eitaa logo
پرتو اشراق
852 دنبال‌کننده
26.9هزار عکس
15.5هزار ویدیو
63 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده ⚜🚺⚜🚼⚜🚹⚜ 👧👦 کودکتان نباید این‌ها را بشنود! ⁉ «چرا نمی‌تونی شبیه... باشی؟!» 👌این کاملاً واضح است که کوچولوی شما نمی‌تواند شبیه هیچ‌کس دیگری باشد. هیچ کدام از ما نمی‌توانیم. ⁉ می‌توانیم؟! 💔 کم ارزش کردن فرزندتان به او کمک نمی‌کند تا احساس بهتری داشته باشد. 🔍 با مقایسه کردن کوچولوی‌تان با یک کودک دیگر او احساس می‌کند در مرتبه پایین‌تری قرار گرفته و این راه مناسبی برای مجبور کردن او به انجام فعالیتی خاص نیست. 👦👧 وقتی کودک‌ خودش را پایین‌تر از دیگری حس کند روحیه‌اش را می‌بازد، بنابراین باید نقاط قوت و ضعف کودکتان را بپذیرید. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔 eitaa.com/partoweshraq ▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ⚜ وَالْعَصْرِ ١ ⚜ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ ٢ ⚜ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ٣
🌹 السلام علیک یا اباعبدلله‌الحسین 💧روضه هر وقت بخوانند به‌ وقت است اما 💧روضه‌های عطشت را رمضان باید خواند 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت صد و بیست و پنجم ⏳دقایقی به همان حال بودم تا سرگیجه‌ام فروکش کرد و دردهایم تا حدی آرام گرفت. کمی میان چشمانم را گشودم و دیدم هنوز چشمان مهربان مجید به تماشای صورتم نشسته است. نگاهش که به چشمان نیمه بازم افتاد، لبخندی زد و با لحنی لبریز محبت پرسید: «بهتری؟» و آهنگ کلامش به قدری گرم و با احساس بود که دریغم آمد باز هم با سردی جوابش را بدهم و با لبخندی خیالش را راحت کردم که تازه متوجه شدم پیراهن سیاه پوشیده و صورتش را اصلاح نکرده است. 🏴 نیازی نبود دلیلش را بپرسم که امشب، شب اول محرم بود و او آنقدر دلبسته امام حسین (علیه‌السلام) بود که از همین امشب به استقبال عزایش برود. 👌هر چند دیگر پیش من از احساسات مذهبی‌اش چیزی نمی‌گفت و خوب می‌دانست که پس از مصیبت مادر، چقدر نسبت به عقاید و باورهایش بدبین شده‌ام، ولی دیدن همین پیراهن سیاه هم کافی بود تا کابوس روزهایی برایم زنده شود که دست به دامان امام حسین (علیه‌السلام) شب تا سحر برای شفای مادرم گریه کردم و چه ساده مادرم از دستم رفت و همین خاطرات تلخ بود که روی آتش عشقم به مجید خاکستر می‌پاشید و مشعل محبتش را در دلم خاموش می‌کرد. 🕓 عقربه‌های ساعت دیواری اتاق به عدد چهار بعد از ظهر نزدیک می‌شد که بلاخره خودم را از جا کَندم و خواستم برخیزم که باز سرم گیج رفت و نفسم به شماره افتاد. مجید با عجله دستانم را گرفت تا زمین نخورم و همچنانکه کمکم می‌کرد تا بلند شوم، گفت: - الهه جان! رنگت خیلی پریده، می‌خوای یه چیزی برات بیارم بخوری؟ لب‌های خشکم را به سختی از هم گشودم و گفتم: - نه، چیزی نمی‌خوام... و با نگاهی گذرا به ساعت، ادامه دادم: - فکر کنم دیگه بابا اومده. از چشمانش می‌خواندم که بعد از اوقات تلخی‌های این مدت، چه احساس ناخوشایندی از حضور در جمع خانواده دارد و از رو به رو شدن با دیگران به خصوص پدر و ابراهیم تا چه اندازه معذب است، ولی به روی خودش نمی‌آورد و صبورتر از آنی بود که پیش من پرده از ناراحتی‌های دلش بردارد. در طول راه پله دستم را گرفته بود تا تعادلم را از دست ندهم، ولی برای کمر دردم نمی‌توانست کاری کند که از شدت دردم تنها خودم خبر داشتم. 🚪پشت در که رسیدیم، نگاهم کرد و باز پرسید: ⁉ خوبی الهه جان؟! سرم را به نشانه تأیید تکان دادم، دستم را از دستش جدا کردم و با هم وارد اتاق شدیم. 👴 پدر با پیراهن سفید عربی‌اش روی مبل بالای اتاق نشسته و بقیه هم دور اتاق نشسته بودند و انگار فقط منتظر من و مجید بودند. سلام کردیم که لعیا پیش از همه متوجه حالم شد و با نگرانی پرسید: ⁉ چیه الهه؟!!! چرا انقدر رنگت پریده؟!!! لبخندی زدم و با گفتن «چیزی نیس!» کنارش نشستم و پدر مثل اینکه بیش از این طاقت صبر کردن نداشته باشد، بی‌مقدمه شروع کرد: 👴 خدا مادرتون رو بیامرزه! زن خوبی بود! نمی‌دانستم با این مقدمه‌ چینی چه می‌خواهد بگوید که چین به پیشانی انداخت و با لحنی خسته ادامه داد: 👴 ولی خُب ما هم زندگی خودمون رو داریم دیگه... 👁 نگاهم به چشمان منتظر عبدالله افتاد و دیدم او هم مثل من احساس خوبی از این اشاره‌های مبهم ندارد که سرانجام پدر به سراغ اصل مطلب رفت و قاطعانه اعلام کرد: 👴 منم تصمیمم رو گرفتم و الان می‌خوام برم نوریه رو عقد کنم... 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
اگر در جايى از كره زمين ديدى زنى از فرط جنگجويى و كار و زحمت، فرسوده شده يا مثل مردها شده، بگرد و ببين كه در آن شهر يا «مرد» كم يا «نامرد» زياد! ✒ دکتر علیرضا شیری. 🌐 @partoweshraq
🌺 🌹✨تمام پنجره ها رو بہ آسمان باز اسٺ 🌹✨ببار حضرٺ باران ڪہ فصل اعجاز اسٺ 🌹✨ڪجا قدم زده اے تا ببوسم آنجا را 🌹✨ڪہ بوسہ بر اثر پایٺ عین پرواز اسٺ... 🌐 @partoweshraq
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 🔥از حیوان پست تر 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
4_5834692898154611999.mp3
2.89M
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 🔥از حیوان پست تر 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚜ امام على (عليه السلام): 🔅به درگاه خداوند عزّوجلّ توبه بَريد و به محبّت او درآييد؛ زيرا خداوند عزّوجلّ توبه گران و پاكيزگان را دوست مى دارد. مؤمن، توبه گر است. 📚 ميزان الحكمه، ج ٢، ص ١٢١. 🌐 @partoweshraq #حدیث