نوجوانها یکییکی وارد شدند و کنار هم، دور قرآن نشستند. هرکدام مصحفی در دست داشتند. با شروع تلاوت، سکوتی شیرین بر فضا نشست. هر نوجوان که نوبتش میرسید، با دقت و احترام آیات را میخواند. برخی شمرده و آرام، برخی با صدای بلند و محکم.
مربی حلقه صالحین پایگاه امام خمینی #جرقویه با مهربانی، خطاهای قرائت را اصلاح میکرد و نکتهای کوتاه از معنا یا تجوید میگفت. لبخندهایی که روی لب بچهها مینشست، نشان میداد که این یادگیری از جنس محبت و رشد است.
#مسجد_پایگاه_قرآن
#اصفهان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
🔨مثل چکش پلاستیکی
ساعتهای میانی کار است. گفتوگوهای ابتدایی کمتر شده و یک سکوت پرمعنا جای آن را گرفته است. تنها صدای «تکتک» ضربههای چکش پلاستیکی بر روی کاشی به گوش میرسد که آن را در جای خود محکم میکند. مثل تشرهای دوستانهی یک مربی!
این صداها که از تلاش حلقه جهادی پایگاه شهید برونسی #رامشیر به گوش میرسد، روندی منظم دارد، مانند ذکری مشترک. نگاهها متمرکز بر نقطهای است که دست کار میکند.
حالا بخشهای پایانی کار است و کمکم رنگ زندگی به خانهی کلنگی و فرسوده نقش میبندد. سوز سرد نا امیدی پشت پنجرههای خانه میماند و جایش را دلگرمی میگیرد.
در گوشهای از حیاط، پدرِ خانواده با چشمانی نمناک تماشا و آرام زمزمه میکند: «شما فرشتهاید...» و لبخندی شاکرانه بر لب دارد.
#خوزستان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
❣کهنهرفیق
◽️ خدا میخواست برایش شگفتانه داشته باشد. حجةالاسلام جهاندیده، مدیر تعلیم و تربیت بسیج #فسا را میگویم. تصمیم گرفته بود سری به پایگاه شهدای داراکویه بزند. هدفش روشن بود؛ بازدید از برنامههای تربیتی پایگاه و گفتوگو با مربیان و جوانان حلقههای صالحین...
◽️همینکه وارد مسجد شد و چشمش به چهره امامجماعت افتاد، لبخندی همراه با تعجب روی لبش نشست. باورش نمیشد؛ همان رفیق قدیمیاش بود! دوستی که دوازده سال از آخرین دیدارشان میگذشت. آری، حجةالاسلام حسامفرد؛ سرگروه صالحین مجموعه.
▫️دیدارشان چند دقیقه بیشتر طول نکشید، اما چنان صمیمی بود که انگار سالها کنار هم مانده بودند. همانجا قول و قرار گذاشتند که برای تقویت حلقهها، تجربههایشان را دوباره کنار هم به کار بگیرند.
#وَ_ما_یَسطُرون
#فارس
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
پس از قهرمانیهای پیاپی کشتیگیران آزاد و فرنگی، تمایل به کشتی در اعضای حلقه پایگاه شهید زبرجدی #مراغه بیشتر شده بود.
آقامحمد، سرگروه صالحین در جلسهی قبل قول داده بود که با پیشنهاد اکثریت موافقت کند. همه بدون هیچ اختلاف نظری، حضور در سالن کشتی شهرستان را درخواست کردند.
دیدن تمرینات سخت اساتید و ورزشکاران شهرستان و تماشای فنون ناب ایرانی بچهها را به وجد آورده بود.
در آن میانه، تکه کلام همه به شوخی و جدی یک چیز بود: "شیر مادر، نان پدر، حلالت پهلووون"
#تحصیل_تهذیب_ورزش
#آذربایجان_شرقی
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
7.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️هیچ ذکری بالاتر از یاد مرگ نیست!
🔹بعداز توحید، هیچ ذکر و یادی به اندازه ذکر و یاد مرگ آموزنده نیست؛ اگر کسی دنبال ذکری است که قلبش روشن بشود، هیچ ذکری بالاتر از یاد مرگ نیست.
🔸زیرا یاد مرگ یعنی عمل زنده است و از بین رفتنی نیست.
آیتالله جوادی آملی
#شاه_کلید
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
🔸باور داشت که از میان قالبهای مختلفِ تربیتی، اردو یکی از بهترین بسترهاست. ترتیبِ یک اردوی بسیار جذاب، در مسجدِ محله برای متربیان را داد و بچههای پایگاه ام الائمه ناحیه حضرت #امیرالمومنین شهر #کرمان را دعوت کرد.
🔸بچهها که بیشتر وقتها پایهی اینطور برنامهها هستند خیلی خوشحال شدند. برنامهریزی میکردند که چه وسایلی با خود بیاورند.
سرگروه هم برای واردن کردن شوک اولیه معطل نکرد و اعلام کرد: آوردن همهچیز آزاد، بجز گوشی!
🔸روز موعود فرا رسید و بچهها با کولههاشون وارد مسجد شدند. لحظه شماری میکردند که برنامهها شروع شود. بعد از صحبتهای سرگروه، صدای خندههایِ شیرینشان، چهار گوشهی مسجد را پر کرد. مسابقهها و بازیهای فکری به صحنههایی پر از رقابت و دوستی تبدیل شدند.
🔸سرگروه تلاشش این بود که اردو هم تربیتی باشد و هم تفریحی. بخاطر همین در کنار بازیهای فکری و اکران فیلم، گاهگداری بچهها را دور هم جمع میکرد و نکاتی میگفت.
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
🌱 هوای هویزه
هنوز گرگ و میش بود که دلشوره و اشتیاقِ شیرینی در دل نرگس جان گرفت؛ حسی که میدانست مخصوص است. جنسش متفاوت است. قدمگذاشتن در جایی است که خاکش قصه دارد.
وقتی کاروان پایگاه رضوان ناحیه #امام_حسین علیهالسلام اهواز، کنار یادمان توقف کرد، نسیم خنک پاییزی از میان دشت گذشت و سکوتی را بر روی جمع پاشید. نرگس آرام قدم بر میداشت. کنار نور کمرنگ خورشید پاییزی، روی سنگ فرشها گام میزد. رفت تا رسید به مزار شهید علمالهدی؛ آنجا انگار دعوت بود به نوشیدن آرامش و تأمل!
دستش را روی سینه گذاشت و به آرامی زمزمه کرد: «اومدم بیعت کنم… با شما که راه رو پیدا کردین.»
#سَر_و_سِر
#خوزستان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••