نگاهی به کیک میاندازم؛ کوچک، دایره، سفید، متوسط، بدون شمع، و مزین به کلمهی مبارک، روی سینی در دستانم جا خوش کرده است. سری تکان میدهم، همه چیز آنطور بود که باید. سینی را با یک دستم میگیرم و با دست دیگرم تکانش میدهم تا بیدار شود. چه خواب سنگینی، بلند صدایش میکنم که ناگهان.. از خواب سنگینم بیدار میشوم، به آرامی لب میزنم: مبارک برای چه؟