او هم همانند من بود
غم همه وجودش را فرا گرفته بود
غمی از جنس نشدن های مکرر
ندانستن های مکرر
فشار های روانی متعدد
او نیز نیاز به چند روزی فرار از دنیا را داشت
دوست داشت قلبش را به کسی بدهد و مطمئن باشد مراقبش است
اما او تنها بود
قلبش مانند پازلی تکه تکه بود و خودش با چشمان اشکی قلبش را ترمیم کرد
و از ان پس دیگر او فقط به خودش تکیه کرد و شب ها چاوشی پلی کرد...
- سبز -
و کاش آهویی بودم در آغوش امن شما : )
میآیم تا آهویی پناه اورده به شما شوم :)
من اینجا را وطن میخوانم
اینجا جاییست با خاکی متفاوت با حال هوایی وصف نشدنی با مردمانی که انگار تمام احساس شان را برای آن گنبد خرج میکنند ، صدای غم ها و درددل های شبانه شان را ان گنبد میشنود و صورت غرق در شادی شان را نیز همان گنبد میبیند ، چقدر دوست داشتنیست جایی را بیابی که در تمام طول روز درِ انجا به روی تو باز باشو و همیشه ان گنبد باشد تا تو درباره هر آنچه که میخواهی با او سخن بگویی
بگذارید درست تر بگویم «ان گنبد» نه «آقایامامرضا»
اکنون دوباره بخوان و غلط ها را با جایگزینش یعنی همان کلمه دوم ادا کن