eitaa logo
پرتو | 🇮🇷
2.3هزار دنبال‌کننده
176 عکس
133 ویدیو
6 فایل
﷽‌‌ _ استفاده از محتوا با ذکر منبع مجاز است _ آشنایی با اندیشه‌ی رهبری❤️ _ تحلیل های خاص و کوتاه اما کارگشا ✌🏻 لینک ناشناس کانال https://daigo.ir/secret/7749266288 ارتباط با من @taeb98 تعرفه تبلیغات 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1449853926C1006b3478a
مشاهده در ایتا
دانلود
⚠️شیطان در کمین است 🔻یکی از شاگردان مرحوم شیخ انصاري چنین می گوید : در زمانی که در نجف در محضر شیخ به تحصیل علوم اسلامی اشتغال داشتم یک شب شیطان را در خواب دیدم که بندها و طنابهاي متعدّدي در دست داشت . از شیطان پرسیدم : این بندها براي چیست ؟ 🔻پاسخ داد : اینها را به گردن مردم می افکنم و آنها را به سوي خویش می کشانم و به دام می اندازم . روز گذشته یکی از این طنابهاي محکم را به گردن شیخ مرتضی انصاري انداختم و او را از اتاقش تا اواسط کوچه اي که منزل شیخ در آنجا قرار دارد کشیدم ولی افسوس که علیرغم تلاشهاي زیادم شیخ از قید رها شد و رفت . 🔻وقتی از خواب بیدار شدم در تعبیر آن به فکر فرو رفتم . پیش خود گفتم : خوب است تعبیر این رؤ یا را از خود شیخ بپرسم . از این رو به حضور معظم له مشرّف شده و ماجراي خواب خود را تعریف کردم . شیخ فرمود : آن ملعون ( شیطان ) دیروز می خواست مرا فریب دهد ولی به لطف پروردگار از دامش گریختم . 🔻ماجرا از این قرار بود که دیروز من پولی نداشتم و اتّفاقاً چیزي در منزل لازم شد که باید آنرا تهیّه می کردم . با خود گفتم : یک ریال از مال امام زمان ( عج ) در نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش فرا نرسیده است . آنرا به عنوان قرض برمیدارم و انشاءاللّه بعداً ادا می کنم . یک ریال را برداشتم و از منزل خارج شدم . همین که خواستم جنس مورد احتیاج را خریداري کنم با خود گفتم : از کجا معلوم که من بتوانم این قرض را بعداً ادا کنم ؟ در همین اندیشه و تردید بودم که ناگهان تصمیم قطعی گرفته و از خرید آن جنس صرف نظر نمودم و به منزل بازگشتم و آن یک ریال را سرجاي خود گذاشتم را دنبال کنید https://eitaa.com/joinchat/3663724829C759b626a2c
🔻مرحوم آقاي محدّث قمی (شیخ عباس قمی نویسنده کتاب مفاتیح الجنان) براي فرزندش نقل کرده است : وقتی کتاب منازل الآخره را تألیف و چاپ کردم یک نسخه از آن به دست شیخ عبدالرّزّاقِ مسئله‌گو که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهّر حضرت معصومه علیها السلام مسئله (احکام شرعی) می گفت رسید. 🔻مرحوم پدرم کربلایی محمدرضا از علاقمندان شیخ عبدالرّزّاق بود و هر روز در مجلس او حاضر می شد. شیخ عبدالرّزّاق روزها کتاب منازل الآخره را براي مستمعین می خواند . 🔻یک روز پدرم به خانه آمد و گفت : شیخ عبّاس ! کاش مثل این شیخ عبدالرّزّاق مسئله گو می شدي و می توانستی این کتاب را که امروز براي ما خواند بخوانی ! 🔻چند بار خواستم بگویم : آن کتاب از آثار و تألیفاتِ من است . امّا خودداري کردم . چیزي نگفتم . فقط گفتم : دعا بفرمایید خداوند توفیقی عنایت فرماید. را دنبال کنید https://eitaa.com/joinchat/3663724829C759b626a2c
