اگر مامان نباشد
دنبالت میگردم. کجایی؟ دستم را چرا رها کردی؟ با خودت نگفتی گم میشوم؟ کثیف میشوم؟ بیا! حالا که موهایم خاکی شده است خودت باید بشوییشان! با همان شامپوی الکی که هیچوقت کف نمیکند!
چرا همهجا خاکستری و سیاه شده است؟ دلم برای اتاق صورتیمان تنگ شده است. آنجا خلوتتر بود. اینجا زیادی رفت و آمد است. زیادی آدم هست. زیادی قیافههایشان ناراحت است. مثل تو نیستند. مهربانطور، مامانطور نیستند!
آخ! انگار دارم میبینمت. آن دورترها زیر آن آجرهای شکسته موهایت پیداست. تو هم که مثل منی! مگر مامانیها همیشه مرتب نیستند؟! چرا اینقدر خاکی شدهای؟ من که نمیتوانم موهایت را بشویم! دست من که جان ندارد. من فقط میتوانم مهربان نگاهت کنم. با همان دکمههایی که مادر بزرگم، مادرت به صورتم دوخته است. من فقط میتوانم برایت لبخند بزنم. با همان کوکهایی که مادربزرگم، مادرت به صورت پارچهایام دوخته است تا مثل تو باشم. مثل تو که هیچوقت آن لبخند شیرینت از روی لبهایت پاک نمیشود.
لبخندت! پس لبخندت کجاست؟! چرا حرفی نمیزنی؟ چرا به آدمهای دور و اطرافت نمیگویی کجایی؟ چرا کمک نمیخواهی؟ نکند؛ نکند رفتهای؟ مادرها که بچههایشان را ول نمیکنند!
آخ! حس میکنم چشمانم دیگر چشم نیست؛ دکمه است. لبهایم دیگر لب نیست؛ چند کوک است! اگر تو کنارم نباشی، اگر دوست داشتنت را نداشته باشم، من فقط چند تکه پارچه به هم دوختهام!
مجموعه داستانکهای #پاره_تنم
🧸 اگر مامان نباشد
✍🏻 به قلمِ: شکیبا جوانمردی، فهیمه قائدی
🎨 تصویرهوشمصنوعی: فرزانه عباسی
🌱 #گروه_نویسندگی_روا
📚 #داستان_نوجوان
🪖 #داستان_جنگ
🇮🇷#مدرسه_میناب
🪽 رَوا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید ⭐️
پارهتنم_اگر مامان نباشد_استودیوروا.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
🇮🇷 مجموعه داستانکهای #پاره_تنم
🧸 اگر مامان نباشد
✍🏻 به قلمِ: شکیبا جوانمردی، فهیمه قائدی
🎙 گوینده: ریحانه مردانشاه
📚 #داستان_نوجوان
🌱 تولیدشده در #استودیو_روا
🪖 #داستان_جنگ
🪽 رَوا ، راوی وطن @pareyetanam
پارهتنم
چتر مردعنکبوتیام را با غصه بالای سرم میگیرم .دیگر مثل قبل دوستش ندارم. چون با آمدن انفجار فهمیدم که فقط زور برف و باران را دارد. همیشه فکر میکردم جلوی هر چیزی که از آسمان بیاید را میگیرد، حتی موشکها.
به مامان که زیر لب دعا میخواند نگاه میکنم با نگرانی میگویم: "برای موشکها باید چکار کنیم؟ چتر بزرگتر بخریم؟". مامان دستم را محکم میگیرد با خنده میگوید: "آره یه چتر خیلی بزرگ میخوایم".
از جا میپرم و دستش را میکشم. میگویم: "بریم بخریم دیگه. الان دوباره موشکها میان".
مامان ابروهایش را بالا میدهد و میگوید: "خریدنی که نیست؛ دوختنیه".
