پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے داداش و مارال کنار هم رو به روی تلویزیون نشسته بودند ارسلان با شیطنت
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
نگاهش کردم: چی تا کی داداش؟
- تا کی میخوای به این رفتار دروغینت ادامه بدی... این تظاهر به بی تفاوتیت.
کمی بهش نگاه کردم ابروهامو بالا انداختم و بلند بلند شروع به خندیدن کردم یه خندهی کاملا عصبی بین خندهام گفتم: چه جالب این روزا صبرت خیلی کم شدهها
شایدم دوست داشته باشی بلند شی بیای برای دومین بار بهم سیلی بزنی؟
آره داداش دوست داری؟
من مشکلی ندارمها اگه دوست داری پاشو بیا بزن... بغض کردم:
سیلی شما و...
سکوت کردم. دهنتو ببند نکنه میخوای با برملا کردن این که از هومنم سیلی خوردی ته مونده غرورتم برفنا بدی...
لب زدم و حرفم رو ادامه دادم:
سیلی شما از سیلیهایی که از روزگار خوردم که دردش بیشتر نیست؟ اصلا در برابر اونا، دردش حس نمیشه.
چند نفس عمیق کشیدم نه دیگه نه نباید اشک بریزم ... بسه هرچقدر خورد شدم. گریه بسه کافیه.
رو به مارال گفتم:
چرا غذاتون رو برنمیدارین برین پیش آیدا همه باهم بخورین؟ ها؟
آیدا هم خیلی قورمه سبزی دوست دارهها؟ کجا هست الان خوبه سرحاله...
تونسته به زندگیش سلام دوباره بگه.
داداش میبینم خیلی خوشحالی خب خدا رو شکر آیدا هم برگشت تمام دل نگرانیهات از بین رفت.
فقط یه سوال چرا الان اینجائی حس نمیکنی ممکنه آیدا دوباره احساس تنهایی کنه بذاره بره؟
بلند شین سریع... وسایلتونو جمع کنید برید پیش آیدا فقط حتما یه نفرتون شب تا صبح کنارش باشه و مراقبش باشه... آخه ممکنه بیدار بشین، ببینین دوباره آیدا خانوم رفته...
درست مثل من، منی که بعد از چهار شبانه روز بیدار خوابی، فقط برای پنج ساعت کنترل چشامو ازدست دادم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم
دیدم بعلـــــــــــه آیدا خانوم رفته.
مارال از جاش بلند شد
خواست به سمتم بیاد تقریبا فریاد زدم:
بهم نزدیک نشو هیچکدومتون بهم نزدیک نشین....
حالم از خودم این زندگی و تک تک شماهایی که دارین با هر نگاه و جملهتون که پر از ترحم و دلسوزیه، آتیشم میدین به هم میخوره...
#پارت_519
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