قسمت سوم روزي مرحوم آیه اللّه حاج شیخ جعفر کاشف الغطاء مبلغی را بین فقراء در اصفهان تقسیم کرد .👳‍♂💰 پس از اتمام پول به نماز جماعت ایستاد .📿 در بین دو نماز که مشغول خواندن تعقیبات بود سیّدي فقیر جلو آمد ، تا مقابل امام جماعت رسید گفت : اي شیخ ! مال جدّم ، خمس را بده ! !👀 آقاي کاشف الغطاء پاسخ داد : قدري دیر آمدي . متاءسفانه چیزي باقی نمانده است .🌾 سیّد با کمال جسارت و گستاخی آب دهان به ریش شیخ انداخت . شیخ هیچ گونه عکس العملی نشان نداد بلکه به نمازگزاران اعلام نمود : هر کس ریش شیخ را دوست دارد به سیّد کمک کند و خودش پولی را جمع کرده و به او داد👌🌿 را دنبال کنید https://eitaa.com/joinchat/3663724829C759b626a2c
قسمت چهارم 🔻یکی از سیره‌های آیت الله العظمی شیخ جعفر کاشف الغطاء (ره) این بود که دیگران و از جمله اعضاء خانواده را برای نماز شب بیدار می‌کرد. فرزند ایشان (شیخ حسن) می‌گوید: در یكى از شب‌ها كه ایشان براى تهجّد و نماز شب برخاسته بود، فرزند جوانش را از خواب بیدار كرد و فرمود: بلند شو تا به حرم مطهّر برویم و در آنجا نماز بخوانیم. 🔻فرزند جوان كه بیدار شدن از خواب در آن ساعتِ شب برایش سخت بود، گفت: من فعلاً آماده نیستم، شما منتظر من نشوید؛ بعداً مشرّف مى‌شوم . پدر فرمود: نه، من این جا ایستاده‌ام؛ آماده شو كه با هم برویم. آقا زاده، به ناچار از جا برخاست و بعد از وضو گرفتن، با هم راه افتادند. 🔻هنگامی که كنار درب صحنِ مطهّر رسیدند، در آنجا مرد فقیرى را دیدند كه نشسته و دست نیاز به طرف مردم دراز كرده است. آن عالم بزرگوار ایستاد و به فرزندش فرمود: این شخص در این وقتِ شب براى چه این جا نشسته است؟ فرزند گفت: براى گدایی و تكّدى از مردم . آقا شیخ جعفر فرمود: به نظر شما چقدر مردم به او پول می دهند؟ فرزند مبلغ ناچیزی را گفت (مثلا یک درهم) 🔻مرحوم كاشف الغطاء فرمود: فرزندم! خوب فكر كن و ببین این آدم براى به دست آوردن مبلغ بسیار اندك و كم ارزش دنیا (که آن را هم شاید به ‌دست بیاورد)، در این وقت شب از خواب و آسایش خود دست برداشته و آمده در این گوشه نشسته و دست تذلّل به سوى مردم دراز كرده! آیا تو، به اندازه ای که این شخص به بندگان خدا اعتماد دارد، به وعده‌هاى خدا درباره شب‌خیزان و متهجّدان اعتماد ندارى!؟ كه [در قرآن] فرموده است: فَلاَ تَعْلَمُ نفسٌ ما أخفى لهم من قرَّة أعیُنٍ؛ هیچ كس نمى داند چه پاداش‌هاى مهمّى كه مایه روشنى چشم‌هاست براى آن‌ها نهفته شده است. 🔻گفته اند آن فرزند جوان از شنیدن این گفتار پدرِ زنده دل خود چنان تكان خورد و تنبّه یافت كه تا آخر عمر از شرف وسعادت بیدارى آخر شب برخوردار بود و نماز شبش ‍ ترك نشد. دنیا پلیست بر گذر راه آخرت اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی را دنبال کنید https://eitaa.com/joinchat/3663724829C759b626a2c
قسمت پنجم همسر شهید آیه اللّه حاج شیخ علی آقا قدّوسی ( ره ) می گوید : ایشان یک گروه از بچّه ها و نزدیکان را سراغ داشتند که هر سال یکماه مانده به عید می رفتند و اندازه لباس آنها را می گرفتند و نمره کفش آنها را می پرسیدند و براي آنها لباس و کفش تهیه می کردند . 🔻حتّی یادم هست یکسال خانواده اي آمدند که خیلی بچّه داشتند. یکی یکی اندازه بچه ها را گرفت تا برایشان کفش و لباس تهیّه کند . من به ایشان گفتم شما که براي اینها لباس می خرید بچّه هاي ما، محمّدحسن و محمّدحسین نیز هم سن اینها هستند. پس چرا براي اینها چیزي نمی خرید ؟ 🔻ایشان پاسخ داد: اینها خودشان می دانند عید ما روزي است که یک زندانی وجود نداشته باشد. عید روزي است که همه خوش باشند. 🔻ایشان با خانواده هایی که شوهرهایشان زندانی بودند سر می زدند، مایحتاج آنها را می خریدند و شبها به منزل آنها می بردند حتّی به منزل نمی گفتند که کجا می روند . 🔻یک روز برادرش آمد و سراغ او را از من گرفت. گفتم رفت بیرون. پرسید : این موقع شب کجا رفته ؟ گفتم نمی دانم . گفت می روم دنبالش . وقتی رفت و برگشت دیدم خیلی در فکر فرو رفته. بعدها گفت میدانی آن شب علی آقا کجا رفته بود ؟ گفتم نه. گفت : او را پیدا کردم در حالی که دیدم به درب خانه اي رفت و به خانواده فلان آقایی که در زندان بود کمک کرد. @partov_hagh
قسمت ششم 🔻یکی از ارادتمندان و شاگردان علّامه سیّد محمّد حسین طباطبایی می گوید : مدت چهل سال در حسرت اقتدا به استاد به هنگام نماز بودم . هیچگاه نشد که اجازه دهند در نماز به ایشان اقتدا کنم و غصّه یک نماز جماعت به امامت استاد علامه طباطبایی در دلم مانده بود . 🔻تا اینکه در یکی از ماههاي مبارك شعبان به هنگام تشرّف به مشهد در منزل ما وارد شدند. موقع نماز مغرب براي ایشان و همراهی که پرستار و مراقب ایشان بود سجّاده پهن کردم و از اتاقشان خارج شدم . 🔻پیش خود گفتم : هر گاه استاد نماز را آغاز کردند وارد اتاق می شوم و به ایشان اقتدا می کنم. حدود یک ربع بعد همراهشان مرا صدا کرد و گفت : استاد نشسته و منتظرند که شما بیایید و نماز بخوانید . عرض کردم : من اقتدا می کنم . استاد گفتند : ما اقتدا می کنیم ! عرض کردم : چهل سال است از شما تقاضا نموده ام که یک نماز با شما بخوانم . استدعا می کنم بفرمایید نماز را شروع کنید .با تبسّم ملیحی فرمودند : یک سال دیگر هم روي آن چهل سال ! 🔻بالاخره دیدم ایشان بر جاي خود محکم نشسته و منتظر من هستند . عرض کردم : بنده مطیع شما هستم . اگر امر بفرمایید اطاعت می کنم . فرمودند : امر که چه ، عرض می کنم . برخاستم و نماز مغرب را به جاي آوردم و بعد از چهل سال علاوه بر آن که نتوانستم یک نماز به ایشان اقتدا کنم در چنین دامی هم افتادم که استاد به من اقتدا فرمایند .خدا می داند که تواضع و فروتنی ایشان ، سنگ را هم از شدّت خجالت ذوب می کرد @partov_hagh