#ناشناس
خودم می دانم از چشمانت افتادم ، ولی این بار
بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بردار
- شاعراش؟!
- Paradox -
ببین چقد اوضاع بده که حتی منم.
بیا ویدیو کال بگیریم باهم گریه کنیم.
یه جعبه دستمال کاغذی جلوی تو، یدونه جلوی من.
#ناشناس
به خود گفتم دل از اندیشهٔ دیدار بردارم
تمامِ عمر «تنها» دست روی دست بگذارم
نباید مینوشتم پاسخ آن نامه را اما
نشد از دستخط دوست یکدم چشم بردارم
نوشتم هرچه از هم دورتر، آسودهتر اما
کسی در گوش من میگفت من دلتنگِ دیدارم
کسی از دور میآید به جنگِ عقل و میترسم
مبادا عشق باشد اینکه میآید به پیکارم
اگر شبهای دلتنگی نمیآیم به دیدارت
نمیخواهم تو را با گریههای خود بیازارم
- "کسی در گوش من میگفت من دلتنگِ دیدارم"
#ناشناس
میگه
من ارگِ بَمَم خِشت به خِشتم متلاشی
تو نقشِ جهان هروجبت تِرمه و کاشی
- بله بله خوانده بودم.
- Paradox -
بیا ویدیو کال بگیریم باهم گریه کنیم. یه جعبه دستمال کاغذی جلوی تو، یدونه جلوی من.
میشه از تو ویدئو کال کارای دیگم بکنیم؟
#ناشناس
گفتمش بیتو چه باید کرد؟
خندهای کرد و گذشت
نه نگاهی، نه جوابی، نه سلامی، نه کلامی
فقط آن لبخند...
و مرا تا ته دنیا شکست.
- :))
#ناشناس
آفتابا چه خبر؟
این همه راه آمدهای
که به این خاک غریبی برسی؟
ارغوانم را دیدی سر راه؟
مثل من پیر شده ست؟
چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟
نه، چرا میپرسم
ارغوان خاموش است
دیرگاهیست که او خاموش است
آشنایانِ زبانش همه رفتند..
ارغوان ویران است
هر دومان ویرانیم.
..
پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
دختری بود
که من
سخت میخواستمش
و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شیرین...
و شما میدانید
آه، ای دخترکان خاموش
که چه خوشدل بودیم
من و او مست شکرخواب امید
و چه خوشبختی پاک
در نگاهِ من و او میخفید...
وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگی
بگشایید زبان
و بگویید که از یک پنهان
چون شد این چشمه غبارآلوده!
و میان من و او
اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
اینک این کوه بلند.
هوشنگابتهاج.
- این شعرش با صدای خودش یه چیزِ دیگست:))