#هدف_مبتکر_پیشانی_بند....!!
تفکر انقلابی یعنی این👇👇👇
🌷از همان نخستین روزهای ورود به جنگ، پسرم محمدجواد هم پا به پایم بود. سال چهارم دبیرستان بود. خواهرم بهش گفت: به اندازه كافى به جبهه رفتى، بمون امتحانت را بده. بعد برو. محکم جواب داد: امام گفته اند جوان ها بروند مسئله جنگ را حل كنند. شما مى گوييد برو مسئله رياضى را حل كن؟!
🌷يك روز دیدم پارچه ای به پیشانی بسته و روی آن کلمه "لاالله الی الله" نوشته!
اولین باری بود که در جبهه چنین چیزی می دیدم. نشسته بود و برای دوستانش هم از این پیشانی بندها درست می کرد. به او اعتراض كردم این چه کاریه؟ چرا وقت تلف می کنی؟ گفت: نه! شما نمى دانيد ما داريم چه كار مى كنيم. ما مى خواهيم با اجسادمان هم با دشمن بجنگيم؟
🌷....با تعجب پرسيدم يعنى چی؟! گفت: وقتى كه ما به دشمن حمله مى كنيم و ما را مى كشند، وقتى بيايند و ببينيد كه روى پيشانى ما نوشته شده لااله الا الله، تا آخر عمر فراموش نخواهند كرد كه يك مجاهد فى سبيل الله را كشته اند!
راوى: رزمنده و پدر شهید محمدجواد جزایرى، شهادت ۱۳۶۱/۱/۲-عملیات فتح المبین از استان فارس
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@pelakkhakii 👈👈👈🌷🌷🌷
🌷 #هر_روز_با_شهدا_٢٠١٣
#معمايى_كه_يك_روز_حل_شد....
🌷زمانیکه در قرارگاه رعد بودیم، گاهی بچه ها هنگام رفتن به حمام، لباس های چرک خود را کنار حمام میگذاشتند تا بعداً بشویند. بارها پیش آمده بود که وقتی برای شستن لباس هایشان رفته بودند آنها را شسته و پهن شده مییافتند و با تعجب از اینکه چه کسی این کار را انجام داده در شگفت میماندند!
🌷سرانجام یک روز معما حل شد و شخصى خبر آورد؛ آن کسی که به دنبالش میبودید؛ کسی جز تیمسار بابایی، فرمانده قرارگاه نیست. از آن پس بچه ها از بیم آنکه مبادا زحمت شستن لباسهایشان بر دوش جناب بابایی بیفتد یا آنها را پنهان میکردند یا زود میشستند و دیگر لباس چرک در حمام وجود نداشت.
🌹خاطره اى به ياد شهيد خلبان تيمسار عباس بابايى
📚 كتاب "پرواز تا بی نهایت" صفحه ٢٣٤
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@pelakkhakii 👈👈🌷🕊
چه چیزی در زیر لباس این شهید گمنام بود؟
🌷 از دور پیکر شهیدى را دیدم که آرام و زیبا روى زمین دراز کشیده و طاق باز خوابیده بود؛ سال ٧٢ بود و حدود ١٠ سال از شهادتش مىگذشت؛ نزدیک که شدم، از قد و بالاى او تشخیص دادم که باید نوجوانى باشد حدود ١٧ - ١٦ ساله.
🌷بر روى پیکر، آنجا که زمانى قلبش در آن مىتپیده، برجستگىاى نظرم را به خود معطوف کرد؛ جلوتر رفتم و در حالى که نگاهم به پیکر استخوانى و اندام اسکلتىاش بود، در گودى محل چشمانش، معصومیت دیدگانش را مىخواندم.
🌷آهسته و با احتیاط که مبادا ترکیب استخوانهایش بهم بریزد، دکمههاى لباس را باز کردم؛ در کمال حیرت و تعجب، متوجه شدم یک کتاب و دفتر زیر لباسش گذاشته بوده؛ کتاب پوسیده را که با هر حرکتى، برگ برگ و دستخوش باد مىشد، برگرداندم؛ کتابى که ١٠ سال تمام، با شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود.
🌷یک دفتر که در صفحات اولیه آن بعضى از دروس نوشته شده بود؛ خودکارى که لاى دفتر بود، ابهت خاصى به آنچه مىدیدم، مىداد؛ نام شهید بر روى جلد کتاب نوشته بود.
🌷مسئلهاى که برایم خیلى جالب بود، این بود که او قمقمه و وسایل اضافى همراه خود نیاورده و نداشت، ولى کسب علم و دانش آن قدر برایش مهم بوده که در بحبوحه عملیات کتاب و دفترش را با خود جلو آورده بوده تا هرجا از رزم فراغتى یافت، درسش را بخواند.
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
♥️اَلَّلهُمـّ؏جِّل لِوَلیــِـــڪَ الفَـرَجــــ
#کفارهی_خودنمایی!!
جوانی بود رعنا و رشید. بسیار خوش چهره و خوش سیما با موهای طلایی و چشم آبی و پوست سفید. اصلاً یک شخصیت ویژه و متفاوتی داشت. حسن شب قبل از حرکتمان به من گفت: اوستا میشه من یه خواهشی از شما بکنم؟ گفت: «من واقعیتش این است که مشکلی دارم. قبل از آمدن به جبهه، زیاد دنبال لباس و تیپ و.... و جلوی آینه بودم برای ظاهرم.
خواهشم این است که اگر من شهید شدم، شما مقداری از خون من را به بدنم بمالید. چون احساس میکنم که با این قیافه خودنمایی کردهام، باید کفارهای بدهم!» این حرف خودش است نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد! حسن گفت: «من از شما میخواهم از این خونم به موهایم بمال که من روز قیامت، خوب محشور بشم.»
خاطره ای به یاد شهید معزز حسن فاتحی معروف به حسن سرطلا و حسن آمریکایی
راوی: فرمانده دلاور حاج مهدی مظاهری
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@pelakkhakii 👈👈🌷🕊
#شهـــید_حسین_معزغلامی🌷🕊:
جدی گرفتهایم زندگیِ دنیایی را و شوخی گرفتهایم قیامت را، کاش قبل از اینکه بیدارمان کنند، بیدار شویم
#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات 💐
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