🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت صد و چهل و هشتم
مجید در سکوتی ساده، اناری را سرِ حوصله دانه میکرد و به حساب خودش نمیخواست در این بحث پدر و پسری دخالت کند.
👨عبدالله هم که پس از آواره شدن از خانه، حسابی گوشه گیر و ساکت شده بود که از خانه پدری و خاطرات مادرشاش طرد شده و شاید وضعیت اقتصادی خانواده دیگر برایش ارزشی نداشت و به همان حقوق معلمیاش راضی بود.
👁 ابراهیم به چشمانم دقیق شد و برای توجیه فکر نگرانم، توضیح داد:
☝الهه! بابا هیچ وقت به حرف ما گوش نمیکرد، ولی از وقتی پای این دختره به زندگیاش باز شده، دیگه برامون تره هم خورد نمیکنه! فقط گوشش به دهن فک و فامیلای نوریهاس که چی میگن و چه دستوری میدن!... که لعیا سری تکان داد و با ناراحتی دنبال حرف شوهرش را گرفت:
👤 بابا بدجوری غلام حلقه به گوش نوریه شده!»
👌و شاید فهمید از لفظی که برای توصیف پدرم استفاده کرده، دلخور شدم که با صداقتی صمیمی رو به من کرد:
👤 الهه جان! ناراحت نشی ها، ولی بابا دیگه اختیارش دست خودش نیس! فقط هر چی نوریه بگه، میگه چَشم!... و برای اثبات ادعایی که میکرد، روی سخنش را به سمت عطیه گرداند و با ناراحتی ادامه داد:
🌃 چند شب پیش اومده بودیم یه سر به بابا بزنیم. بابا جرأت نداشت حرف بزنه که یه وقت به نوریه بَر نخوره! اصلاً به ما محل نمیذاشت و فقط با نوریه حرف میزد!
👶 عطیه همانطور که یوسف را در آغوشش تکان میداد تا بخوابد، از روی تأسف سری جنباند و در جواب لعیا گفت:
👤اوندفعه هم که ما اومدیم، همینجوری بود. من احساس کردم اصلاً دوست نداره ما بریم اونجا. انگار نوریه خوشش نمیاد بابا دیگه خیلی با ما ارتباط داشته باشه.
و من چه زجری میکشیدم که خاطرات گاه و بیگاه لعیا و عطیه، قصه هر روز و شبم در این خانه بود.
🌴 بیش از چهل روز از آمدن نوریه به خانه مادرم میگذشت و من هنوز به قدری دل شکسته بودم که نتوانسته بودم حتی یک بار قدم به خانه شان بگذارم و هر بار که دلم هوای پدرم را میکرد، در فرصتی که در حیاط و به دور از چشم نوریه پیدا میکردم، به دیدنش میرفتم.
👤ابراهیم عقده این مدت را با نفس بلندی خالی کرد و گفت:
- نمونهاش همین امشب! به جای اینکه پیش بچههاش باشه، رفته خونه قوم و خویش نوریه!... و بعد پوزخندی زد و به تمسخر از محمد پرسید:
⁉ من نمیدونم مگه عربها رسم دارن شب چله بگیرن؟
👤 که محمد خندید و با شیطنت همیشگیاش جواب داد:
👌نه! ولی رسم دارن بابا رو بکشن طرف خودشون!... و بعد مثل اینکه چیزی به خاطرش رسیده باشد، ابرو در هم کشید و گفت:
👤 همه اینا به کنار! نمیدونید بابا چجوری به سمت وهابیت کشیده شده! یه حرفایی میزنه، یه کارایی میکنه که آدم شاخ در میآره!!!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 سـیـره شـہـداء
⁉ شهید نیروی انتظامی که برای خودش درخواست تنبیه کرد!!
🔺 این شهید را مقایسه کنید با برخی مسئولین که با مدیرییت افتضاحشان اقتصاد را به این روز کشاندند، حتی قادر به مدیریت توزیع ارز دولتی در میان شرکت ها نیستند ولی نه توبیخی در کار است و نه برخوردی و نه استعفایی
فقط فرض کنید اقتصاد دست امسال این شهید بود، قطعا امروزمان اینگونه نبود.
🌐 @partoweshraq
⚜ #نکات_ناب_استاد_انصاریان
📚📖 کتاب خدا و روایات اهل بیت(ع) هشدار دادند که...
🌐 @partoweshraq
#حـلقـہ_عشـاق
🎊 #شادمانه 😁
🏰 روزی هارون الرشید بهلول را خواست و او را به سمت نماینده ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت:
👑 اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی می کند و یا کاسبی در امر خرید و فروش اجحاف می کند همان جا عدالت را اجرا کن و خطا کار را به کیفر برسان!!
👳🏻 بهلول ناچار قبول کرد و یک دست لباس مخصوص مُحتسبان پوشید و به بازار رفت.
👴 اول پیرمرد هیزم فروشی دید که هیزمهایش را برای فروش جلویش گذاشته که ناگهان جوانی سر رسید و یک تکه از هیزمها را قاپید و بسرعت دور شد!!
👱🏻 بهلول خواست داد بزند که بگیریدش که جوان با سر به زمین افتاد و تراشه ای از چوب به بدنش فرو رفت و خون بیرون جهید!!
👳🏻 بهلول با خود گفت: حقت بود!!
⚖ راه افتاد که برود، بقالی دید که ماست وزن میکند و با نوک انگشت کفه ترازو را فشار میدهد تا ماست کمتری بفروشد!!
🐴 بهلول خواست بگوید چه میکنی؟ که ناگهان الاغی سررسید و سر به تغار ماست بقال کرد و بقال خواست الاغ را دور کند تنه الاغ تغار ماست را برگرداند و ماست بریخت و تغار شکست!!
👚👕 بهلول جلوتر رفت و دکان پارچه فروشی را نگاه کرد که مرد بزاز مشغول زرع کردن پارچه بود و حین زرع کردن با انگشت نیم گز را فشار میدهد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع خود نگه میدارد!!
🐀 جلو رفت تا مچ بزاز را بگیرد و مجازاتش کند ولی با کمال تعجب دید موشی پرید داخل دخل بزاز و یک سکه به دهان گرفت بدون اینکه پارچه فروش متوجه شود به ته دکان رفت.
👳🏻 بهلول دیگر جلوتر نرفت و از همان دم برگشت و پیش هارون رفت و گفت:
☝محتسب در بازار است و هیچ احتیاجی به من و دیگری نیست...!!
📗 امثال و حکم.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید
🎬 سکانسی از فیلم محمد رسول الله (ص) در رابطه با تحریم مسلمین در شعب ابی طالب
پرتو اشراق
🎥 #ببینید 🎬 سکانسی از فیلم محمد رسول الله (ص) در رابطه با تحریم مسلمین در شعب ابی طالب
✊ بعد از اعمال شدیدترین تحریمها؛ سران کفار باور نمی کردند که پیامبر اکرم(ص) و یارانش در شعب ابیطالب چنین صبر و تحملی را از خود نشان دهند.
⚠ استقامت مسلمانان باعث شد که نشانه هایی از تفرقه در میان سران کفار به چشم بخورد.
خداوند از تاریخ برای ما مثالهای بسیاری زده اند که چراغ راهمان باشد و عبرت بگیریم و گم نشویم، استقامت و صبر ما صفوف لشکر تا دندان مسلح دشمن را به حول و قوه الهی درهم خواهد شکست...
🌐 @partoweshraq
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید
👌 #شعر_طنز جنجالی این شاعر قُمی خطاب به روحانی را از دست ندهید!
😁 واقعاً در قالب طنز حقایق تلخی را بیان کرد!
📱ڪـانـال ݐــرٺــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq