#توگفتی
یکی از دوستام دیروز فوت کرد حالم اصلا خوب میست دلم داره میترکه
- اوه متاسفم!چرا؟!
#توگفتی
یه داستان نوشتم و مطمئنم کسی دوست نداره بخونتش... فلذا برای تو میفرستم شاید فرجی بشه و یه اندک نگاهی بهش بندازی
- آره حتما
#توگفتی
حوصله نداشتم از پارت اول بنویسم پس یه خلاصهای ازشون میگم- داستان خانوادهای هست که سال ۱۹۱۲ بهخاطر تعمیرکار بودن اریک- آقاشون- میان تا اولین مسافران تایتانیک باشن: دوتا بچه دارن بنام کارین و برایان و آره همین. سه روز از سفر ***یس به نیویورک میگذره و روز چهارم زارت میخورن به کوه و یخ و این داستانا-
#توگفتی
بیست دقیقه مانده به نیمهشب تمام مسافران تایتانیک روی عرصه گرد هم آمده بودند تا از نمایشها و کنسرتی که توسط موزیسینهای مشهور انجام میشد لذت ببرند. به خواست کاترین من و فرزندانمان هم به جمعیت ثروتمند روی عرشه ملحق شدیم. همانطور که برای کاترین نوشیدنی میریختم تا این شب را باهم جشن بگیریم صدای نرم و لطیف زنی را شنیدم که با لهجه غلیظ بریتانیایی از زیبایی کاترین تعریف میکرد. لبخندی زدم. بدون شک او زیباترین زن روی عرشه بود. یک جام نوشیدنی را به دستان کاترین دادم. به همدیگر نگاهی کردیم و لبخند زدیم و جام را بیدرنگ سرکشیدم. همان وقت کشتی به طرز وحشتناک ایستاد. ناگهان سکوت بر سراسر کشتی سایه انداخت. همه گیج شده بودند. صدای بم ادوارد، کاپیتان کشتی سکوت حاکم بر عرشه را درید. او همانطور که از پلههای اتاق کاپیتان پایین میآمد بیدرنگ نام من را صدا میزد. نگاهی به کاترین که حالا ترس در چشمان اقیانوسیاش لانه کرده بود میاندازم و بعد به سمت ادوارد میدوم. - چیشده؟ مگه تو الان نباید تو اتاق مشغول هدایت کشتی باشی؟ پس اینجا چیکار میکنی؟ حرفهایم بیشتر به داد شباهت داشت و پراز استرس بود. میدانستم اتفاقی افتاده اما نمیخواستم باور کنم. او که نفس نفس میزد دستانش را روی شانهام گذاشت، ترسیده بود. با صدایی که تنها من بتوانم بشنوم گفت: - به کوه یخ خوردیم اریک، کشتی سوراخ شده! لحظهای احساس کردم تمام اعضای بدنم فلج شدهاند. از روی عرشه زمزمههایی از روی ترس و شبه بلند شده بود. بدون آنکه نگاهی به آنها بیاندازم دویدم. طول کشتی زیاد بود و از عرشه تا اتاق موتور حدود یک کیلومتر فاصله بود اما من با تمام سرعتم به سمتش دویدم، میدانستم یک دقیقه دیر رسیدن میتواند چه عواقبی داشته باشد. در زیرزمین¹ را باز کردم و با تمام سرعت پلهها را طی نمودم. ال***و توماس کنار موتور بود و چهرههای هراسانشان من را هم هراسان میکرد. توماس که کنار موتور زانو
- نیومده بقیش
#توگفتی
داره حالم از خودم زندگیم ادمایی اطرافم و همه بهم میخوره #ستاره_روشن_مانده
- چرا
#توگفتی
https://eitaa.com/pardox3/1121 آرامش ابدی من
- چرا یاد آرامگاه ابدی من افتادم
#توگفتی
اسم دوتا آدم مهم زندگیم "مامان" "بابا" سیوه.
- مهمه . چرا انقدر خالییی پس یه پسوند پیشوند میدادی
#توگفتی
اسم مامانمو سازمان امر به معروف و نهی از منکر بابام 110 داداش بزرگمو سیو ندارم داداش وسطیم مفسدالارض سیوه داداش کوچیکمم لاشی ۱ 📿📿 هر سشونم امیرن 😂😂💔💔💔💔💔
- اسم همشون امیره؟