مثلا پرایوت
اما بخواهیم با هم صادق باشیم گذشته ای که بر حال اثر گذارد گذشته نیست هنوز بخشی از اکنون است... #
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای من فقط یک نفر کافیست
نفری که بتوان با آن سکوت مدت دار کرد....
#روایت_یک_روایت
اگه قرار باشه یه رمان جنایی بنویسی از زندگی خودت شخصیت قاتل رو به کی میدید ؟
+
+
چقدر سوال جذابییییییی
مثلا پرایوت
اگه قرار باشه یه رمان جنایی بنویسی از زندگی خودت شخصیت قاتل رو به کی میدید ؟ + + چقدر سوال جذابییییی
ترجیه میدم آخر داستان
یه دست نوشته ازم پیدا کنه کارگاه
که توش نوشته باشم: قاتل در سردخانه است ولی مظنونین نیز کم بی تقصیر نیستن در اصل قاتل من تمام مظنونین و نزدیکایی از من هستند که ازشان بازجویی کردی....
شرح واقعه:
دستهی چاقو با هر ضربه در دستم محکم تر میشد و من مسمم تر برای این تصمیم،
چاقو را هربار بیرون میکشیدم و وارد قلبم میکردم
باز بیرون میکشیدم و وارد قلبم میکردم
باز....
ولی دستان، دستان من نبود هربار دستان یکی از عزیزانم بود که با بی رحمی بر بدنم فرود میآمد
چاقو را خیلی وقت پیش به آنها امانت داده بودم و از آنها خواسته بودم تا از من محافظت کنند....
همهی آنها رو آزاد کن تا باز مشغول به کار شوی
نگه داشتن آنها ممکن است تا ابد تو را از کار بیکار کند
اگه قرار بود رمانی بنویسی که شخصیت اصلی در طول داستان کم کم دیوونه میشه ، جمله آخر اون رمان چی بود ؟
+
+
به به
مثلا پرایوت
اگه قرار بود رمانی بنویسی که شخصیت اصلی در طول داستان کم کم دیوونه میشه ، جمله آخر اون رمان چی بود ؟
با چشمانی اشک بار زیر لب عذرخواهی میکرد
این اولین بار بود که نتوانسته بود جلوی اون بلند شود و استقبال گرمی از اون بکند
با لباس صورتی رنگی که آستين هایش را از پشت به هم بسته بودند روی یک تخت ساکن بود
انقدر مسکن به اون تزریق کرده بودند که چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود برای دیدن معشوقش...
نفرین به کسایی که دستای او را بسته بودند و نمیگذاشتند اشک هایش را پاک کند...
تمام حسرتش در روی آن تخت این بود که چرا موقع رفتن او اشک ریخته بود
تنها خواسته اش از پرستاران این بود که یک بیت شعر رو به روی تختش قاب کنند:
"وقت رفتن کاش در چشمم نمیغلتید اشک
آخرین تصویر او در چشم هایم تار بود..."
و تمام شادی اش این بود که او بار دگر به دیدنش آمده و تمام غمش این بود که چرا در این حال است
بالاخره مسکن بر او چیره شد
و چشمان او بسته شد
و اشک های من آغاز
ای کاش هیچوقت پرستار دیوانه خانه نمیشدم
دیدن مجدد تابلوی ملاقات ممنوع باعث شد تمام بدنم یخ کند
کاش واقعا یک بار دیگر به دیدنش آمده بود...
مثلا پرایوت
با چشمانی اشک بار زیر لب عذرخواهی میکرد این اولین بار بود که نتوانسته بود جلوی اون بلند شود و استقبا
یاد یه بیت شعر افتادم میگفت :
هـر که از عشق تو دیـوانه نشد، عاقل نیست
عاقل آن است که از عشق تو دیـوانه شود
حالا نمیشه به ما جدیدا هم بگین ماجرای دست به قلم شدنتونو؟
+
+
من کلاس هشتم به خاطر معلم انشای بشدت ماهی که داشتم و کلی ذوق خرجم میکرد شروع به نوشتن کردم
و من برای هر انشام ساعت ها زمام میذاشتم که معلمم خوشش بیاد
اون هم کلمه به کلمه اش رو میخوند و کلی بهم درس یاد میداد اصلاحش میکرد برام پیشنهاد میداد بهم
و آخرش هم درباره نوشته ام یه بیت شعر توی دفترم مینوشت
و من از اون موقع عاشق نوشتن شدم
کلاس دهم که بودم یه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم داستان زندگیمو بنویسم و اون رو ادغام کنم با یه سری داستان های خیالی ذهنم
کلاس دهم بهمن شروعش کردم
کلاس دوازدهم آبان بالاخره رهاش گردم با ایتکه میشد ادامه اش بدم
۱۵ صفحه شد
با کلی اصلاحیه و حذفیات
مرثیه برای یک جسد: (پروندهی دایرهی سرخ) در آن خلوتگاه مهلک، که سکوت بر دیوارها قفل بود، چکاوک سرود آخرش را زمزمه کرد؛ نوایی که نه از حلقوم، که از عمقِ تراژدیِ درک شده برمیخاست. آرمان، آن معشوقِ مزین به زیباییِ ویرانگر، قامتِ مرگ را بر قامت نازنین او سایه افکند. خون، این جوهر سرخِ هستی، بر قالیچهی ابریشمین نقش بست؛ نه لکهای تصادفی، که امضای یک پایاندهنده. شواهد عینی حاکی از درگیری لفظی نبود؛ تنها یک تسلیم مطلق در برابر تیغی بود که از عشق آب خورده بود. زیر انگشتان سرد مقتول، برگهای یافت شد که کلماتش با لرزشی حسابشده، آخرین اعتراف را حکایت میکرد: اگر مرا عشق کشد، نگویید دیوانه بود، خون من، نامهایست برای دلِ بیرحمِ او. کارآگاه پرونده، با عینکی که بر پلکهای خستهاش سنگینی میکرد، در برابر جنازه ایستاد. این دیگر یک قتل معمولی نبود؛ این یک هنرِ افراطی بود در نابودی. آرمان، در اعترافات بعدیاش، تنها یک جمله را تکرار میکرد، جملهای که ریشهی آن به عمق جنون میرسید: من او را با شعر بُردم. #اینم_من_نوشتم #چکاوک #خیالیه
+
+
بی نظیر بود
ایول بهت کلمات چقدر درست انتخاب شدن آفرین👏🏻👏🏻
مثلا پرایوت
برای من فقط یک نفر کافیست نفری که بتوان با آن سکوت مدت دار کرد.... #روایت_یک_روایت
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرم هروقت که میدید غذا کم است زود از همه از سفره پا میشد...
#روایت_یک_روایت
مثلا پرایوت
حتما کسی را تازگی ها در نظر داری لابد به غیر از من کسی را زیر سر داری دیگر سراغی از دل تنگم نمی گی
به روی مثل منی چشم خود را بستی
که چشم بسته تورا انتخاب میکردم
#شعر
مثلا پرایوت
اینم از اتمام ۱۹ سالگی اصولا اهل ناله کردن و این چیزا نیستم ولی نمیدونم چرا و نمیدونم فقط منم یا نه
تاثیر استاد رو اینجا میتونید ببینید
توی یکی از بدترین ترم های زندگیم که دهنم سرویس شد همه جوره و کلی سختی کشیدم که نمیخوام درباره اش حرف بزنم
بین ۳۷ نفر
نفر اول کلاس شدم🌚
و فقط یک نفر بالای ۱۹ شد🌚🌚