دستانم را به کمرم میزنم، از این همه یَواش بودن مامان خسته شدهام. تازه کامل حواسش هم به من نیست و وسط حرفهایم هی الله لا یلاه میخواند!
لوس میشوم و میگویم: "زنگ بزن خاله برامون درست کنه. زنگ بزن".
مامان میخندد و میگوید: "خاله که نمیتونه. فقط فرشتهها بلدن چتر خیلیخیلی بزرگ، به اندازه آسمون بدوزند". دوباره سر جایم مینشینم. به این فکر میکنم که چطور به فرشتهها زنگ بزنیم. زیر لب میگویم: "ما که شماره فرشتهها رو بلد نیستیم!".
مامان قیافهاش را الکی ناراحت میکند و میگوید: "شماره نمیخواد. دعا که بخونیم فرشتهها صدامون رو می شنوند. یه چتر بزرگ برامون می دوزند تا جلوی موشکها رو بگیره".
سرم را میخارانم و میپرسم: " واگعا؟ پس تا الان داشتی باهاشون حرف میزدی؟ ناگُلا".
مامان لپم را میکشد و توی بغلش لِه لِهام میکند. میگویم: "منم میخوام باهاشون حرف بزنم. " الوووو؟... فرشته هااا؟... الله لا لِ لا هَ..."
📚قابهای خواندنی (۴)
🖊 نویسنده: آیدا محمودی، فهیمه قائدی
📸 عکاس: ناشناس
💻 گرافیک: فرزانه سادات ملکی
🌱 تولید شده در #استودیو_روا
🪽روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید ⭐️
#گروه_نویسندگی_روا
#داستان_جنگ
#ایران
زمان:
حجم:
2.4M
🇮🇷 مجموعه عکسنوشتهای 《قابهای خواندنی》
☂️چتر فرشتهها
✍🏻 به قلمِ: آیدا محمودی، فهیمه قائدی
🎙 گوینده: ریحانه مردانشاه
📚 #داستان_نوجوان
🌱 تولیدشده در #استودیو_روا
🪖 #داستان_جنگ
🪽 رَوا ، راوی وطن @pareyetanam
مجموعه عکسنوشتهای 《آلبومِ کلمات》
عکسنوشتهای جنگ تحمیلی ایران و آمریکا_اسرائیل
🪧 فصل دوم: صورتِ پیروزی
📚 داستانک ۱۰: تاتی تاتی
✍🏻 نویسنده: فهیمه قائدی
🎨 تصویرگر و طراح: فرزانه سادات ملکی
📸 عکاس: زهرا امیری
📍 لوکیشن عکس: اصفهان_میدان امام_بیعت با رهبر جوان
💼 تهیهشده در حوزه هنری اصفهان
🌱 تولید شده در #استودیو_روا
🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید ⭐️
#عکس
#عکس_نوشت
#داستانک
#داستان_جنگ
#ایران
پارهتنم
نگاه
زر ورقهای نقرهای را شبیه کفن روی مجسمهها میکشم. صدای خشخششان من را یاد آویزهای تولدت میاندازد. همانهایی که دوتایی با هم روی در و دیوار چسباندیم. دورشان را خوب میپیچم و چسبکاری میکنم. بدن آنها هم مثل تو، بهجای بوی عطر، بوی گرد و غبار گرفتهاند. خردهشیشهها را با کفشم هل میدهم کنار دیوار و روی تابلوها و مکعبهای شیشهای هم ورق میکشم. موزه کمکم شبیه وقتی میشود که میخواستیم از خانه برویم و تو روی همه وسایل خانه ملحفه کشیدی. ورق آخر را باز میکنم و تا ته سالن میروم. گرد و خاک آنجا بیشتر است و دهانم را تلخ و گس میکند. روی پنجۀ پا بلند میشوم و ورق را روی شانۀ زن و مرد سنگی میاندازم. ورق روی شانۀ زن لیز میخورد. آن را برایش صاف میکنم و یاد وقتهایی میافتم که تو لب پنجره مینشستی و من پتوی قرمز را دورت می گرفتم.
