گفتی به دل شکستگان نزدیکی
ما نیز
دلی شکسته
داریم... ای دوست💔
حسرت به دلا، بیائید چشمامونو ببندیم
و فکر کنیم اینجا هستیم.
همین الآن...☘
#اربعین
#کربلا
@Parvanege
ســ🌸ــلام
دوستان ارجمند پروانگی
روزتون پر از مهربانی💞
☘امروز با صدای بلند
به زندگی خوش آمد بگین.
روز و روزگارتون
شیرینتر از عسل🍯
عزمتون راسخ
نیروتون بیپایان
و سلامتیتون پایدار🤲
#حس_خوب
@Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⏳بگذار هر ثانیه، حالِ تو خوب باشد،
رفتنےها بروند و ماندنےها بمانند.
🖇تو لبخندت را بزن! انگار نه انگار...
حالِ خوبِ خودت را به هیچ اتفاق
و شرایط و شخصے گره نزن!...
💫بی واسطه خوب باش!
شادے ڪن و بخند...
تو ڪه خوب باشی؛
همه چیز خوب مےشود،
خوبتر از چیزے ڪه فڪرش را میڪنی😍
#امید
#آرامش
@Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے چشامو باز کردم از شدت سردرد اخم مهمون ابروهام شد. نگاهی به اطراف اند
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
سکوت کرده بود لرزش بدی به تمام وجودم چیره شد
با لحنی آرام گفتم: مارال، حرف بزن به خدا قسم... الان وقت مناسبی
برای سکوت نیست... بگو کی منو رسونده بیمارستان؟؟؟
مردمک چشمش داخل مردمکای لرزون چشمم ثابت موند
چونهاش شروع به لرزیدن کرد. قبل اینکه اشکاش بریزه لبخندی زد و گفت: حدست درسته هستی... همون کسی که نزدیکه سه ساله منتظرشی... آوردت اینجا.. این دوری بالاخره تموم شد هستی...
میبینی خدا فراموشت نکرده، خدا همیشه میبینت... لبخندش پررنگتر شد: هستی باورت میشه آیدا بالاخره
برگشت.
دستم از بین دستش سرخورد و کنار بدنم افتاد. ناباورانه زل زدم توی چشاش، نـــه حاضرم قسم بخورم توی این چشا هیچ رنگی از شوخی دیده نمیشه.
مارال داره جدی حرف میزنه و این جدیت یعنی
روی تخت نشستم یا بهتره بگم افتادم این جدیت یعنی آیدا واقعا برگشته...
دستمو روی قلبم گذاشتم چندین هفتهاس که ضربانش اینقدر تند نشده بود.
چند هفته بود که کاملا عادی و بی تغییر میزد چی شد که دوباره قلبم زنده شد؟
یعنی باور کنم آیدا برگشته بعدسه سال اصلا آیدا کی رفت؟ چرا رفت؟ چطوری سه سال دوریشو تحمل کردم؟
مارال دستمو توی دستش گرفت چشممو دوختم به لبای خندونش...
مارال: پاشو خواهری پاشو بریم آیدا رو ببین آیدا تا همین ده دقیقه پیش، بالای سرت بود ولی قبلیکه به هوش بیای رفت.
لحنش پر از غم شد: میگفت دیگه نمیتونه تو چشات نگاه کنه ایدا غیر قابل کنترل بود وقتی ما دیدیمش اولین کلمه ای که وقتی بغلش کردم به زبون آورد این بود که چه بلایی سر هستی اومده؟
چرا اینقدر درمونده و افسرده شده؟
بلند شو هستی پاشو بریم این دوری نحس رو تمومش کنیم.
طاها بیرون از اتاق داره کارای ترخیصت رو انجام میده از خوشحالی رو پا بند نیست.
دقیقا همون لحظه در باز شد و داداش اومد داخل
به محض ورودش لبخندی بهم زد و با خوشحالی که مدتی بود دیگه ازش خبری نبود به سمتم اومد با لحن شادی گفت: چشمت روشن خانووووم.
#پارت_511
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے سکوت کرده بود لرزش بدی به تمام وجودم چیره شد با لحنی آرام گفتم: مارا
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
ولی من فقط بهشون نگاه میکردم اینا داشتن چی میگفتند چرا خوشحال بودند
بی توجه به نگاه پرازشادی داداش و لحن سرتاسر امید مارال با صدای ضعیفی گفتم:
حالم خوب نیست دلم تنهایی میخواد یا بریم خونه یا لطفا بگین دکتر بیاد یه مسکن بهم تزریق کنه.
هر دو سکوت کردند
نگاهی بهشون انداختم رنگ نگاهشون خیلی زود تغییرکرد و جای خودشو به تعجب داد
تعجب سر بی تفاوتی لحن من و شاید سر اینکه هیچ عکسالعملی نسبت به برگشت آیدا از خودم نشون ندادم.
ازجام بلند شدم سرم گیج شد دستمو از مانتوی مارال گرفتم خواست کمکم کنه بشینم که مانع شدم دستشو به آرومی پس زدم و به سمت کفشام رفتم:
از اینجا از این بو از این حس و حال غریب بدم میاد، همون بهتره برم خونه استراحت کنم.
کفشامو پوشیدم دستمو از میز گرفتم که یکدفعه بلند شدن باعث نشه زمین بخورم.
نگاهی به داداش کردم:
میشه بریم داداش حالم خوب نیست.
بی هیچ حرفی درو باز کرد و منتظر موند از اتاق خارج بشم با پاهایی لرزون از کنارش عبور کردم و آرزو کردم زودتر برسم به اتاقم و به یه خواب عمیق و راحت برم... دقت کردی راحت... هه.
به سمت اتاقم حرکت کردم قبل از اینکه پام به پله ها برسه صدای داداش طاها باعث ایستم شد
به سمتش برگشتم
باقدمهای بلند خودشو بهم رسوند مارالم خیلی زود اومد نزدیکمون پوزخند بی صدائی زدم
از کی تابحال نزدیک شدن داداش به من باعث نگرانی مارال میشد
کمی فکر کردم شاید از همون روزی که بعد26 سال ازش سیلی خوردم.
داداش بی توجه به پوزخندم بالحن کاملا آرومی گفت: هستی این سکوتت چه معنیای میده؟...
#پارت_512
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے ولی من فقط بهشون نگاه میکردم اینا داشتن چی میگفتند چرا خوشحال بودند
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
دستمو روی شقیقههام گذاشتم این سردرد لعنتی دقیقا از کی اینقدر شدید شده بود
خطاب به مارال گفتم: دوتا مسکن برام میاری لطفا از شدت سردرد، دارم کور میشم.
مارال سری تکون داد قبل از اینکه قدمی برداره صدای داداش که مجدد منو خطاب قرار داده بود مانعش شد.
واقعا چرا مارال میترسید از تنها موندن من و داداش؟
:هستی خانوم دارم با شما صحبت میکنم.
با کلافگی گفتم:
داداش ببخش ولی الان اصلا زمان مناسبی برای صحبت کردن نیست بیش از هرزمان دیگهای الان به آرامش نیاز دارم.
با لحنی مهربون گفت:
منبع آرامشت منتظره یه اشاره از جانب توئه تا بیاد و تمام آرامش از دست رفتتو برگردونه... چرا هیچ حرفی از برگشتن آیدا نمیزنی... چرا از زمانیکه به هوش اومدی حتی یه کلمه هم از آیدا نگفتی؟
با صدایی که کلافگی دلخوری و...و...و...توش موج میزد گفتم:
توقع داری چی بشنوی ازم داداش؟
نکنه توقع داشتی وقتی به هوش میام و متوجه برگشتن آیدا میشم از خوشحالی ذوق مرگ بشم؟
نگو آره که خندم میگیره داداش... بالحن سردی گفتم:
منبع آرامش... به من نگاه کن توی چشای من طلب آرامش میبینی؟
چرا متوجه نمیشین من از هر آرامشی که یه انسان بخواد بهم منتقل کنه... متنفرم،
خستم چون تجربه ثابت کرده وقتی از بودن یه نفر از نوای صداش آرامش میگیرم یعنی وابسته شدم
منو ببین داداش قیافم شبیه کسیه که میخواد
دوباره سه باره و هزار باره وابسته بشه و زخم بخوره...
