هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | تاریخ، معلم سختگیر زمانه
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 ۱۴۰۷ سال پیش، در شب بیست و یکم رمضان در کوفه، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) زیر بار سنگین تابوتی شانه خم کرده بودند که طبق وصیت پدر نباید ردی از آن میماند. خوارج و امویان آنقدر از امام ما کینه داشتند که حتی با ریختن خون ایشان هم آرام نگرفتند؛ آنها به دنبال هتک حرمت پیکر و مزار بودند تا پیروزی خیالیشان را کامل کنند. به همین خاطر آن غربت شبانه آغاز شد و تا تقریبا صد سال محل تدفین فاتح خیبر مخفی ماند.
🔻 وقتی توی روضهها برایمان از وصیت تدفین شبانه و غربت امامان میگفتند، خیال میکردیم داریم یک تراژدی دور مربوط به هزار سال قبل را میشنویم؛ فکر نمیکردیم روزی برسد که خودمان هم آن را تجربه کنیم. یادم هست که روزهای اول جنگ، اسرائیلیان هلهله میکردند که با شهادت رهبر ایران، انتقام خون مرحب یهودی در جنگ خیبر را گرفتهاند.
🔻 حالا دارم فکر میکنم آن غربت شبانه یک تدبیر امنیتی بزرگ بود؛ یک نقشه راه برای روزهایی که دشمن دیوانهوار به دنبال انتقام از نمادهاست. انگار ما در میانهی یک جنگ نابرابر وارثان همان منطق شدهایم. دشمنی که در زمان حیات مقتدایمان از سایهاش هم میترسید، حالا در کمین پیکر مطهر و تجمع ماست. ما آرزوی یک وداع میلیونی را در سینه حبس کردهایم تا امنیت خانهمان و حرمت رهبرمان را به قمار فتنه دشمن نگذاریم.
🔻 این سکوت و این غربت مصلحتی یک روایت است؛ روایتی عمیق که یادمان میدهد گاهی برای حفظ اصل حق، باید از شکوه وداع گذشت. ایران امروز ایستاده است؛ آرام، قوی و آماده برای فردایی که مزار شهید ما، قبلهگاه تمام آزادگان جهان شود.
✍🏻 زهرا ذوالمجد
🗓 شماره ١٨۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | خانه میماندم، میمردم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 چشمانم از خرس صورتیِ روی دمپاییاش میچرخد سمت ِدستانش. یک دستش پرچم بزرگی را با قدرت تکان میدهد و دست دیگرش به شالش مانده. شباهتی به بقیهی خانمهای این شهرستان کوچک ندارد؛ از آنهایی نیست که چشم بدزدد و نگاهش را به زمین بدوزد. جسارت توی چشمهایش خیلی عیان است و پشت پردهای از شرمِ مرسومِ اینجا پنهان نشده.
🔻 هر چند دقیقه یکبار، پرچم بزرگ را با نوزادِ توی بغل همسرش جابهجا میکند. هوا خیلی سرد است و بچهشان را که معلوم است چند ماهی بیشتر از تولدش نگذشته، حسابی پتوپیچ کردهاند. «بزن که خوب میزنی» را چنان بلند فریاد میزند که انگار صدایش قرار است یکتنه تمامِ فاصلهی این شهرستانِ آرام تا پای دورترین لانچرمان را طی کند.
🔻 بعد از پایانِ تجمع، توی موکبی که دمنوشِ بِه لیمویِ شیرین میدهند، میروم سمتشان. سلام میگویم و میپرسم: «شمام مالِ این طرفها نیستین؟» خوشرو جواب میدهد: «نه، ما هم برای تعطیلاتِ آخرِ نوروز اومدیم.»
🔻 به آبیپوشِ پیچیده توی پتو اشاره میکنم: «سختتون نیست تو این سرما، با این فسقلی؟» نگاهم میکند و لبخند میزند؛ لبخند روی لبش یک حالتِ بغضآلود دارد؛ بغضی که از سرِ ترس نیست. میگوید: «خب میموندم خونه که میمردم!» راست میگوید. الحق که راست میگوید. این روزها اگر از ترسِ سرما یا گلوله به کُنجِ خانه پناه ببریم، مرگ پیش از تقویم از راه میرسد؛ مرگی که اول از همه، امیدمان را دفن میکند. انگار او آمده بود تا در سرمایِ استخوانسوز بگوید که شعلهی امیدِ این سرزمین، وسطِ میدان است.
