و پاوه؟!» گفت: «نه، سه نفری رفتن دوکوهه.»1 داشتم قاطی می کردم که حسین آرامم کرد: «این سه نفر توی حج امسال کنار حرم پیامبر هم قســم شــدن که یه تیپ درســت کنن به اســم تیپ محمدرسول الله(ص)» و صلوات فرستاد. پرسیدم: «اونا هم قسم شدند که تیپ درست کنن، شما...» نگذاشت ادامه بدهم گفت: «شهبازی رو قسم دادم که اگه منو به دوکوهه نبری، فردای قیامت، سر پل صراط یقه ت رو می گیرم.» بغض کردم: «پس من، وهب، و این بچه، چی می شیم؟!» با طمأنینه جواب داد: «خدا وعده کرده که وقتی رزمنده ای به ســمت جبهه حرکت می کنه، همراهشــه. وقتی شهید می شه، وعده کرده که جای خالی شهید رو توی خونه پر می کنه.» به حرف هایش ایمان داشتم اما دلم می خواست بعد از به دنیا آمدن فرزندمان برود. نمی توانستم در مقابل صحبت هایش که وعدۀ خداست، صحبتی کنم. ســرم را پایین انداختم تا محبتی که نســبت به او داشــتم، ســکوتم را نشــکند. دســت زیــر چانــه ام بــرد و آرام ســرم را بــالا آورد، نگاهــش را بــه نگاهــم گره زد و گفــت: «بعثی هــا، زن و بچــۀ مــردم رو تــو خرمشــهر، بســتان، هویــزه و سوســنگرد به اسارت بردن دار و ندارشونو تو این شهرها غارت کردن، با یه خیز دیگه به دزفول و اهواز می رسن. پس غیرت من و امثال من کجا رفته و چرا ضجۀ مادران بارداری رو که آوارۀ بیابان شدند، نمی شنویم؟!» ســرم را پایین انداختم. بوســه ای از روی ســرم زد و گفت: «به خدا می دونم که زجر می کشی، شرمندۀ توأم، اما باید برم. محمود شهبازی پیغام داده که نیروهای زبدۀ سپاه همدان رو فردا ببرم دوکوهه.» حرفی نزدم و با وهب که گریه می کرد، خودم را مشــغول کردم. حســین رفت و از من خواست در مورد حرف هایی که شنیده ام حتّی با نزدیک ترین دوستان و خویشانم، درددل نکنم.
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313