کوثر عزیزم
فکر اینکه فردا میری غمگین و سخته شبیه آخرین بغلمون،چون انگار اردیبهشتِ اصفهان برای من با تو گره خورده بود.
با خندههات، با قدم زدنهامون، با اون لحظههای کوچیک و روشنی که وسط این دنیای خاکستری، حال دلمون رو خوب میکردن.
کلمه ها کافی نیست ولی، بودنت برای من شبیه همون شربت بیدمشک و بهارنارنجی بود که باهم خوردیم؛ آروم، خوشعطر، لطیف و موندگار.یه حسِ خوبِ خنکِ بهاری که آدم دلش نمیخواد تموم بشه.
و شاید چون خودت هنرمندی، چون با رنگ و نقاشی زندگی میکنی؛ حضورتم شبیه یه نقاشیِ قشنگ شده توی ذهن من؛از اون تصویرایی که حتی وقتی تموم میشن، رنگشون توی دل آدم میمونه.حالا که میری، حس میکنم یه تیکه از حالِ خوبِ اصفهان هم داره باهات میره.دلم برای حضورت، برای حرف زدنامون، برای انرژی قشنگت و حتی برای خودِ''تو بودنِ"تو توی این شهر تنگ میشه.
پس به امید دیدار 🤍