✍🏻 زهرا ذوالمجد
🗓 شماره ٢٠٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | قصه دو مهدیار
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 «بله» را باز میکنم و میروم توی کانال ریحانه. همین که عنوان را میبینم قلبم میایستد: «سهم مهدیار از ریسهها». انگار کسی هلم داده باشد وسط دریایی از آب، ریههایم مچاله میشوند و راه نفسم به اندازهی یک نی نوشابه تنگ میشود. آخر مهدیار، برای من یک اسم خشک و خالی نیست، یک زندگیست.
🔻 با دستهای لرزان، ادامهی کلمات را دنبال میکنم. کلماتِ سیاه روی صفحهی گوشی، جلوی چشمم آتش میگیرند: «مهدیار پاریاب، چهارساله... شهادت در حملهی مسلحانه به کاروانهای خودرویی...». عدد چهار و نام مهدیار، مثل پتک توی سرم میخورند.
🔻 ناخودآگاه پرت میشوم به چند شب پیش؛ به شب تولد هشتسالگی پسرم، مهدیار. امسال تولدش را برده بودیم وسط شلوغی پیادهروها؛ همانجایی که طرح تولدش با نام «وطن» گره خورده بود. وسط تجمع بودیم که یک غریبه با لبخند جلو آمد و به مهدیار اسباببازی کادو داد. آن شب با خودم میگفتم وقتی طرح تولدت «وطن» باشد، انگار تمام مردم خانوادهات میشوند و خیابانها، خانهات. مهدیار آن شب وسط ریسهها و پرچمها، بزرگ شدنش را جشن گرفت. بیهیچ خطری.
🔻 حالا خیال آن مهدیار دیگر، دست از سرم برنمیدارد. چشمبسته هم میتوانم تصورش کنم؛ لابد او هم مثل مهدیار من، روزهای مانده تا فوت کردن شمع پنجسالگیاش را با انگشت میشمرده و ته دلش برای یک ماشین کنترلی، قند آب میشده. چقدر دل یک آدم باید سیاه شده باشد تا بتواند لولهی تفنگش را روی قدّ کوتاه و آرزوهای چهارسالهی یک بچه تنظیم کند؟ چه چیزی در حضور کوچک یک کودک، لرزه به اندامشان میاندازد؟
🔻 اشک روی صورتم را پاک میکنم و به لبخند مهدیار شهید در قاب گوشی خیره میشوم. حالا میفهمم؛ آنها از همین «حضور» میترسند. از اینکه ما خانهنشین نمیشویم، از اینکه پیادهروها را با کالسکه و اسباببازی و صدای خنده فتح میکنیم. آنها خیابان خلوت و شهر خاموش میخواهند تا ترسشان را پنهان کنند. اما من، مادری که هنوز عطر خوش امنیت آن شبِ تولد زیر دندانم است، حالا محکمتر از قبل بند کفشهای مهدیارم را میبندم. ما نباید خیابان را به تاریکی بسپاریم. ما با تمام مهدیارهایمان برمیگردیم تا شهر، دوباره بوی آدمیزاد بدهد و با صدای خندهی بچهها، روی پای خودش بایستد.
✍🏻 زهرا ذوالمجد
🗓 شماره ٢٣٧
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💚 #تولدتان_مبارک | از دختر به رهبر
🔻 پیامی از دختران شهر شیراز به آقاجان
▫️ زهرا ذوالمجد
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 فدای ایران
🌷 یادوارهی «نرجس شیخپورشیرازی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شرکت دانشبنیان در تهرانپارس تهران به شهادت رسید.
🔹 برادرم عکسی در گروه خانوادگی فرستاد و زیرش نوشت: «نزدیکترین نسبت من با یک شهید!» دلم مچاله شد. پرت شدم به بیستوچند سال قبل؛ به زمانیکه خانوادهی شیخپورشیرازی همسایهی طبقه بالاییمان بودند و جواد، همبازی برادرم. یادم هست وقتی خاله زهرا و مامان افتادند به دوختن لباسهای صورتی، فهمیدم جواد دارد خواهردار میشود. هنوز تصویر نرجس نوزاد که لای پتوی سفیدی پیچیده شده بود، جلوی چشمم است؛ ریزهمیزهای که شد نور چشم همهی ما.
