-دنیا از نظر فایز :
نمیبینم ز مردم آشنــٰایی
نمیآید ز کس بوی وفــٰایی
مده فــٰایز به وصل گلرخان دل
که آخر میکشندت از جدایی(:
#پایان_تاریکی
#پارت۵۱
مهرداد با سرعت به سمت کاوه می رود، جلوی او می ایستد و همین که دهانش را به قصد حرف زدن باز میکند
صدای خشمگین کاوه در عمارت میپیچد
"الان نه مهرداد،هر چی باشه الان نه، موضوع مهمتری هست که..."
با برخورد نگاهش به خدمتکاران به صف ایستاده رو به انها فریاد میزند
"دِ برید سر کارتون، چرا وایسادید منو نگاه میکنید بی عرضه ها"
خدمه با سرعت پخش و دور میشوند
نیم نگاهی به مهرداد می اندازد و در حال بالا رفتن از پله ها خطاب به او می گوید
" پنج دقیقه دیگه تو اتاقم باش"
مهرداد گیج شده به جای خالی او خیره میشود، دستی بر صورتش میکشد و به ارامی پله ها را به دنبال کاوه بالا میرود.
در اتاق را که باز میکند با اتاقی تاریک و پر از دود سیگار رو به رو میشود
#پایان_تاریکی
#پارت۵۲
برق را روشن میکند و به ارامی در را میبندد.
صدای قدم هایش در اتاق میپیچد، روی صندلی مشکی رنگ مینشیند و به کاوه غرق در فکر در پشت میز کارش نگاه میکند.
بعد از چندین دقیقه، صدای خش دار کاوه سکوت را می شکند.
"بهت گفتم هرچی که فهمیدی رو بهم بگو. تو... واقعا متوجه وجود این مزاحم لعنتی نشدی؟"
مهرداد با گیجی سر بلند میکند
"مزاحم؟"
کاوه پوزخند میزند"یه فرار کرده از تیمارستانه،اسم خودشو گذاشته نور پنهان..."
پوزخندش صدا دار میشود"معلوم نیست از کدوم جهنمی اومده،همه ی اطلاعاتش درسته،حتی اون جوجه پلیس هم به اون خوبی اطلاعات جمع نمیکنه"
به مهرداد خیره میشود و با فریاد میگوید
"بعد من الان باید بفهمم؟ اونم از کی از اون..."
با صدای در صحبتش نیمه تمام می ماند
"قر... قربان قهوتون رو اوردم"
عصبی دستی لابه لای موهایش میکشد "بیار تو"
#پایان_تاریکی
#پارت۵۳
زن با احتیاط وارد اتاق میشود فنجانها را روبه روی هر دو مرد میگذارد و سینی به دست ، سر به زیر و با احترام کنار میز می ایستد در گفتن حرفی مردد است که با صدای کوبیده شدن دست رئیسش بر میز از جا میپرد.
کاوه از جا بلند میشود و به سمت پنجره پشتش که سراسر دیوار را گرفته است میرود. سیگاری بین لبانش میگذارد و اتشش میزند دود را در ریه هایش حبس میکند. 5 ثانیه و آزادش میکند. حبس میکند 5 ثانیه و آزادش میکند این کار را انقدر ادامه میدهد تا سیگارش به پایان میرسد بر میگردد و به زن خیره میشود. زن دستپاچه نیم نگاهی به او می اندازد و با دیدن چشمان مشکی غرق در خون نفسش بند می اید.
#پایان_تاریکی
#پارت۵۴
این حالت رئیسش را خوب میفهممد از چیزی عصبی است. بسیار عصبی... قدمی به عقب بر میدارد که صدای او را میشنود
"همتون... تک تک کار هاتون... داره منو عصبی میکنه"
فریاد میزند " دهنتو باز کن و حرفتو بزن... "
زن با لكنت حرف میزند " قربان... پس... پسرتون و با سر به بیرون اشاره میکند" و با تکان دست کاوه با سرعت بیرون میرود.
مهرداد با عجله میگوید " ببین مرد میخواستم بهت بگم و خودت نزاشتی "
کلافه دست در موهایش میکشد و زیر لب زمزمه میکند " لعنتی... چرا امروز"
در با سرعت باز میشود.
و قامت بلند و چهارشانه او پیدا میشود. چشمانی ابی رنگ و موهایی قهوه ای... بی هیچ شباهتی با پدرش لب میزند " پدر؟چرا ؟"
کاوه چشمانش را بهم می فشارد" ببین پسر .... بهت گفتم "