#قسمت311
ز قبل خــودم را بــرای ســؤالات احتمالــی از شــغل و تحصیــلات و درآمــد و اعتقادات و عالم سیاســت آماده کرده بودم. درســت مثل پرســش کنکور برای هر ســؤالی، پاســخی داشــتم. اما حاج آقا نه از مهر دخترش حرفی زد و نه از تحصیلات و شغل و درآمد من. فقط یک جمله گفت: «زهراخانم تا الآن پیش من از جانب خدا امانت بود. خیلی سعی کردم که به اون و بقیۀ بچه هام، نون حلال بدم و حروم توی زندگی ام نیاد. اگه قسمت بشه که با شما ازدواج کنه تنها درخواستم اینه که شما هم نون حلال بهش بدی. حاج آقا با طرح موضوع ورود مال حلال به زندگی، مطلبی رو از من خواســت که تو سایۀ اون، همۀ امور زندگی معنا می شد. تو همون اولین دیدار شیفته اش شدم و گفتم تلاش می کنم مثل شما نان حلال بهش بدم.» دیــدار امین آقــا و حســین، زمینــۀ توافــق نهایــی دو خانــواده را فراهم کرد و عقد شــدند. ازدواج مهــدی و زهــرا در یــک ســال، زندگی مــان را طراوتــی تــازه داد. دورمان شلوغ شد و عمه که حالا نوه هاش به خانۀ بخت رفته بودند، تا مدّتی میهمانمان بود. یــک روز داشــت بــرای نمــاز صبــح وضــو می گرفــت که افتاد و بــا ناله و فریادِ او حســین زودتر از ما بالای ســرش رفت. دید از بینی اش خون می آید. خواســت بغلــش کنــد کــه عمــه گفت: «حســین جان تکونم نده، کمرم شکســته.» باعجله اورژانس را خبر کردیم. پرســتاران بهش دســت که می زدند، ناله اش بالا رفت و مرتــب حســین را صــدا مــی زد. مأمــوران اورژانــس بلندش کردند و بی توجه به ناله و التماس او و نگاه نگران من و حســین، بردنش بیمارســتان. بیمارســتانی که اوضاع نابســامانی داشــت. هیچ کس، پاســخگو نبود. من و ایران به دنبال پتو و بالش و ملحفۀ تمیز بودیم که نبود و حســین رفت دنبال دکتر که او هم سر شیفت کاری اش نبود. حســین گفت: «مامان می برمت یه بیمارســتان درســت و حســابی.» پرونده اش را گرفت و به بیمارســتان بقیه الله الاعظم رفتیم. حســین جلســۀ مهمی با فرمانده کل ســپاه داشــت. باید می رفت ولی دلش پیش مادرش بود. به اصرار ما رفت و زود برگشت.
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313
#قسمت312
وزنــه بــه پاهــای عمه بســتند، دردش چند برابر شــد. التمــاس می کرد که وزنه ها را برداریــم. مــن وزنه هــا را کــم می کــردم تــا فشــار به کمرش کمتر شــود. همین که پرســتارها می آمدند. وزنه ها را می گذاشــتم سرجایشــان. تا بالاخره تیم پزشــکی حســین را صــدا زدنــد و گفتنــد: «بایــد عملــش کنیــم امّا اگر بیهوشــی کامل بهش بدیم، برنمی گرده و چاره ای جز بیهوشی موضعی نیست.» حسین طبق معمول با پیشنهاد متخصصین، اعتراضی نداشت. ایران گفت: «پروانه تو خسته ای، برو خونه، حسین آقا هم که باید بره دارو و پلاتین بخره، من می مونم پیش عمه.» و با اینکه خودش حال و وضع خوبی نداشــت، پیش عمه ماند. همان روز پدرم از همدان آمد. پیرهن ســیاه به تن داشــت باوجود خندۀ نابهنگام، نتوانســتم عصبانیتــم را پنهــان کنــم. گفتــم: «آقــا چــرا لباس عزا