🔸 سالها بعد اسبابکشی کردند، اما رشتهی دوستیمان پاره نشد. خبرهایشان دورادور میرسید؛ جواد داماد شد و نرجس، دانشجوی نخبهای که در تهران درس میخواند و کار میکرد. همه سرگرم زندگی بودیم تا جنگ شد و خبری همهچیز را متوقف کرد: نرجس، همان نوزاد لای پتوی سفید، شهید شده بود.
🔹 وقتی با مامان قصد کردیم برویم سرسلامتیشان، نمیدانستم چطور باید با خانوادهای روبهرو شوم که جوان از دست داده. از استرس نفسم بالا نمیآمد. با اینحال وقتی رسیدیم، همهچیز برعکس تصورم بود. خاله زهرا با چشمهایی متورم، بغلمان کرد. صبرش معجزه بود؛ مادری که همان روز پیکر تکدخترش را غسل داده بود، آرام و مسلط از آرزوی شهادت نرجس میگفت. آقای شیخپورشیرازی هم وقتی چشمهای خیسم را دید، نگاهش را از قاب عکس نرجس دزدید و پیشدستی کرد: «دختر من که از رهبرمان عزیزتر نبود؛ فدای ایران...» از آن همه بزرگواری آب شدم. رو برگرداندم سمت پنجره تا اشکهایم را نبینند. از آن بالا تمام شهر پیدا بود و پرچم بزرگی در باد تکان میخورد. حالا نرجس برای من دیگر فقط آن نوزاد لای پتوی سفید نبود؛ او به وسعت پرچم ایران شده بود.
✍🏻 زهرا ذوالمجد
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
*زن، زندگی، فرار*
«زندگی منشوریست در حرکت دوّار...»
آن موقعها که سر ظهر، شبکهی دو «تصویر زندگی» پخش میکرد و ما منتظر دنبال کردن سرگذشتِ «اوشین» بودیم، این جمله را هر روز در تیتراژِ «سالهای دور از خانه» میشنیدیم.
این روزها اما، داریم بیپرده و زنده نگاهش میکنیم! تماشایِ نسخهی واقعیِ مدعیانی که برای «زن» و «زندگی» در جغرافیای ما گلو پاره میکردند، واقعاً دیدن دارد.
در سیرکِ حوادثِ اخیر و آن سوءقصد کذایی، یاد گرفتیم که شعارِ Ladies First فقط تا وقتی اعتبار دارد که پایِ فرش قرمز و عکسهای تبلیغاتی در میان باشد؛ اما به محضِ اینکه صدایِ اولین ترقه بلند شود، فرمول فوراً عوض میشود: «زن را بگذار، زندگیات را بردار و با تمامِ توان فرار کن!»
آقایانِ یقه سفید که برای دخترانِ ما نسخهی آزادی میپیچیدند، چنان با سر زیرِ صندلیها پناه گرفتند که انگار همسرانشان را نه برایِ زندگی، که به عنوانِ سپرِ انسانی، همراه آورده بودند. آنجا، پشتِ سطلهای زباله و زیرِ میزها، تمامِ آن ادعاهایِ خوشآبورنگ جا ماند و عریانترین وجهِ فرهنگِ خودخواهی به نمایش درآمد.
اما درست در همین روزها، لابهلای خبرهای نهچندان شیک، روایتِ دیگری از پایِ لانچرها به گوش میرسید. اینجا هم بحثِ «زن و زندگی» داغ بود، اما با منطقی که در مخیلهی جنتلمنهایِ واشنگتن نمیگنجد.
اینجا در پادگانهای ما، وقتی پای ماموریت و خطر احتمالی وسط میآمد، دعوا سرِ رفتن نبود، سرِ ماندن بود. مجردها یقه میگرفتند و اصرار میکردند که: «تو چشمبهراه داری، تو برو خانه! من جایت میمانم! »
انگار ما آدم معمولیها، این روزها وسطِ معرکهی عجیبی ایستادهایم.
یک طرف، مردانی که از همسرانشان میگریزند تا خودشان زنده بمانند و طرف دیگر مردها از زندگیِ خود میگذرند تا زنی در آن سویِ شهر، طعمِ ترس و ناامنی را نچشد.
حقیقتِ «حقوقِ زنان» را نباید در بیانیههایِ شیکِ سازمان ملل جستجو کرد؛ بعضیها زن را فقط برای «شعار» میخواهند و بعضیها برای «شرف».
