#ناشناس
https://eitaa.com/pardox4/30385
یاد کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم نادر ابراهیمی افتادم...
یه جاش میگه "بخواب هلیا دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد.
دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.
دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت .
چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
سگها رؤیای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کنند.
شب از من خالیست هلیا!"
اسمم با شخصیت کتاب یکیه :))
- خیلی ممنون الان این کتابم به لیست کتابایی که باید بخرم اضافه میکنم.
- Paradox -
تا مامان بابامو نیاره در اتاقو وا کنن ببینن من بیدارم خفه نمیشه:)))