#توگفتی
https://eitaa.com/pardox3/402 اگه حوصله داشتی،ویدیوی سوگنگ و ببین
- نه تنها حوصله ندارم بلکه وقتم ندارم
#توگفتی
ساحل خدا خیرت بده اینو بذار پارادو***که اگه کسی برای پایانش چیزی به ذهنش می رسه بگه دیگه نمیکشم* 𝖱𝖾𝗒𝗁𝖺𝗇𝖾: روزی روزگاری، کشاورز فقیری بود که دو گاو نر داشت. روزی کشاورزی گاوهایش را به شهر برد و آنها را به یک دکتر فروخت. وقتی پول را از دکتر گرفت، دید که دکتر به قهوهخانهای رفت، غذایی سفارش داد و مشغول خوردن شد. کشاورز از ته دل آرزو کرد ایکاش او هم دکتر بود و میتوانست، آنطور راحت زندگی کند. این بود که بازهم مدتی به او خیره ماند و سرانجام پرسید: «به نظر شما من هم میتوانم روزی دکتر بشوم؟» دکتر خندید و گفت: «معلوم است که میتوانی، دکتر شدن که کاری ندارد. اول باید برای خودت یک کتاب الفبا بخری. از آن کتابهایی که تویش شکل یک خروسقندی کشیدهاند. دوم با پول گاوها و گاریات برای خودت لباس و وسایل دکتری بخری، سوم اینکه عکست را بده تا یک تابلو از تو بکشند و زیر آن بنویسند: من دکتر غیبگو هستم و همهچیز را میدانم؛ و آن تابلو را بالای در خانهات آویزان کنی.» کشاورز کارهایی که دکتر گفته بود انجام داد. چند روزی از دکتر شدنش گذشته بود که پولهای مرد ثروتمندی را دزدیدند. به مرد ثروتمند که از پیدا کردن پولها ناامید شده بود خبر دادند «دکتری در دهکدهای زندگی میکند که غیبگوست و همهچیز را میداند.»
#توگفتی
https://eitaa.com/pardox3/402 بیا بریم اون گوشه ی تمساح دارم اهنگ میخونه نشونت بدم
- هاها ، بامزه بود.