✍️#زهرا_ذوالمجد
@persianideass
*بیست و یک روز*
شیشهی سمتِ چپِ ماشین زیرِ ضربِ باندهایِ خودرویِ صوت میلرزید؛ جوری که هر لحظه منتظرِ یک انفجارِ کوچکِ شیشهای بودم. امشب پشت به پشتِ ماشینِ صوت، اولین دانهی تسبیحِ کاروان ماشینی بودیم. نیسان آبیِ جلویی با ریسههای شلنگیِ سبزرنگی تزیین شده بود و از بلندگوهایِ غولپیکرش، نواهای حماسی را میپاشید تویِ خیابان. ما هم با تمامِ جانمان دم گرفته بودیم. پرچمها را از پنجره بیرون داده و هماهنگ با ریتم، رویِ درِ ماشین میکوبیدیم: «میدان با تو... و خیابان با ما...».
برگشتم سمتِ صندلی عقب تا ببینم امیر چطور با این شورِ خیابان همراهی میکند که متوجه شدم پسرکم غرق شده؛ نه در هیاهویِ ما، که در نورِ آبیِ گوشیاش. با همان لحنِ مادرهایی که دوست دارند سَر به سَرِ پسرشان بگذارند، گفتم: «امیر خان! الان وقت گوشی نیست. پرچمو درست بگیر مامان! اون گوشی رو هم بذار کنار.»
سرش را بالا آورد و پرچم را هم. با آرامشِ عجیبی که انگار از قبل برای این لحظه نقشه کشیده باشد، لبخند کجی شبیه لبخند مشهور آقای عراقچی زد و گفت: «حلّه مامان! فقط این جنگ بیست و یک روز دیگه ادامه پیدا کنه، حلّه!»
از تویِ آینه نگاهش کردم. از آن سیسِ مردانهای که به خودش گرفته بود، قند توی دلم آب شد. با شیطنت پرسیدم: «چی چی رو حله؟ مگه جنگ دستِ ماست؟ اصلاً چرا بیست و یک روز؟»
شقورق نشست، سینهاش را جلو داد و با لحنی که سعی میکرد جدی و بزرگانه به نظر برسد، گفت: «خب بیست و یک روز دیگه دوازده سالم تموم میشه! اونوقت دیگه میتونم برم برای ثبتنامِ جانفدا.»
به همسرم چشمکی زدم و لبخندم را دزدیدم. راستش از وقتی که احتمال حمله زمینی دشمن مطرح و پویش مردمی «جانفدا» راه افتاده بود، شب و روز برایمان نگذاشته بود. یکریز در موردش حرف میزد. هر لحظه خودش را وسط صحنههایی از فیلمهای جنگی، چیزی شبیه «تنگه ابوقریب» میدید که اسلحه دست گرفته و دارد تنبهتن با دشمن میجنگد. خیال میکرد همین فردا قرار است برود وسطِ میدان. برای اینکه از سرش بیفتد به او گفته بودم محدودیت سنی وجود دارد و از آن روز تمامِ آرزویش در آن عددِ دوازده خلاصه شده بود.
حالا، ساعت از دوِ شب گذشته. کاروان رفته و من در سکوتِ اتاق، بالای سرش ایستادهام. بوی محوِ بهارنارنج از لایِ پنجره میآید و من به جای ترس، یکجور غرورِ نارس زیرِ پوستم حس میکنم.
همیشه فکر میکردم قصهی آن بچههایی که در دهه شصت، تاریخِ تولدِ شناسنامهشان را دستکاری میکردند تا زودتر به اتوبوسهای اعزام به جبهه برسند، یک جور جوزدگی نوجوانی بوده، یک غلیان احساسی، که دورهاش تمام شده است. اما حالا که به نفسهایِ منظمِ امیر گوش میدهم، میفهمم جنگ خیلی چیزها را عوض میکند.
پتو را روی شانهاش صاف میکنم. لبخند میزنم. بگذار این بیست و یک روز بگذرد. آخر پسرم دارد لای همین هیاهوی کاروانها و تبِ خیابان، قد میکشد. انگار بعضی شناسنامهها برای بزرگ شدن، نیازی به گذر زمان ندارند.
✍️ #زهرا_ذوالمجد
#ایران #آتش_بس
#جانفدا #جنگ_تحمیلی_سوم
@persianideass