آرامشی که قرص آرامبخش میده رو ترجیح میدم به صدتا منبع آرامش از جنس وابستگی.
روبه مارال گفتم: سرم درد میکنه حس میکنم سلولای بدنم دارن از درون فشرده میشن به سمیه جون بگو برام مسکن بیاره اگه خودت میترسی تنهامون بذاری.
#پارت_513
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے دستمو روی شقیقههام گذاشتم این سردرد لعنتی دقیقا از کی اینقدر شدید شد
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
مارال با تعجب گفت: چقدر تلخ و بیرحم شدی هستی...
لبخند کمرنگی زدم: هه تلخ و بیرحم... شخصیت جدید من همینه نمی پسندی؟ (چشامو بستم دستمو از حفاظ پلهها گرفتم یه صدا توی گوشم زنده شد: هستی خانوم شخصیت جدید همسرشونو نمیپذیرن؟)
دستمو روی گوشام گذاشتم روی پلهها نشستم چشامو بستم محکم گوشامو فشار میدادم: لعنتی خفه شو... برو دست از سرم بردار...
با صدایی که شبیه به فریاد بود گفتم: چند بار بگم یه مسکن برای من بیارین...
اشکام راهشونو روی صورتم باز کردند با لحن زاری گفتم: یه مسکن برای دردام بیارین، دارم دیوونه میشم... یه مسکن و مرهم برام بیارین که بعدهها نشه باعث دردم... برین دست از سرم بردارین بذارین تنها باشم بذارین
آروم باشم چرا اینقدر دائما با حرفاتون زخمم میزنین
چرا اینقدر دائما با کلمه به کلمتون یه خاطره رو برام زنده میکنین؟
فریاد زدم: نه... نمیپسندم... من این شخصیت بیرحم، خشن و سنگ دل رو نمیپذیرم.
دست خودم نبود اولین باری بود که چنین حالتی بهم دست داده بود
فریاد میزدم از حال میگفتم از گذشته های نزدیک و دور با صدای بلند گله میکردم
تنها چیزی که شنیدم صدای داداش بود که خطاب به مارال میگفت:
حملهی عصبیه سریع برو قرصاشو از داخل ماشین بیار تا کار دست خودش نداده.
چشام بسته شد ولی همه چیزو میشنیدم و حس میکردم طعم تلخ و گزندهی شربتی که ریختن داخل دهانمو حس کردم ولی حتی نتونستم اخمی به چهرهام بنشونم.
تمام بدنم بی حس شده بود به خوبی میتونستم گرمای دستایی که محافظ سرم هستن رو تشخیص بدم
دستای مارال بودند کمی بعد از خوردن اون شربت تلخ حس داشت به اعضای بدنم برمیگشت
صدای بغض آلود مارال رو شنیدم که خطاب به داداش گفت: چی شد یه دفعهای؟...
#پارت_514
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
دستای خواهرم که نوازش وار روی موهام کشیده میشدند حس خوبی رو بهم منتقل کردند حسی خوب از جنس محبت و دوست داشتن و این که نگرانمه...
صداش رو شنیدم:
رفتم پیش روانشناس بیمارستان یه
خلاصهای از اتفاقاتی که اخیرا براش افتاده رو براش گفتم، تشخیصش این بود که ممکنه به خاطر فشار زیاد عصبی ناشی از طلاق و صحنههای بعد اون، افسردگی مخصوص دورهی بارداری و زنده شدن خاطراتش با آیدا
دچار حملهی عصبی بشه که اگه سریع به دادش نرسیم علاوه بر خودش جون بچه هم شدیدا به خطر میوفته.
به آرومی چشامو باز کردم.
