مرحوم حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی:
#سجده_گناهان_را_می_ریزد.
💠روایت است که انسان به سجده برود و مدتی در سجده باشد، "شکراً الله و الهی العفو" بگوید.
مخصوصا در نماز شب، ده دقیقه، یک ربعی در سجده باشد، حسّ می کند وقتی که به سجده می رود، سبک می شود.
🔴آن حالت سبکی بر اثر
#ریخته_شدن_گناهان است.🔵
🍁 همانطور که باد در فصل پاییز برگ درختان را می ریزد ، سجده هم گناهان را می ریزد.
#شبتونبخیر
@parastohae_ashegh313
چه زیباســـــــت ..
خاطرات مردانی که پروای نام ندارند
و در کهف #گمنامی خویش مأوا گرفته اند ....
به یاد #شهدای_گمنـــــــــام ...
آنان که در زمین #گمنامند و
در آسمانها #مشهورند ...
#شهدا را یاد کنیم با ذکر #صلوات🌷
#صبحتون و #عاقبتتون شهدایی🦋
♨️ @parastohae_ashegh313 👈
#قسمت153
ابوجعفر
حسين الله كرم، فرج الله مراديان
بعد به سمت كوه راه افتاد. ما هم سريع وسايل داخل جيپ و دستگاه بيسيم عراقي ها را برداشتيم و حركت كرديم.
.
🌸🌸🌸🌸
در پايين كوه كمي استراحت كرديم و زخم پاي مجروح عراقي را بستيم بعد دوباره به راهمان ادامه داديم. پس از هفت ســاعت كوه پيمايي به خط مقدم نبرد رسيديم. در راه ابراهيم با اســير عراقي حرف مي زد. او هم مرتب از ابراهيم تشكر مي كرد.
موقع اذان صبح در يك محل امن نماز جماعت صبح را خوانديم. اســير عراقي هم با ما نمازش را به جماعت خواند! آن جا بود كه فهميدم او هم شيعه است.
بعد از نماز،كمي غذا خورديم. هرچه كه داشتيم بين همه حتي اسير عراقي به طور مساوي تقسيم كرديم
@parastohae_ashegh313
#یک_نکته
✅مداومت بر نماز اول وقت✅
📢پیامبر اکرم فرمودند : 👇👇👇
5⃣عزرائیل روزی پنج نوبت همه ی انسان ها را...
👁 به هنگام نماز های پنج گانه نظارت می کند.
🕌اگر شخص ازکسانی است که بر نماز دراین وقت مواظبت دارد؛👇
😇خود ملک الموت هنگام مرگ ٬شهادتین را به او تلقین می کند و...
شیطان را از او دور می سازد.
@parastohae_ashegh313
[#مناسبتی...]
✨شهادت مزد زندگی مجاهدانه است✨
#سالروز_شهادت🖤
#شهدای_هستهای
┄┅•═༅𖣔✾🇮🇷🇮🇷🇮🇷✾𖣔༅═•┅
|@parastohae_ashegh313|
#بوقت_معرفی_کتاب
┃#پسرڪ_فلافـل_فروش🍔┃
〔 #نوجوانی فصل سرگردانیست، گاهی درس را رها میکنند، گاهی قهر میکنند، گاهی سر و صدا راه میاندازند، گاهی… داستان نوجوانی #هــــــادی خواندنی است… 〕
📌 « #پسرک_فلافل_فروش» زندگینامه و خاطرات بسیجی مدافع حرم، طلبه شهید #محمدهادی_ذوالفقاری است.
این کتاب در ۱۲۰ صفحه توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی چاپ شده است.
این کتاب حاوی مجموعه خاطراتی از پدر، مادر، خواهر و جمعی از دوستان و آشنایان شهید در #ایران و #عراق، از دوران #کودکی تا زمان #شهادت است.
#پسرک_فلافل_فروش
#جوان #حجاب
#تا_پای_جان_برای_ایران🇮🇷
#لبیک_یا_خامنه_ای
📚 @parastohae_ashegh313
✨بُعد معنوی✨
چند روز قبل از شهادتش خواب دیده بود بالای تپهای ایستاده و آقا دستی روی سرش کشیدهاند. درست مثل مُهر تأییدی که بخواهند پای کارنامهی دانش آموزی بزنند. بیشباهت به دانش آموز هم نبود؛ دانش آموزِ مکتب رهبری. دانش آموزی که به معلمش عشق میورزید و حاضر بود پای حرفهایش جان بدهد. اینها را در عمل ثابت کرده بود. وقتی آقا برای سرسلامتی آمده بودند مادرش روی همین نکته دست گذاشت و گفت: "آقا! مصطفی از یاران بسیار صدیق شما بود. واقعاً پیرو شما بود." آقا هم در تأیید اینطور فرمودند: "بله میدانم. این موضوع را همه کسانی که او را میشناختند فهمیده بودند، حتی سرویسهای اطلاعاتی بیگانه. دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد. بُعد اول جنبهی علم و تحقیق بود و بُعد دوم همان بُعد معنوی است. همان چیزی که او را برای شهادت آماده کرد."
#شهید_مصطفی_احمدیروشن🕊🌱
گزارش حضور امام خامنهای(حفظهالله) در منزل شهید مصطفی احمدی روشن1390/10/29
💜@parastohae_ashegh313💜
❤️💞❣❤️💛💞❤️💛💞
❤️#عاشقانہ_دو_مدافع❤️
#قسمت_پنجاه_یکم
_لباساشو کشیدم و گفتم
بگو دیگہ
خیلہ خب پاره شد لباسم ول کـ میگم
اوݧ بازوبند واسہ یکے از رفیقام بود کہ شهید شد.
_ازم خواستہ بود کہ اگہ شهید شد او بازو بندو همراه با حلقش ، برسونم بہ خانومش
وقتے شهید شد بازو بندشو تونستم از رو لباسش بردارم اما حلقش...
آهےکشید و گفت. انگشتش قطع شده بود پیداش نکردم.
_بازو بندو دادم بہ خانومش و از اینکہ نتونستم حلقشو بیارم کلے شرمندش شدم
همیـݧ دیگہ تموم شد
بے هیچ حرفے بلند شدم و رفتم و کنار علے نشستم
سرمو گذاشتم رو شونشو تو دلم گفتم:هیچ وقت نمیزارم برے
چقدر آدم خودخواهے بودم...
_مـݧ نمیتونم مث زهرا باشم ، نمیتونم مثل خانم مصطفے باشم ، نمیتونم خودمو بزارم جاے خانوم دوست اردلا ، یہ صدایےتو گوشم میگفت:نمیخواے یا نمیتونے❓
آره نمیخوام ، نمیخوام بد علے و تیکہ تیکہ برام بیار نمیخوام بقیہ ے عمرمو باے قبر و یہ انگشتر زندگے کنم ، نمیخوااام
دوباره او صدا اومد سراغم:پس بقیہ چطورے میتونـ❓
اوناهم نمیخوا اونا هم دوست ندار...
اما...
_اماچے❓
خودت برو دنبالش...
با تکوݧ هاے علے از خواب بیدارشدم
اسماء❓اسماء جاݧ رسیدیم پاشو ...
چشامو باز کردم ، هوا تاریک شده بود از اتوبوس پیاده شدیم
باد شدیدے میوزیدو چادرمو بہ بازے گرفتہ بود
_لب مرز خیلے شلوغ بود...
همہ از اتوبوس ها پیاده شده بود و ساک بدست میرفتـ بہ سمت ایستگاه بازرسے
تا چشم کار میکرد آدم بود ، آدمهایے کہ بہ عشق امام حسیـ با پاے پیاده قصد سفر کرده بودݧ،ا ونم چہ سفرے
شلوغے براشوݧ معنایے نداشت حاضر بود تا صبح هم شده وایســݧ، آدما مهربو شده بود و باهم خوب بودݧ
_عشق ابے عبدللہ چہ کرده با دلهاشو❓
یہ گوشہ وایساده بودم و بہ آدمها و کارهاشوݧ نگا میکردم باد همچنا میوزید و چادرمو بالا و پاییـݧ میبرد
علے کنارم وایسادو آروم دستشو گذاشت رو شونم: بہ چے نگاه میکنے خانومم❓
یکمے بهش نزدیک شدم با لبخند گفتم:بہ آدما،چہ عوض شد علے
_علے آهے کشیدو گفت:صحبت اهل بیت کہ میاد وسط حاضرے جونتم بدے هییی روزگار...
اردلاݧ و زهرا هم اومدݧ کنار ما وایسادݧ
اردلاݧ زد بہ شونہ ے علے و گفت:إهم ببخشید مزاحم خلوتتو میشما ، اما حاجے ساکاتونو نمیخواید بردارید❓
علے دستشو گذاشت رو کمرشو گفت:دوتا کولہ پشتیہ دیگہ
_خوب مـݧ هم نگفتم دویستاست کہ
نکنہ انتظار دارے مـݧ برات بیارم❓
هہ هہ بابا شوخے کردم حواسم هست الاݧ میرم میارم
زدم بہ بازوے اردلا و گفتم: داداش خیلے آقاے مارو اذیت میکنیا...
صداشو کلفت کردو گفت: پس داماد شده براے چے❓
_دستم و گذاشتم رو کمرم و گفتم: باشہ باشہ منم میتونم خواهر شوهر خوبے باشماااااا
خیلہ خوب حالا تو هم بیاید بریم تو صف
داداش شما برید مـݧ وایمیسم باعلے میام
چند دیقہ بعد علے اومد
از داخل ساک چفیہ ے مشکیشو درآوردم و بستم دور گردنش
زل زده بود تو چشمامو نگاهم میکرد
_چیہ علے❓چرا زل زدے بہ مـ❓
اسماء چرا چشمات غم داره❓چشماے خوشگل اسماء مـݧ چرا باید اشک داشتہ باشہ❓از چے نگرانے❓
بازهم از چشمام خوند ، اصلا نباید در ایـ مواقع نگاهش میکردم
بحثو عوض کردم ، یکےاز ساک هارو برداشتم و گفتم بیا بریم دیر شد
دستم و گرفت و مانع رفتنم شد
منو نگاه کــݧ اسماء نمیخواے بگے چرا تو خودتے❓چرا نگرانے❓
_ببیـݧ هیچکے نیست پیشموݧ
بغضم گرفت و اشکام دوباره بہ صورتم هجوم آوردݧ
نمیتونستم بهش بگم کہ میترسم یہ روزے از دستش بدم...چوݧ میدونستم یہ روزے میره با رضایت منم میره
یقیـݧ داشتم داره میره پیش آقا کہ ازش بخواد لیاقت نوکرے خواهرشو بهش بده
_با چفیش اشکام و پاک کردو گفت: باشہ نگو،فقط گریہ نکـ میدونے کہ اشکات و دوست ندارم
بریم ...
یک ساعت تو صف وایساده بودیم...
پاسپورتهامونو تحویل دادیم و از مرز رد شدیم
دوباره سوار اتوبوس شدیم
هوا تقریبا روشـݧ شده بود بہ جایے رسیدیم کہ همہ داشتـݧ پیاده میرفتـݧ
تموم ایـݧ مدت و سکوت کرده بودم و داشتم فکر میکردم
از اتوبوس پیاده شدیم
_بہ علے کمک کردم و کولہ پشتے و انداخت رو دوشش
هوا یکمے سرد بود
چفیہ رو ، رو گردنش سفت کردم و زیپ کاپشنشو کشیدم بالا
لبخندے زدو تشکر کرد بعد هم از جیبش یہ سربند درآوردو داد دستم .
اسماء ایـݧ سربندو برام میبندے❓
_نگاهے بہ سربند انداختم روش نوشتہ بود: "لبیک یا زینب"
لبخندے تلخے زدم ، میدونستم ایـ شروع هموݧ چیزے کہ ازش میترسیدم
سربندو براش بستم ، ناخدا گاه آهے کشیدم کہ باعث شد علے برگرده سمتم
چیشد اسماء❓
ابروهامو دادم بالا و گفتم هیچے بیا بریم اردلاݧ و زهرا رفتـ
بعد از مدت زیادے پیاده روے رسیدیم نجف دست در دست رفتم زیارت حس خوبے داشتم
اما ایـݧ حس با رسیدݧ بہ کربلا بہ ترس تبدیل شد
وارد حرم شدیم...
ادامه دارد...
📝خاطرات شهدا |
#سیره_شهدا #دمی_باشهــدا🌱
تفنگ خیلی دوست داشت هر چه پول تو جیبی جمع میکرد تفنگ می خرید، تا کلاس پنجم دبستان باید با او به مدرسه میرفتم و میماندم تا مدرسه تمام شود و برگردانمش خانه، خیلی به من وابسته بود، بعد از دبیرستان، باید خدمت سربازی میرفت، اصلا دوست نداشت، به هر دری زد که محل خدمتش تغییر کند، در نهایت هم در پرند خدمت کرد، وقتی هم که خدمت رفت حرف گوش نمیداد، به جای پوتین با دمپایی در پادگان میگشت که با این کارها فرماندهاش را ناراحت میکرد، اگر قرار بود در برف پست دهد زنگ میزد خانه که من در برف نمیمانم، ما تماس میگرفتیم و خواهش می کردیم نگذارند در برف نگهبانی دهد، همین چیزها بود که باعث تعجبمان میشد وقتی می خواست سوریه برود.
خاطرات شهید مجید قربانخانی
شهــــدای گمنام #زندگی_به_سبک_شهدا
@parastohae_ashegh313🕊