پـرواز بـه آن سوی آسمان 🕊
من از نویسنده ها می ترسم.
نویسنده ها ادمای خطرناکین.
فرق می زارن، درک می کنن.
فرق یه نگاه معمولی و نگاهی که پر عشقه رو می فهمن. از یه رفتار سادت یه متن بلند می نویسن و با یه قدمت یه خیابونو فرش می کنن. من از نویسنده ها می ترسم. اونا می تونن تو خیالشون با تموم وجودشون بغلت کنن و با کم محلی هاشون تو خاطراتشون بکشنت و یه عمر واست عزاداری کنن.
اونا موجودات ترسناکین.تنها گذاشتن اونا می تونه درام ترین داستانا رو به وجود بیاره.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش چشمام می تونستن عکس بگیرن.
-دیروز حس می کردم بدبخت ترین ادم دنیام اما امروز خودم رو خوشبخت ترین ادم روی زمین میدونم،چرا زندگی اینطوریه؟
+شاید تو امروز چیزایی رومیبینی که دیروز نمیدیدیشون
-منظورت چیزاییه که دیروز نداشتم اما امروز دارم؟
+نه یه جورایی دیروز همون امروزه،فقط نگاهت عوض شده.
-دیروز به این فکر میکردم که چرا من مثل بقیه ادما مهر مادری رو نداشتم، چرا کسی که انقدر دوستش داشتم بهم خیانت کرد...
+دیروزت پر از حسرت بوده،پر از چراهای ناامیدکننده، ذهنت کارت رو خراب کرده! امروز به چی فکر میکنی که خودت رو خوشبخت میدونی؟
_امروز به حسرتام فکر نکردم. راستشو بخوای اگر قرارباشه به حسرتام فکر کنم تا اخر عمرم مشغولم، امروز فقط به زیبایی اسمون بالای سرم، به پدری که مثل کوه پشتمه و رفیقی که برام هرکاری میکنه فکر کردم و قدردانشون بودم.
+راستش شاید اشتباهت همین بوده که داشته هات رو فراموش کرده بودی و چسبیده بودی به یه مشت حسرت وچیزایی که نتونستی داشته باشیشون
-درسته، الان تازه دارم معنی خوشبختی رو میفهمم.خوشبختی همین نفسیه که امروز میکشم.
+همین که الان داریم باهم چایی میخوریم هم، خودش یه نوع خوشبختیه!
_نازنین
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
حسی که پایسیز داره وقتی همه اونو یه آدمِ بیخیال و خوشحال تصور میکنن :