چشای مارال قرمز شده بود از شدت گریه... بمیرم که به خاطر من هیچوقت خوشی ندید صدای داداش رو شنیدم: بهتری هستی؟؟؟
چشامو به علامت تائید روی هم گذاشته و مجدد بازشون کردم به آرومی و باناتوانی گفتم: میخوام برم تو اتاقم.
دقایقی بعد روی تختم دراز کشیده بودم پاهامو تو شکمم جمع کردم و چشامو بستم
صدای بسته شدن در نشون از تنها شدنم داد...
رفتند و تنهام گذاشتند با این تصور که میخوام بخوابم، ولی نمیدونن که خواب از الان تا ساعتها دیگه به چشمم نمیاد.
روی تخت نشستم باید سرمو گرم کنم تا فکر نکنم... آره اینروزا باید فقط و فقط
یه کاری کنم که فکر وخیالات مسخره ازم دور بشه.
با چشم تمام اتاق رو گذروندم تا به چمدونم رسیدم...
از جام بلند شدم این روزا سرگیجه هام زیاد و شدید شده بودند
دستمو روی سرم گذاشتم و چند دقیقهای سرجام ایستادم وسایلا از حرکت ایستادند
خونه دیگه نمیچرخید به سمت چمدون رفتم درشو باز کردم شاید بیرون آوردن وسایلم از چمدون فعلا بهترین کار باشه.
#پارت_515
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے دستای خواهرم که نوازش وار روی موهام کشیده میشدند حس خوبی رو بهم منتق
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
دونه دونه لباسامو بیرون آوردم و روی زمین چیدم
تا خواستم بلندشم بچینمشون داخل کمد چشمم به پلاستیک داخلش افتاد
برش داشتم و بازش کردم به محض بازشدنش یه بوی آشنا توی کل فضای اتاق پیچید
پلاستیک رو برگردوندم محتویات داخلش ریخت روی زمین
قلبم برای لحظه ای ایستاد
از بین تمام اون خاطرات مهمتریناش هنوز اینجاست
رو بالشتی هومن، پیراهنش، آلبوم عکسامون...
تکیه دادم به کمد پاهامو توی شکمم جمع کردم سرمو روشون گذاشتم.
این دوری این فراق این جدائی این فاصله به خودی خود داره دیوونم میکنه
چرا خاطرات شیرینمم داره بهشون اضافه میشه
خاطراتی که حالا دیگه تلخند درست مثل لیمو شیرین که اولش شیرین تر از قنده و کمی بعد تلختر از زهر،
خاطرات خوشم اینروزا دقیقا نقش لیموشیرین رو دارن برام
اشکام دوباره راهشونو باز کرده بودند اما اینبار بعد از مدتها فقط اشک بود دیگه نه خبری از هق هق بود نه ناله فقط اشک بیصدا بود.
روبالشتیشو جلوی صورتم گرفتم و با تمام وجود نفس کشیدم
وجودم پر شد از دلتنگی از فاصله از جدائی از عشق از نیاز از دلخوری.
سرم به شدت تیر کشید اینقدر شدید که دستمو روش گذاشتم و محکم فشار دادم
این بوهای آشنا تازگیا دارن روح مردهام رو زنده میکنند
سریع وسایلو برگردوندم داخل چمدون و درشو بستم.
از جام بلندشدم خواستم به سمت تختم برم که چشمم به گوشیم افتاد
هه... فکر کنم سه چهارروزی باشه که یادم رفته گوشیمو چک کنم
از روی میز برش داشتم و روی تخت دراز
کشیدم
روشنش کردم فقط و فقط یه پیام داشتم لبخند تلخی روی لبم نشست چقدر زود فراموش شدی هستی...
نگاهی به شماره انداختم شمارهی همون ناشناس بود این اس مربوط به دوروز پیش بود.
بازش کردم:
کاش بودنها را قدر بدانیم به خدا قسم نبودنها همین نزدیکیهاست...
#پارت_516
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
گر بَر کَنَم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بَر کِه افکنم، آندل کجا بَرَم؟
#اربعین
#کربلا
@Parvanege