eitaa logo
پیک صبا
15.7هزار دنبال‌کننده
27.8هزار عکس
7.1هزار ویدیو
2.2هزار فایل
پیکِ صبا پاتوقِ: #صالحینِ #بصیرِ #ایران ارسال خبر: از طریق مدیران استانی (روابط‌عمومی تعلیم و تربیت استان)
مشاهده در ایتا
دانلود
💎 نیم‌وجبی ▫️نگاه مادرانه‌اش روی تک تک بچه‌ها می‌چرخد. بیشتر حواسش به فاطمه‌زهراست؛ هموکه چند روز پیش برای خداحافظی آمد. یادش افتاد همین‌قدری نیم‌وجبی بود که پا به حلقه گذاشت و حالا یک‌پارچه خانم شده و برای ادامه تحصیل در رشته پرستاری دارد می‌رود تبریز... ▫️سوال سارا او را از دنیایِ پیچیده‌ی افکار بیرون می‌کشد: «خانم کشاورز جون! می‌شه امشب ما تو هیئت، چایی روضه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را پخش کنیم؟!» لبخند رضایتی می‌زند و از زندگی با نو+جوانه‌های صالحین پایگاه فاطمه الزهرا علیهاالسلام روستای رودک منطقه سگزآباد چشمانشان ذوق می‌کند. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
متربیان طرح‌های تربیتی شهیدان: بهنام محمدی، فهمیده و عزیزاللهی شهرستان در راهپیمایی ۱۳ آبان و در نقطه صفر مرزی، همراه مربیان خود کاری کردند کارستان. آن‌ها با شور و شعف ندای مرگ بر آمریکا را به گوش مردمان کشورهای همسایه شمالی رساندند. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✌️مثل آقا بسیجیان نوجوان ، با قلب‌هایی گرم و نگاه‌هایی روشن از نور ولایت. قدم به قدم، فریادشان د. کوچه پس‌کوچه‌های شهر پیچید: ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند! و زمین، دوباره شاهد ایستادگی‌شان شد. دختران انقلاب، مادران مؤمن، نوجوانان پرشور، همه و همه غیورند مثل رهبرشان و در ۱۳ آبان به صحنه آمدند تا بگویند: تا خورشید ولایت بتابد، سایه‌ی ظلم در این خاک جایی ندارد. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☀️نه نام، نه نان؛ برای پیمان 👈خبر حضور مادر شهید امیرعلی مومیوند در برنامه "عهدآرمان" دانشگاه فرهنگیان را که دیدم، برایم مهم بود که مادر شهیدی که سال‌ها مربی صالحین بوده از خود و فرزند شهیدش چه می‌گوید؟ 🔉 مادر شهید اینطور شروع کرد: من مادرِ امیرعلی‌ام… مادری که پسرش نه برای نان، نه برای نام ـ برای پیمان با امام زمانش رفت. عهد و پیمانی که از فاطمه ودیعه گرفته شد. از همان روزی که بانوی آسمان، بر درِ خانه‌اش ایستاد و گفت: حق را نمی‌فروشند، حتی اگر جان برود. و من… من ایستاده‌ام، چون مادرم زهرا، نه با اشک، که با افتخار. ای مردم! اگر دل‌هایتان برای شهید می‌سوزد، یادتان باشد که او تنها خون نداد ـ او پیام داد! پیامش این بود که این خاک، اگر بی‌عهد بماند، بی‌روح می‌شود. پیامش این بود که تا وقتی جوانِ مؤمن در این سرزمین هست، هیچ دستی نمی‌تواند چراغ عدالت را خاموش کند. من مادر شهیدم، اما سوگوار نیستم؛ من «وفادار»م. اشک‌هایم را بر زمین نمی‌ریزم؛ با تمام وجود فریاد می‌زنم: ای امامِ عصر! ما هنوز پای عهدیم! فرزندم رفت، اما علمِ ایمانش در این خانه و در این کشور فرو نخواهد افتاد. امیرعلیِ من خونش از جنس تجدید عهد بود. و من، مادرِ اویم؛ مادری که در دلِ آتش، هنوز می‌گوید: ما از مکتب زهرا آمده‌ایم، برای حق ایستاده‌ایم، و تا آخر پای پیمان‌مان می‌مانیم. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
