#قسمت234
ماجراي مار
مهدي عموزاده
ســاعت ده شب بود. تو كوچه فوتبال بازي مي كرديم. اسم آقا ابراهيم را از بچه هاي محل شنيده بودم، اما برخوردي با او نداشتم. مشغول بازي بوديم. ديدم از سر كوچه شخصي با عصاي زير بغل به سمت ما مي آيد.
از محاسن بلند و پاي مجروحش فهميدم خودش است! كنار كوچه ايســتاد و بازي ما را تماشا كرد. يكي از بچه ها پرسيد: آقا ابرام بازي مي كني؟ گفت: من كه با اين پا نمي تونم، اما اگه بخواهيد تو دروازه مي ايستم. بازي من خيلي خوب بود.
⭐️⭐️⭐️⭐️
اما هر كاري كردم نتوانســتم به او گل بزنم! مثل حرفه اي ها بازي مي كرد. نيم ســاعت بعد، وقتي توپ زير پايش بود گفت: بچه ها فكر نمي كنيد الان دير وقته، مردم مي خوان بخوابن! تــوپ و دروازه ها را جمع كرديم.
بعد هم نشســتيم دور آقا ابراهيم. بچه ها گفتند: اگه مي شه از خاطرات جبهه تعريف كنيد.
@parastohae_ashegh313
#قسمت234
اگــر می خواســت تــا میوه فروشــی ســر کوچــه بــرود، به وهب و مهــدی می گفت: «بچه ها بریم.» وهب یا مهدی رکاب می زدند و حسین پشت سرشان می دوید. وقتی می آمدند، وهب می گفت: «امروز بابا یادمون داد که با دوچرخه نیم رکاب بزنیم یا چطوری از روی پل و جوب رد شیم. فقط می گه، تک چرخ نزنید.» حسین ظرف این چند روز به اندازۀ چند ماه که نبود، از من و بچه ها دلجویی کرد هرچه از جبهه و کارش پرسیدم، حرفی نزد و من به تردید افتادم که کسی فرمانده لشــکر باشــد، چگونه می تواند توی کوچه دنبال دوچرخۀ بچه هایش بیفتد و آن ها را هل بدهد. روزی که خواست برود. چند جعبه گل اطلسی توی باغچه کاشت و با شیلنگ آب، دور حیــاط، دنبــال وهــب و مهــدی افتــاد و خیسشــان کرد. من فقط نگاه می کردم. نگاهش به من افتاد. دســتانش را کاســه کرد و چند مشــت روی من پاشید و رفت.
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313