eitaa logo
پروین پرستو ها
21 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
اشعار روح نواز رخشنده خانم
مشاهده در ایتا
دانلود
اشک یتیم؛ روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟ آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست؟ پیداست آن‌قدر که متاعی گران‌بهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشکِ دیده‌ی من و خونِ دلِ شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته‌ست این گرگ سال‌هاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است آن پادشا که مال رعیت خورد، گداست بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنیِ گوهر از کجاست پروین، به کج‌روان سخن از راستی چه سود؟ کو آن‌چنان کسی که نرنجد ز حرف راست :او
پروین پرستو ها
اشک یتیم؛ روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
ثروت و شکوهِ ظالمان معمولاً از رنجِ مظلومان ساخته می‌شود؛ عدالت واقعی وقتی است که یتیم و فقیر، اشکش کم شود.
شعر 'اشک یتیم' یک اعتراض تند و اخلاقی به بی‌عدالتی است. پروین با کمکِ یک تصویر بسیار تاثیرگذار نشان می‌دهد که خیلی از ثروت‌ها و قدرت‌های ظاهری، در واقع از رنجِ مردم مظلوم ساخته شده‌اند.
مایلید چنل به همین صورت ادامه پیدا کنه؟
بی آرزو بغاری تیره، درویشی دمی خفت دران خفتن، باو گنجی چنین گفت که من گنجم، چو خاکم پست مشمار مرا زین خاکدان تیره بردار بس است این انزوا و خاکساری کشیدن رنج و کردن بردباری شکستن خاطری در سینه‌ای تنگ نهادن گوهر و برداشتن سنگ فشردن در تنی، پاکیزه جانی همائی را فکندن استخوانی بنام زندگی هر لحظه مردن بجای آب و نان، خونابه خوردن بخشت آسودن و بر خاک خفتن شدن خاکستر و آتش نهفتن ترا زین پس نخواهد بود رنجی که دادت آسمان، بیرنج گنجی ببر زین گوهر و زر، دامنی چند بخر پاتابه و پیراهنی چند برای خود مهیا کن سرائی چراغی، موزه‌ای، فرشی، قبائی بگفت ای دوست، ما را حاصل از گنج نخواهد بود غیر از محنت و رنج چو میباید فکند این پشته از پشت زر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت ترا بهتر که جوید نام جوئی که ما را نیست در دل آرزوئی مرا افتادگی آزادگی داد نیفتاد آنکه مانند من افتاد چو ما بستیم دیو آز را دست چه غم گر دیو گردون دست ما بست چو شد هر گنج را ماری نگهدار نه این گنجینه میخواهم، نه آن مار نهان در خانه‌ی دل، رهزنانند که دائم در کمین عقل و جانند چو زر گردید اندر خانه بسیار گهی دزد از در آید، گه ز دیوار سبکباران سبک رفتند ازین کوی نکردند این گل پر خار را بوی ز تن زان کاستم کاز جان نکاهم چو هیچم نیست، هیچ از کس نخواهم فسون دیو، بی تاثیر خوشتر عدوی نفس، در زنجیر خوشتر هراس راه و بیم رهزنم نیست که دیناری بدست و دامنم نیست :او
پروین پرستو ها
بی آرزو بغاری تیره، درویشی دمی خفت دران خفتن، باو گنجی چنین گفت که من گنجم، چو خاکم پست مشمار مرا زی
: در خواب، گنجی با یک درویش صحبت می‌کند و می‌گوید: «مرا از زیر خاک بیرون بیاور، صاحب ثروت شو، خانه و لباس و آسایش فراهم کن.» اما درویش پاسخ می‌دهد:ثروت برای من آرامش نمی‌آورد؛ بلکه رنج و دردسر می‌آورد. من آرزویی در دل ندارم و به همین دلیل آزادم. کسی که چیزی ندارد، از دزد و رهزن هم نمی‌ترسد. هر گنجی ماری نگهبان دارد؛ یعنی هر ثروتی نگرانی و خطر خودش را به همراه می‌آورد.
آرامش واقعی در بی‌نیازی و قناعت است، نه در جمع کردن ثروت و کسی که اسیر آرزوها و حرص نیست، آزادتر و آسوده‌تر زندگی می‌کند. نتیجه ای که میشه از این شعر گرفت :