مراسم عزاداری شب‌های فاطمیه، با همت مربی صالحین مسجد حضرت ابوالفضل روستای شوره ماژین ، به مدرسه‌ای از نور بدل شد؛ جایی که تربیت، در لباس عشق جاری بود و «یاران مادر» نه‌تنها عزادار، بلکه آگاه، هم‌دل و سربازان ولایت شدند. جایی که نوجوانان هیئت «یاران مادر» با دل‌هایی زلال و صدایی رسا، به صف عشق ایستادند. لحظه ورود، «محمد» با صدایی بغض‌آلود نوحه را آغاز کرد، «حسین» با چشمان پر از اشک ذکر گفت و «امید» در صف اول، هماهنگ و پرشور سینه زد. این هیئت، سندی زنده از پیوند نسل نو با حقیقت ناب اهل‌بیت است؛ جایی که حنجره‌های کوچک، صدای بلند دفاع از جبهه‌ی حق در تاریخ هستند. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
🎈 جشن خاکیِ روز دانش‌آموز صحنه‌ی عجیبی بود؛ بچه‌ها دلشان گرفته بود. هر کدام با حسرت از جشن‌های رنگارنگ شهرهای اطراف می‌گفتند: بادکنک، تزیین، شیرینی و عکس‌های یادگاری و... یکی زیر لب گفت: «ما هم روز دانش‌آموز داریم، ولی جشن‌مون وسط این خاک‌هاست...» اما درست همان‌جا، میان خاک و سادگی، اتفاق افتاد. خانم محمدجانی، مربی پایگاه اسما بنت عمیس، بی‌هیاهو بساط شادی را مهیا کرد؛ چند بازی دست‌جمعی طراحی شد، خوراکی‌های کوچک آماده و دل‌هایی که بی هیاهو و جنجال شادی را تجربه کردند. خنده‌ها برگشت، چشم‌ها برق گرفت، و همان زمین خشک، شد صحنه‌ی پرشورترین جشن روز دانش‌آموزی که روستای جزین تا حالا دیده بود. وقتی زمان رفتن رسید، هیچ‌کس دلش نمی‌خواست خداحافظی کند. همه یک صدا گفتند: «خانم، یه ذره دیگه... فقط یه بازی دیگه!» همین جمله، خلاصه‌ی تاثیر آن روز بود؛ بچه‌ها فهمیدند نشاط ربطی به امکانات ندارد. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ صالحینِ بصیرِ ایران✾••
وقتش رسیده بود پوست‌اندازی کنند. نوجوانان دیروز پایگاه ذوالفقار که حالا جوان شده‌اند و چند سالی است کبوتر جلد مسجد هستند، باید اساسی وارد کار می‌شدند. مربی خیلی خوب آنها را می‌شناخت و بهشان اعتماد داشت. می‌دانست خیلی کارها از دستشان بر می‌آید. همه‌ی نوجوانان را به جلسه‌ی پایگاه دعوت کرد. حس مسئولیت‌پذیری جالبی داشتند که به این جلسه آمده‌اند. فرمانده براساس استعداد، به هرکدام از بچه‌ها، مسئولیتی در شورای پایگاه داد. نوبت به صحبت اعضای شورای جدید پایگاه که شد، همه از دغدغه و کارهایی که قرار است انجام بدهند گفتند و فرمانده و مربی حسابی تحویل‌شان گرفتند. حالا باید منتظر بود و نتیجه‌ی کادرسازی و کارسپاری چند ساله را تماشا کرد. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📸 اولین قدم، اولین قاب ِراضیه 🔺از وقتی پای راضیه به حلقه‌ی صالحین پایگاه نجمه‌ باز شد، دنیایش رنگ تازه‌ای گرفت. هر جلسه که می‌آمد، دلش می‌خواست هم‌کلاسی‌هایش را هم به مسجد بیاورد. 🔺می‌گفت: «بدون رفیقام، هیچ چیز صفا نداره...» راست هم می‌گفت؛ مسجد با حضورشان زنده‌تر شده بود. روز سیزده آبان که رسید، پر از شور و هیجان بود. 🔺می‌خواست با دوستانش در راهپیمایی شرکت کند، اما این بار فرق داشت. قرار شد مستندی بسازند از حضور خودشان؛ روایتی از نگاه چند دختر نوجوان به ایرانِ قشنگشان. 🔺آن روز، راضیه برای نخستین‌بار پشت دوربین رفت و طعم خبرنگاری را چشید. همان‌جا فهمید که خبر فقط تصویر نیست؛ روایت دل‌هاست. 🔺سیزده آبان شد نقطه‌ی آغاز مسیرش در دنیای رسانه؛ جایی که صدای خودش و رفیق‌هایش شنیده شد، صدای نسلی که با عشقِ وطن، قلم و دوربین دست گرفت. 🆔 ••✾@peickesaba✾•• ••✾پاتوقِ‌صالحینِ‌بصیرِ‌ایران‌✾••
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا