پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے دستمو روی شقیقههام گذاشتم این سردرد لعنتی دقیقا از کی اینقدر شدید شد
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
مارال با تعجب گفت: چقدر تلخ و بیرحم شدی هستی...
لبخند کمرنگی زدم: هه تلخ و بیرحم... شخصیت جدید من همینه نمی پسندی؟ (چشامو بستم دستمو از حفاظ پلهها گرفتم یه صدا توی گوشم زنده شد: هستی خانوم شخصیت جدید همسرشونو نمیپذیرن؟)
دستمو روی گوشام گذاشتم روی پلهها نشستم چشامو بستم محکم گوشامو فشار میدادم: لعنتی خفه شو... برو دست از سرم بردار...
با صدایی که شبیه به فریاد بود گفتم: چند بار بگم یه مسکن برای من بیارین...
اشکام راهشونو روی صورتم باز کردند با لحن زاری گفتم: یه مسکن برای دردام بیارین، دارم دیوونه میشم... یه مسکن و مرهم برام بیارین که بعدهها نشه باعث دردم... برین دست از سرم بردارین بذارین تنها باشم بذارین
آروم باشم چرا اینقدر دائما با حرفاتون زخمم میزنین
چرا اینقدر دائما با کلمه به کلمتون یه خاطره رو برام زنده میکنین؟
فریاد زدم: نه... نمیپسندم... من این شخصیت بیرحم، خشن و سنگ دل رو نمیپذیرم.
دست خودم نبود اولین باری بود که چنین حالتی بهم دست داده بود
فریاد میزدم از حال میگفتم از گذشته های نزدیک و دور با صدای بلند گله میکردم
تنها چیزی که شنیدم صدای داداش بود که خطاب به مارال میگفت:
حملهی عصبیه سریع برو قرصاشو از داخل ماشین بیار تا کار دست خودش نداده.
چشام بسته شد ولی همه چیزو میشنیدم و حس میکردم طعم تلخ و گزندهی شربتی که ریختن داخل دهانمو حس کردم ولی حتی نتونستم اخمی به چهرهام بنشونم.
تمام بدنم بی حس شده بود به خوبی میتونستم گرمای دستایی که محافظ سرم هستن رو تشخیص بدم
دستای مارال بودند کمی بعد از خوردن اون شربت تلخ حس داشت به اعضای بدنم برمیگشت
صدای بغض آلود مارال رو شنیدم که خطاب به داداش گفت: چی شد یه دفعهای؟...
#پارت_514
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