پوشــیدی؟!» رفت و قبل از اینکه همه ببینندش، لباسش را عوض کرد. همه پشت اتاق عمل به انتظار نشستیم حتّی ایران که چند ماه پیش خودش آن عمل طولانی و سنگین را پشت سر گذاشته بود و چشممان به تابلویی بود کــه وضعیــت مریض هــا را در اتــاق عمــل، لحظه به لحظــه گــزارش می کــرد. پس از چند ساعت روی تابلو نوشت: «گوهرتاجِ شاه کوهی، پایان عمل جراحی.» امیــدوار شــدیم و دقایقــی دیگــر نوشــت: «درحــال ریــکاوری» امّــا هرچــه نگاه کردیــم. خبــری از بــه هــوش آمــدن عمه ندیدیم. همچنان نگران نشســته بودیم که دکتر خاتمی رئیس بیمارســتان، حســین را گوشــۀ راهرو دید و گفت: «آقای همدانی بریم اتاق من یه چای با هم بخوریم.» حسین رو کرد و به من و ایران، گفت: «مامان رفت.» فردا برای مراسم تدفین و فاتحه به همدان رفتیم. حسین قبری را که کنار قطعۀ شــهدا برای خودش خریده بود. به عمه داد. وقتی از ســر خاک برمی گشــتیم گفت: «از دار دنیا همین یه قبر رو داشتم، قسمت نبود که همسایۀ شهدا بشم.»
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313
سلام علیکم خدمت اعضای کانال
این چند قسمت از خاطرا ت جا افتاده به پایان رسید ممنونم از صبوری شما
انشالله فردا بقیه قسمتها میزارم.
یا علی☝☝☝☝☝☝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎞 سخنان کمتر شنیده شدهٔ شهید دکتر بهشتی درباره عفاف و حجاب
⇦#شهید_بهشتی
⇦#جهاد_تبیین
⇦#حجاب
اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
♦️۷ مهر، ۱۳۵۹ دشمن بعثی به پالایشگاه آبادان حمله هوایی کرد، آتش نشانان منطقه برای مهار آتش به پالایشگاه رفتند که در حین عملیات خاموش کردن آتش، مجدداً هواپیماهای دشمن اقدام به بمباران پالایشگاه می کنند که منجر به شهادت تعداد زیادی از آتش نشانان می شود.
🚨 ۷مهر، روز آتش نشانی و ایمنی در ایران گرامی باد.
🌷 نام و یاد تمامی #شهدای_آتش_نشان، شهدای پلاسکو و همه درگذشتگان آتشنشان گرامی باد
#روز_آتش_نشانی
اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
da(13).mp3
4.53M
#کتاب_صوتی 🎧
📕 دا ( قسمت13)
#سیدهزهراحسینی
اللهمعجللولیکالفرج
┄┅═✦❁🌴❁✦═┅┄
قسمت 12👇🏻
https://eitaa.com/parastohae_ashegh313/29306
━⊰✨﷽✨⊱━
‼️" عده ای نگذاشتند #ناموس این مملکت لگد مال شود."
💢" این کشور؛ یک روز: در معرض سخت
ترین و تلخ ترین تهاجم ها قرار گرفت، عده ای سینه سپر کردند، جلو دشمن را گرفتند و نگذاشتن آبرو، هستی، شرف و ناموس این مملکت لگد مال شود."
(#رهبرمعظمانقلاباسلامی)
#دفاع_مقدس
اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
پروردگارا! ♥️
رفتن در دست تو است؛
من نميدانم چه موقع خواهم رفت ولي ميدانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي
و آن قدر با دشمنان قسمخوردهات بجنگم تا به فيض #شهادت برسم.
#شهیدصیادشیرازی
❤️عاقبتتونشهدایی
#امام_زمان
اللهمعجللولیکالفرج
═━⊰⫸🌹🦋🌹⫷⊱━═
@parastohae_ashegh313
11.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام علی ابراهیم
157-araf-ar-parhizkar.mp3
1.06M