هدایت شده از هیئت موکب الزهرا(س)
هرگاه به هر
امامی سلام دهید
خــــــود آن امام جواب
ســـــــلام تان را میدهـــــد..
ولی اگر کسی بگوید:
“السلام علیک یا فاطمه الزهرا"
همهی امامان جواب میدهند …
میگویند: چه شده است که این
شخص نام مادرمان را برده است !؟
السلام علیکِ
یا فاطمهُ الزهراء(س) ✋💔
تا ابد این نکته را انشا کنید
پای این طومار را امضا کنید
هر کجا ماندید در کل امور
رو به سوی حضرت زهرا کنید...
شما هم دعوتید به
هیئت موکب الزهرا س خواهران نارمک👇👇👇👇
@heyatalzahra
📝 مظلومانه تر از این وصیت شنیده اید؟😢😢
« وقتی آن روز فرا رسید که شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر گاه که خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید، از همانجا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین.
من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. »
شهید محمود صدیقی راد🌷
شهادت: عملیات بدر ۶۳/۱۲/۲۶
محل دفن: شهیدآباد دزفول
@pelakkhakii 👈👈🌷🌷
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 میگویند اختیارات ولایت فقیه زیاد است
❗️قانون اساسی ۱۷۷ اصل دارد!
🔹۳۸ مورد اصل اختیارات رئیس جمهور
🔸۳۷ مورد مجلس
🔹۱۸ مورد قوهقضائیه
🔸 ۵ مورد رهبری
‼️ ۹۳٪ بودجه نیز دست رئیسجمهور است
اگر مردم انتظار دارند رهبری مشکلات کشور را درست کند باید اختیارات رهبری طبق قانون بواسطه نمایندگان مجلس افزایش یابد.
⚠️ جریان های منافق و خائن تصمیم دارن با تهمت و دروغ پراکنی مقصر وضع کشور و بی کفایتی عملکرد خودشون رو به رهبری نسبت بدن.
#فتنه_98
#دکتر_حسن_عباسی
🌹👉 @pelakkhakii 👈👈👈
پلاک خاکی
#میخواهمشبیهتوباشم #سردارشهیدمحمودکاوه @pelakkhakii 👈👈🌷🌷
مادر شهید کاوه: شبی از شبهای تحصیل، نشسته بود در اتاقش به انجام تکالیف. رفتم برای شام صدایش کنم. گفت: «گیر کردهام در حل ۲ تا مسئله ریاضی. معلم، توپ چهلتکه جایزه گذاشته برایش. اگر اجازه بدهی، تا این ۲ مسئله را حل نکنم شام بیشام!» اخلاقش دستم بود. بیخیالش شدم تا به درسش برسد. یک ساعت بعد، دوباره رفتم اتاقش. دیدم هنوز مشغول است. صدایش کردم؛ متوجه نشد! این اخلاق را خدابیامرز از همان بچگی داشت. گرم کاری میشد، چنان دل میداد که تا نمیرفتی و تکانش نمیدادی، ملتفت سر و صدای اطرافیان نمیشد. من اما حیفم آمد مزاحمش شوم. رفتم به کارم برسم. دوباره یک ساعت بعد صدایش کردم. افاقه نکرد. نیم ساعت بعد به حاج آقا گفتم: «شما برو صدایش کن بلکه آمد شامش را خورد!» حاجی نرفته برگشت، و من دیدم با یک پتو دارد میرود اتاق محمود! صبح برای نماز از خواب بلندش کردم؛ «شام که نخوردی! لااقل بگو بدانم مسئلهها را حل کردی یا نه؟» خندید و گفت: «حل کردم آنهم چهجور! برای هر ۲ مسئله، از ۳ طریق به جواب رسیدم!» خب محمود عاشق فوتبال بود. توپ چهلتکه هم خیلی دوست داشت! ظهر از مدرسه برگشت خانه. گفتم: «پس جایزهات کو؟» از جواب طفره رفت! تا اینجا را حالا شما داشته باشید. از شهادت محمود، فکر کنم حدود ۴۰ روز میگذشت.
پدر شهید کاوه: معلم ریاضیاش را میخواهی بگویی؟
مادر شهید کاوه: بله حاج آقا!
پدر شهید کاوه: هر وقت یاد این خاطره میافتم ناخودآگاه اشک میریزم…
مادر شهید کاوه: ۴۰ روز، فوق فوقش ۵۰ روز از شهادت محمود گذشته بود که یک آن زنگ خانه به صدا درآمد. حاجی رفت در را باز کرد. عاقلهمردی پشت در بود؛ «من دبیر ریاضی محمود بودم. کلی هم گشتم تا خانه شما را پیدا کنم». حاجی دعوتش کرد بیاید تو، «نه» آورد؛ «قصد مزاحمت ندارم!» و بعد ادامه داد؛ «من سه سال دبیر ریاضی محمودتان بودم. این را سال آخر فهمیدم که محمود، مسائل ریاضی را خودش حل میکرد اما صبح، زودتر میآمد کلاس، حل مسئله را هر بار به یکی از دانشآموزان که عمدتا هم از قشر پایین بودند یاد میداد و جایزه هم اغلب به همان دانشآموز میرسید، چون محمود از چند راه به جواب میرسید. من به طریقی سال سومی که دبیر ریاضی محمود بودم متوجه ماجرا شدم. از قبل هم البته برایم بسیار عجیب بود؛ «چرا محمود که همیشه ریاضی را ۲۰ میگیرد، هیچ وقت برنده این جوایز نمیشود؟!» کشیدمش کنار؛ «امروز از فلانی شنیدم این مسئله را تو حل کردهای!» اول بنا کرد طفره رفتن، بعد قبول کرد! پرسیدم؛ «چرا؟» جواب داد؛ «همین فلانی، اولا یک مسئله ریاضی را یاد گرفته از چند راه حل کند. این کار بدی است آقا معلم؟ ثانیا جایزه کتانی بود و من خودم کتانی دارم. آیا بهتر نبود این کتانی برسد دست این دوستمان که کتانیاش از چند جا پاره شده؟» من آنجا فهمیدم چه روح بلندی دارد این محمود شما. خواستم موضوع را با مدیر مدرسه درمیان بگذارم تا از کاوه، سر صف صبحگاه، تقدیر شود. قسمم داد؛ «اگر برای کس دیگری این موضوع را لو بدهید، دیگر این مدرسه نمیآیم».
پدر شهید کاوه: آن شب… {گریه برای لحظاتی، اجازه صحبت به پدر معزز شهید محمود کاوه را نمیدهد!} رفتم اتاقش، دیدم روی انبوهی دفتر و کتاب گرفته خوابیده! کلا زیاد میشد که در همان حین انجام تکالیف مدرسه خوابش ببرد!
#میخواهمشبیهتوباشم
#سردارشهیدمحمودکاوه
@pelakkhakii 👈👈🌷🌷
می خواست بره...
بچه ها منتظرش بودن
انگار می دونست
این دفعه برگشتنی نیست!
اضطرابِ خداحافظی
با مــادرش را داشت...
فکر میکرد الان قراره بشنوه؛
که پســرم زود برگرد!
من رو تنـها نذار و
زود به زود بهم زنگ بزن و....
بالاخره دلش رو
زد به دریا و رفت جلو؛
پیشِ آیینه و قرآنِ مادرش
منتظر شنیـدن شد...
که یه دفعه مــادر گفت:
«خداحافظ پسرم! سلام من رو
به حضرت زهـرا(س) برسون»
#یا_فاطمة_الزهرا
@PELAKKHAKII 👈👈🌷🌷🌷