eitaa logo
پرشن آیدیاز | زهرا ذوالمجد
4 دنبال‌کننده
3 عکس
4 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
*زن، زندگی، فرار* «زندگی منشوریست در حرکت دوّار...» آن موقع‌ها که سر ظهر، شبکه‌ی دو «تصویر زندگی» پخش می‌کرد و ما منتظر دنبال کردن سرگذشتِ «اوشین» بودیم، این جمله را هر روز در تیتراژِ «سال‌های دور از خانه» می‌شنیدیم. این روزها اما، داریم بی‌پرده و زنده نگاهش می‌کنیم! تماشایِ نسخه‌ی واقعیِ مدعیانی که برای «زن» و «زندگی» در جغرافیای ما گلو پاره می‌کردند، واقعاً دیدن دارد. در سیرکِ حوادثِ اخیر و آن سوءقصد کذایی، یاد گرفتیم که شعارِ Ladies First فقط تا وقتی اعتبار دارد که پایِ فرش قرمز و عکس‌های تبلیغاتی در میان باشد؛ اما به محضِ اینکه صدایِ اولین ترقه بلند شود، فرمول فوراً عوض می‌شود: «زن را بگذار، زندگی‌ات را بردار و با تمامِ توان فرار کن!» آقایانِ یقه سفید که برای دخترانِ ما نسخه‌ی آزادی می‌پیچیدند، چنان با سر زیرِ صندلی‌ها پناه گرفتند که انگار همسرانشان را نه برایِ زندگی، که به عنوانِ سپرِ انسانی، همراه آورده بودند. آنجا، پشتِ سطل‌های زباله و زیرِ میزها، تمامِ آن ادعاهایِ خوش‌آب‌ورنگ جا ماند و عریان‌ترین وجهِ فرهنگِ خودخواهی به نمایش درآمد. اما درست در همین روزها، لابه‌لای خبرهای نه‌چندان شیک، روایتِ دیگری از پایِ لانچرها به گوش می‌رسید. این‌جا هم بحثِ «زن و زندگی» داغ بود، اما با منطقی که در مخیله‌ی جنتلمن‌هایِ واشنگتن نمی‌گنجد. این‌جا در پادگان‌های ما، وقتی پای ماموریت و خطر احتمالی وسط می‌آمد، دعوا سرِ رفتن نبود، سرِ ماندن بود. مجردها یقه می‌گرفتند و اصرار می‌کردند که: «تو چشم‌به‌راه داری، تو برو خانه! من جایت می‌مانم! » انگار ما آدم معمولی‌ها، این روز‌ها وسطِ معرکه‌ی عجیبی ایستاده‌ایم. یک طرف، مردانی که از همسرانشان می‌گریزند تا خودشان زنده بمانند و طرف دیگر مردها از زندگیِ خود می‌گذرند تا زنی در آن سویِ شهر، طعمِ ترس و ناامنی را نچشد. حقیقتِ «حقوقِ زنان» را نباید در بیانیه‌هایِ شیکِ سازمان ملل جستجو کرد؛ بعضی‌ها زن را فقط برای «شعار» می‌خواهند و بعضی‌ها برای «شرف». ✍️ @persianideass
*بیست و یک روز* شیشه‌ی سمتِ چپِ ماشین زیرِ ضربِ باندهایِ خودرویِ صوت می‌لرزید؛ جوری که هر لحظه منتظرِ یک انفجارِ کوچکِ شیشه‌ای بودم. امشب پشت به پشتِ ماشینِ صوت، اولین دانه‌ی تسبیحِ کاروان ماشینی بودیم‌. نیسان آبیِ جلویی با ریسه‌های شلنگیِ سبزرنگی تزیین شده بود و از بلندگوهایِ غول‌پیکرش، نواهای حماسی را می‌پاشید تویِ خیابان. ما هم با تمامِ جانمان دم گرفته بودیم. پرچم‌ها را از پنجره بیرون داده و هماهنگ با ریتم، رویِ درِ ماشین می‌کوبیدیم: «میدان با تو... و خیابان با ما...». برگشتم سمتِ صندلی عقب تا ببینم امیر چطور با این شورِ خیابان همراهی می‌کند که متوجه شدم پسرکم غرق شده؛ نه در هیاهویِ ما، که در نورِ آبیِ گوشی‌اش. با همان لحنِ مادرهایی که دوست دارند سَر به سَرِ پسرشان بگذارند، گفتم: «امیر خان! الان وقت گوشی نیست. پرچمو درست بگیر مامان! اون گوشی رو هم بذار کنار.» سرش را بالا آورد و پرچم را هم. با آرامشِ عجیبی که انگار از قبل برای این لحظه نقشه کشیده باشد، لبخند کجی شبیه لبخند مشهور آقای عراقچی زد و گفت: «حلّه مامان! فقط این جنگ بیست و یک روز دیگه ادامه پیدا کنه، حلّه!» از تویِ آینه نگاهش کردم. از آن سیسِ مردانه‌ای که به خودش گرفته بود، قند توی دلم آب شد. با شیطنت پرسیدم: «چی چی رو حله؟ مگه جنگ دستِ ماست؟ اصلاً چرا بیست و یک روز؟» شق‌ورق نشست، سینه‌اش را جلو داد و با لحنی که سعی می‌کرد جدی و بزرگانه به نظر برسد، گفت: «خب بیست و یک روز دیگه دوازده سالم تموم می‌شه! اون‌وقت دیگه می‌تونم برم برای ثبت‌نامِ جان‌فدا.» به همسرم چشمکی زدم و لبخندم را دزدیدم. راستش از وقتی که احتمال حمله زمینی دشمن مطرح و پویش مردمی «جانفدا» راه افتاده بود، شب و روز برایمان نگذاشته بود. یک‌ریز در موردش حرف می‌زد. هر لحظه خودش را وسط صحنه‌هایی از فیلم‌های جنگی، چیزی شبیه «تنگه ابوقریب» می‌دید که اسلحه دست گرفته و دارد تن‌به‌تن با دشمن می‌جنگد. خیال می‌کرد همین فردا قرار است برود وسطِ میدان. برای اینکه از سرش بیفتد به او گفته بودم محدودیت سنی وجود دارد و از آن روز تمامِ آرزویش در آن عددِ دوازده خلاصه شده بود. حالا، ساعت از دوِ شب گذشته. کاروان رفته و من در سکوتِ اتاق، بالای سرش ایستاده‌ام. بوی محوِ بهارنارنج از لایِ پنجره می‌آید و من به جای ترس، یک‌جور غرورِ نارس زیرِ پوستم حس می‌کنم. همیشه فکر می‌کردم قصه‌ی آن بچه‌هایی که در دهه شصت، تاریخِ تولدِ شناسنامه‌شان را دست‌کاری می‌کردند تا زودتر به اتوبوس‌های اعزام به جبهه برسند، یک جور جوزدگی نوجوانی بوده، یک غلیان احساسی، که دوره‌اش تمام شده است. اما حالا که به نفس‌هایِ منظمِ امیر گوش می‌دهم، می‌فهمم جنگ خیلی چیزها را عوض می‌کند. پتو را روی شانه‌اش صاف می‌کنم. لبخند می‌زنم. بگذار این بیست و یک روز بگذرد. آخر پسرم دارد لای همین هیاهوی کاروان‌ها و تبِ خیابان، قد می‌کشد. انگار بعضی شناسنامه‌ها برای بزرگ شدن، نیازی به گذر زمان ندارند. ✍️ @persianideass