eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
نظام از بنی صدر ضربه می خورد: ناصر خیلی نکته‌سنج و منطقی بود، همیشه سئوالات بسیار مهمی مطرح می‌کرد. تازه بنی صدر به عنوان اولین رئیس جمهور انتخاب شده بود و اکثریت مردم به او رأی داده بودند و طرفدارش بودند. یک روز در یکی از قبرستانها نشسته بودیم، ایشان عنوان کرد: نظر شما در مورد بنی صدر چیه؟ هر کس چیزی گفت و بحث بالا گرفت. از او سئوال کردیم تو که دانشجو هستی نظرت چیه؟ گفت: من نظرم منفی‌ست. چونکه ما معیارمان امام ا‌ست و وقتی شخصیتی با این معیار نباشد نمی‌تواند معتبر باشد و به درد جمهوری اسلامی نمی‌خورد. 🌻🌻🌻 ناصر می‌گفت در آیندۀ نزدیک، نظام از بنی صدر ضربه می‌خورد چونکه بجای تکیه بر امام و امت همیشه در سخنرانی‌هایش «من، من» می‌کند. عدم پذیرش مسئولیت در اولین اعزام: سخنرانی‌های شهید قاسمی بسیار جذاب و منطقی و کوبنده بود. در اولین اعزام، ما را مدت بیست روز در منطقه گلستان (وابسته به دانشگاه اهواز) اسکان دادند. در این مدت شهید سخنرانی‌های متعددی کردند. حتی از گردان‌های دیگر می آمدند او را برای سخنرانی می‌بردند. چون در آن موقع چهار، پنج هزار نفر جمع می‌شدند به مدت 20 روزیک ماه آموزش می‌دیدند. بعضی‌ها خسته یا نا امید می‌شدند. لازم بود کسی اینها را از نظر روحی تقویت کند که شهید این مأموریت را به خوبی انجام می‌داد و بخاطر سخنرانی‌هایش کاملاً شناخته شده بود ولی موقعی که برای جبهه اعزام شد مسئولیتی قبول نکرد. گفت می‌خواهم وقت آزاد داشته باشم تا مطالعه بکنم. من تجربه عملی ندارم. @parastohae_ashegh313
به نظرم حالاحالا، حرف برای گفتن داشت اما دیگر توان کنترل احساساتش را نداشت به همین خاطر سکوت کرد و ادامۀ صحبت هایش را فروخورد. نگاهی به صورت درهم رفته اش کردم، نجابت نگاهش لالم کرد. احساس کردم، هیچ دلگیری ازش ندارم. اصلاً حق می دادم به او که با آن همه مصیبت و فجایعی که در اطرافش اتفاق می افتد و می بیند این قدر توی خودش رفته باشد. ســارا کــه طاقــت غــم و غصــۀ پــدر را نداشــت، خــودش را جلو کشــید تا اندک فاصله شان هم از بین برود و بعد کاری کرد که پدرها در مقابل آن نمی توانند بی تفــاوت باشــند. کاســۀ انــار را برداشــت و چنــد قاشــق تــوی دهــان حســین گذاشــت. گرۀ ابروهای پدر باز شــد، دســت هایش را روی شــانه های سارا و زهرا گذاشت و با لحنی که حکایت از عمیق ترین احساسات پدرانه داشت گفت: «خیلی خوشحالم که شما اومدین دمشق.» زهرا و ســارا که دوســت داشــتند این لحظات تا ابد ادامه داشــته باشــد، ساکت ماندند تا پدر ادامه دهد: «دلم می خواست بیاید اینجا و همه چیز رو از نزدیک ببینید، جوونای بســیجی و رزمندۀ ســوری رو ببینید، ایثار و فداکاری هاشــون رو ببینید،ظ لمو س تمیر و کهب هن اما سلامب ها ینس رزمینو م ردمم ظلومشم ی شه،ب بینید و زینب وار پیام مقاومت رو تا هرجایی که می تونید، ببرید و زنده نگهش دارید!» ناگهان زهرا انگار که کشف تازه ای کرده باشد، پرید توی حرف های حسین و گفت: «خب پس چرا می خواید ما بریم لبنان؟ بذارید اینجا بمونیم!» 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313