ورق را چسب میزنم و بالا میآیم تا جایی که به چشمهایشان میرسم. چشمهای سنگیشان مثل همیشه بهم خیره شده است و انگار با نخی نامرئی وجودشان را بهم کوک زده است. بقیه ورق را آرامتر از قبل، شبیه باند کردن زخمی، دورشان میتابانم. کفنپیچ کردنشان تمام میشود. با اینکه دیگر نمیتوانند همدیگر را ببینند اما هنوز هم بهم زل زدهاند. شبیه وقتهایی که تو میخوابیدی و من باز هم به چشمهایت نگاه میکردم. حس میکنم چیزی به تیزی و بزرگی یک تکه شیشه بغضم را میدرد. اشک میریزم. چقدر دلم برای چشمهایت تنگ شده است. توی جیبهایم را میگردم و کلید خانهمان را بیرون میکشم. با کلیدی که دیگر دری ندارد برای باز کردن، روی صورت زن و مرد سنگی به اندازۀ چشمهایشان سوراخهایی درست میکنم. سوراخهایی بزرگ که بتوانند تا آخرین لحظۀ زندگیشان بهم خیره بمانند؛ کاری که من و تو نتوانستیم انجام دهیم.
مجموعه داستانکهای #پاره_تنم
🖤 نگاه
✍🏻 به قلمِ: حانیه صادقی
🎨 تصویرهوشمصنوعی: فرزانه عباسی
🌱 #گروه_نویسندگی_روا
📚 #داستان_نوجوان
🪖 #داستان_جنگ
🪽 رَوا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید⭐️
زمان:
حجم:
2.8M
🇮🇷 مجموعه داستانکهای #پاره_تنم
🖤 نگاه
✍🏻 به قلمِ: حانیه صادقی
🎙 گوینده: ریحانه مردانشاه
📚 #داستان_نوجوان
🌱 تولیدشده در #استودیو_روا
🪖 #داستان_جنگ
🪽 رَوا ، راوی وطن @pareyetanam
بدن بیجان دختربچه را محکم در آغوش گرفته بود و اشک میریخت.
کاری که میکرد را، نوشدارویی بعد از مرگ سهراب میدانست؛ بیرون کشیدن جنازهها از زیر آوار!
میگفت کار اصلی را لانچرها و بچههای پدافند میکنند.
سر بلند کرد و میان تاری چشمهایش، تابلویی را دید که از موج انفجار کج شده بود: " انجمن مددکاری امام زمان"
اشکهایش شدت گرفت. او هم برای امداد آمده بود. امداد با امداد چه فرقی داشت!
📚قابهای خواندنی (۵)
🖊 نویسنده: صبا اسماعیلیان
📸 عکاس: امید نائینی
💻 گرافیک: فرزانه سادات ملکی
🌱 تولید شده در #استودیو_روا
🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید⭐️
#گروه_نویسندگی_روا
#داستان_جنگ
#ایران
مجموعه عکسنوشتهای 《آلبومِ کلمات》
عکسنوشتهای جنگ تحمیلی ایران و آمریکا_اسرائیل
🪧 فصل اول: صورتِ جنگ
📚 داستانک ۱۱: ظرفهای مهمانی
✍🏻 نویسنده: فهیمه قائدی
🎨 تصویرگر و طراح: فرزانه سادات ملکی
📸 عکاس: حانیه کامران
📍 لوکیشن عکاسی: منزل خانواده شهید نصر آزادانی
💼 تهیهشده در حوزه هنری اصفهان
🌱 تولید شده در #استودیو_روا
🪽 روا، راوی وطن @pareyetanam
برای خواندن داستانهای بیشتر از گروه روا روی ستاره بزنید ⭐️
#عکس
#عکس_نوشت
#داستانک
#داستان_جنگ
#ایران