نیمههای مرداد تابستان دوسال پیش، همان سال که تو، خواهر کوچولو، ترس و ذوق از نزدیکی به شروع دوران مدرسهات را تجربه میکردی، من اولین وسیلهی هیجانی شهربازی عمرم را سوار شدم.
من، دختردایی، دخترخاله، پسرخالهی همسن تو، خواهر کوچک، و خودت در صندلیها نشسته بودیم که مسئول وسیله آمد. او توضیحات را داد و ما منتظر ماندیم، منتظر هیجان.
ثانیههای مانده به شروع شلوغی ناشی از حرکت وسیله، با احساسات شاید حتی متناقض سپری شد. انگار، حال و هوا آرامش قبل از طوفان بود.
«پرتاب، چرخش، ارتفاع و سرعت.»
من ناخوش احوال شده بودم. فکرم حوالی جملههای توصیهوار دقایق پیش بود، جملههای شما، مادر. سرگیجهی بعد چند دقیقه چرخش من را مدتی زمینگیر میکرد و آن موقع..
پسرخاله و تو، خواهر کوچک، به قدری بزرگ نشده بودید که "حادثه" در ذهنتان جایی داشته باشد؛ هیجان شادیدار واقعی را تنها شما تجربه کرده بودید.
تو و دختردایی آخرین هایی شدید که نگاهی به سمتتان انداختم. ترشحات آدرنالین و دوپامین بعد تجربهی ترس، تنها واکنش مثبت از طرف شما بود. مثل من، و فقط طور دیگری، ناخوش شده بودید. رنگ پریده، حرکات بدن، و صدا..
خنده، واکنش بعد این تجربهی همهمان بود. شاید هم همه.
«خنده به ضعف و قوت خودمان و دیگران»
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا