پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے فکر میکنم حدود دو ساعت به همون حالت اشک ریختم و باعزیزام صحبت کردم.
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
پس کی این دوری لعنتی تموم میشه
یعنی آنقدر طول میکشه که احساسات رو از قلبت بیرون کنی؟؟؟
یعنی اینقدر از نو شروع کردند برات طول میکشه؟؟؟
مگه برام ننوشتی که میری دریچهی قلبتو نفوذناپذیر کنی، پس چرا برنمیگردی سه سال گذشته...
سه سال کافی نیست برای سنگ شدن... سنگ و سخت شدن که خیلی آسونه فقط کافیه چشاتو ببندی دونه دونه نامردیهایی که در حقت شده رو به یاد بیاری همزمان تمام احساسات رو دور
بریزی و به یه انسان بی احساس تبدیل بشی...
من چهل روزم از مرگ مادر و پدرم نگذشته بود که تصمیم گرفتم با احساساتم وداع کنم و موفقم
شدم.
ولی دلیل این که دوباره احساس، پا به قلبم باز کرد، فقط و فقط تو بودی تو با تمام خودخواهیات
برای یه لحظه جنون بهم دست داد از جام بلند شدم.
همزمان با اینکه دورخودم میچرخیدم بین بغض اشک و قلبی که ضربان داره ولی ضربان بی تفاوتی فریاد زدم: خـــــــــــــــــــــــدا...
خدایا تنهایی الان منو هیچکس نتونه درک کنه تو که میتونی...
تو که خودت تنهاترین تنهایی پس چرا یه مرهم برام نمیفرستی؟
خدایــــــا مرهم بفرست، برای زخمام ولی التماست میکنم جنس مرهمت انسان نباشه.
من هر وقت خواستم برای آرومتر شدن و سبکتر شدن به یکی از بندههات اعتماد کردم، تنهاتر و دلگرفته.تر شدم.
خدایا برام یه مرهم بفرست از جنس تموم شدن، خلاصی و رهایی
خدایا برام یه مرهم بفرست از جنس خودت...
خدایا من لیاقت مادری ندارم این زندگی پر از درد و دوری و نامردی رو تموم کن بهم لطف کن و تمومش کن.
مجدد روی زمین افتادم:
خدایا یا تمومش کن یا دیگه زندگیمو بنداز روی دور تکرار ... من طاقت یه درد دیگه، طاقت یه داغ دیگه، طاقت یه تنهایی دیگه رو ندارم
التماا...
قبل از اینکه حرفم تموم بشه زیر دلم به شدت تیر کشید اینقدر که نفسم بند اومد
دستمو روی زمین مشت کردم سنگ ریزه ها رفتن
زیر ناخونام و سوزش بدی در ناحیه انگشتام بوجود آوردند.
دستم که روی زمین قرار داشت و تا اون لحظه با تمام وزن بهش تکیه کرده بودم خم شد و روی زمین به حالت درازکش در اومدم.
از شدت درد نمیتونستم نفس بکشم
به سختی گفتم: آی خدااا کمک... ولی قبل اتمام جملهام تمام توانم به صفر رسید.
چشام داشت روی هم میوفتاد که حس کردم یه نفرداره بهم نزدیک میشه بعد از اون استشمام یه بوی آشناو بعد تاریکی مطلق...
#پارت_509
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے پس کی این دوری لعنتی تموم میشه یعنی آنقدر طول میکشه که احساسات رو ا
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
چشامو باز کردم از شدت سردرد اخم مهمون ابروهام شد.
نگاهی به اطراف انداختم هه تا چندماه پیش من باید بیمارایی که روی این تخت دراز میکشیدن رو معالجه میکردم و امروز خودم شدم یکی از اون بیمارا که تازگیا خیلی زیاد روی این تختای مخصوص بیمار میخوابه.
درباز شد بادیدن چهرهی مارال لبخند گشادی روی لبم نشست.
دستمو تکیه دادم به تخت و به سختی نشستم. ماارل همچنان جلوی در ایستاده بود.
لبخندمو تجدید کردم و گفتم:
نمیای خواهر کوچولوت رو بغل کنی، دلم
کلی برات تنگ شده.
به دقیقهای... ثانیهای... نمیدونم چقدر بعد در آغوش مارال مخفی شده بودم.
قبل از این که حرفی بزنم، حس بویاییم شروع به تجزیه تحلیل کرد این بو برام خیلی آشنا بود
خودم رو از آغوش ماارل بیرون کشیدم پرسشگرانه نگاش کرده و گفتم:
این بو... عطرت رو عوض کردی مارال؟؟؟؟؟
سکوت کرد...
نگاهی به اطراف انداختم. مغزم تازه شروع به یادآوری اتفاقات کرد.
سعی کردم بیاد بیارم چرا الان داخل این اتاقم?
رفتم مزار با مامان بابا صحبت کردم بعد از اون رفتم، همون جایی که آیدا گفته بود هر وقت دلت برام تنگ شد بیا اینجا... بعد... بیهوش
شدم...
به سرعت باد سرم رو بالا آوردم چشم دوختم به چشمای مارال...
با صدای لرزون اما اینبار از استرس نه بغض گفتم: من رفته بودم جایی که فقط و فقط خودمو آیدا از وجودش خبر...
شوکه شدم، اینقدر که به طور ناگهانی دستمو کشیدم و این کار همزمان شد با جدا شدن سوزن سرم و جاری شدن باریکهای از خون....
مارال با دیدن خون هراسون گفت: چیکار کردی هستی؟؟؟؟
صبرکن برم... بگم پرستار بیاد.
تا خواست از تخت دور بشه با دست دیگم دستش رو گرفتم، بی توجه به سرگیجه شدیدم از جام بلند شدم
جلوش ایستادم زل زدم تو چشاش که حس میکردم علاوه بر نگرانی حالا لایهای محو از خوشحالی توش دیده میشه پرسیدم: مارال، کی منو آورده اینجا؟؟؟هیچ کس از وجود جایی که من رفتم، خبر نداشت جز خودم و آیدا...
#پارت_510
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
❤️دلـــــم
هــر شــب مسافـرى
به سـوے توسـت
تا با سلامی:
"#السلامعلیکیااباعبدالله"
به خواب برود.🌿
شبی پر آرامش نصیبتون🌙
#اربعین
#کربلا
@Parvanege
گرچه این شهر شلوغ است، ولی باور کن
آنچنان جای تو خالیست صدا میپیچد
#امام_زمان
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
@Parvanege
گفتی به دل شکستگان نزدیکی
ما نیز
دلی شکسته
داریم... ای دوست💔
حسرت به دلا، بیائید چشمامونو ببندیم
و فکر کنیم اینجا هستیم.
همین الآن...☘
#اربعین
#کربلا
@Parvanege
ســ🌸ــلام
دوستان ارجمند پروانگی
روزتون پر از مهربانی💞
☘امروز با صدای بلند
به زندگی خوش آمد بگین.
روز و روزگارتون
شیرینتر از عسل🍯
عزمتون راسخ
نیروتون بیپایان
و سلامتیتون پایدار🤲
#حس_خوب
@Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⏳بگذار هر ثانیه، حالِ تو خوب باشد،
رفتنےها بروند و ماندنےها بمانند.
🖇تو لبخندت را بزن! انگار نه انگار...
حالِ خوبِ خودت را به هیچ اتفاق
و شرایط و شخصے گره نزن!...
💫بی واسطه خوب باش!
شادے ڪن و بخند...
تو ڪه خوب باشی؛
همه چیز خوب مےشود،
خوبتر از چیزے ڪه فڪرش را میڪنی😍
#امید
#آرامش
@Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے چشامو باز کردم از شدت سردرد اخم مهمون ابروهام شد. نگاهی به اطراف اند
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
سکوت کرده بود لرزش بدی به تمام وجودم چیره شد
با لحنی آرام گفتم: مارال، حرف بزن به خدا قسم... الان وقت مناسبی
برای سکوت نیست... بگو کی منو رسونده بیمارستان؟؟؟
مردمک چشمش داخل مردمکای لرزون چشمم ثابت موند
چونهاش شروع به لرزیدن کرد. قبل اینکه اشکاش بریزه لبخندی زد و گفت: حدست درسته هستی... همون کسی که نزدیکه سه ساله منتظرشی... آوردت اینجا.. این دوری بالاخره تموم شد هستی...
میبینی خدا فراموشت نکرده، خدا همیشه میبینت... لبخندش پررنگتر شد: هستی باورت میشه آیدا بالاخره
برگشت.
دستم از بین دستش سرخورد و کنار بدنم افتاد. ناباورانه زل زدم توی چشاش، نـــه حاضرم قسم بخورم توی این چشا هیچ رنگی از شوخی دیده نمیشه.
مارال داره جدی حرف میزنه و این جدیت یعنی
روی تخت نشستم یا بهتره بگم افتادم این جدیت یعنی آیدا واقعا برگشته...
دستمو روی قلبم گذاشتم چندین هفتهاس که ضربانش اینقدر تند نشده بود.
چند هفته بود که کاملا عادی و بی تغییر میزد چی شد که دوباره قلبم زنده شد؟
یعنی باور کنم آیدا برگشته بعدسه سال اصلا آیدا کی رفت؟ چرا رفت؟ چطوری سه سال دوریشو تحمل کردم؟
مارال دستمو توی دستش گرفت چشممو دوختم به لبای خندونش...
مارال: پاشو خواهری پاشو بریم آیدا رو ببین آیدا تا همین ده دقیقه پیش، بالای سرت بود ولی قبلیکه به هوش بیای رفت.
لحنش پر از غم شد: میگفت دیگه نمیتونه تو چشات نگاه کنه ایدا غیر قابل کنترل بود وقتی ما دیدیمش اولین کلمه ای که وقتی بغلش کردم به زبون آورد این بود که چه بلایی سر هستی اومده؟
چرا اینقدر درمونده و افسرده شده؟
بلند شو هستی پاشو بریم این دوری نحس رو تمومش کنیم.
طاها بیرون از اتاق داره کارای ترخیصت رو انجام میده از خوشحالی رو پا بند نیست.
دقیقا همون لحظه در باز شد و داداش اومد داخل
به محض ورودش لبخندی بهم زد و با خوشحالی که مدتی بود دیگه ازش خبری نبود به سمتم اومد با لحن شادی گفت: چشمت روشن خانووووم.
#پارت_511
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے سکوت کرده بود لرزش بدی به تمام وجودم چیره شد با لحنی آرام گفتم: مارا
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
ولی من فقط بهشون نگاه میکردم اینا داشتن چی میگفتند چرا خوشحال بودند
بی توجه به نگاه پرازشادی داداش و لحن سرتاسر امید مارال با صدای ضعیفی گفتم:
حالم خوب نیست دلم تنهایی میخواد یا بریم خونه یا لطفا بگین دکتر بیاد یه مسکن بهم تزریق کنه.
هر دو سکوت کردند
نگاهی بهشون انداختم رنگ نگاهشون خیلی زود تغییرکرد و جای خودشو به تعجب داد
تعجب سر بی تفاوتی لحن من و شاید سر اینکه هیچ عکسالعملی نسبت به برگشت آیدا از خودم نشون ندادم.
ازجام بلند شدم سرم گیج شد دستمو از مانتوی مارال گرفتم خواست کمکم کنه بشینم که مانع شدم دستشو به آرومی پس زدم و به سمت کفشام رفتم:
از اینجا از این بو از این حس و حال غریب بدم میاد، همون بهتره برم خونه استراحت کنم.
کفشامو پوشیدم دستمو از میز گرفتم که یکدفعه بلند شدن باعث نشه زمین بخورم.
نگاهی به داداش کردم:
میشه بریم داداش حالم خوب نیست.
بی هیچ حرفی درو باز کرد و منتظر موند از اتاق خارج بشم با پاهایی لرزون از کنارش عبور کردم و آرزو کردم زودتر برسم به اتاقم و به یه خواب عمیق و راحت برم... دقت کردی راحت... هه.
به سمت اتاقم حرکت کردم قبل از اینکه پام به پله ها برسه صدای داداش طاها باعث ایستم شد
به سمتش برگشتم
باقدمهای بلند خودشو بهم رسوند مارالم خیلی زود اومد نزدیکمون پوزخند بی صدائی زدم
از کی تابحال نزدیک شدن داداش به من باعث نگرانی مارال میشد
کمی فکر کردم شاید از همون روزی که بعد26 سال ازش سیلی خوردم.
داداش بی توجه به پوزخندم بالحن کاملا آرومی گفت: هستی این سکوتت چه معنیای میده؟...
#پارت_512
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے ولی من فقط بهشون نگاه میکردم اینا داشتن چی میگفتند چرا خوشحال بودند
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
دستمو روی شقیقههام گذاشتم این سردرد لعنتی دقیقا از کی اینقدر شدید شده بود
خطاب به مارال گفتم: دوتا مسکن برام میاری لطفا از شدت سردرد، دارم کور میشم.
مارال سری تکون داد قبل از اینکه قدمی برداره صدای داداش که مجدد منو خطاب قرار داده بود مانعش شد.
واقعا چرا مارال میترسید از تنها موندن من و داداش؟
:هستی خانوم دارم با شما صحبت میکنم.
با کلافگی گفتم:
داداش ببخش ولی الان اصلا زمان مناسبی برای صحبت کردن نیست بیش از هرزمان دیگهای الان به آرامش نیاز دارم.
با لحنی مهربون گفت:
منبع آرامشت منتظره یه اشاره از جانب توئه تا بیاد و تمام آرامش از دست رفتتو برگردونه... چرا هیچ حرفی از برگشتن آیدا نمیزنی... چرا از زمانیکه به هوش اومدی حتی یه کلمه هم از آیدا نگفتی؟
با صدایی که کلافگی دلخوری و...و...و...توش موج میزد گفتم:
توقع داری چی بشنوی ازم داداش؟
نکنه توقع داشتی وقتی به هوش میام و متوجه برگشتن آیدا میشم از خوشحالی ذوق مرگ بشم؟
نگو آره که خندم میگیره داداش... بالحن سردی گفتم:
منبع آرامش... به من نگاه کن توی چشای من طلب آرامش میبینی؟
چرا متوجه نمیشین من از هر آرامشی که یه انسان بخواد بهم منتقل کنه... متنفرم،
خستم چون تجربه ثابت کرده وقتی از بودن یه نفر از نوای صداش آرامش میگیرم یعنی وابسته شدم
منو ببین داداش قیافم شبیه کسیه که میخواد
دوباره سه باره و هزار باره وابسته بشه و زخم بخوره...
آرامشی که قرص آرامبخش میده رو ترجیح میدم به صدتا منبع آرامش از جنس وابستگی.
روبه مارال گفتم: سرم درد میکنه حس میکنم سلولای بدنم دارن از درون فشرده میشن به سمیه جون بگو برام مسکن بیاره اگه خودت میترسی تنهامون بذاری.
#پارت_513
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